آخرین نوشته

  • دسته‌بندی نشدهتصویر از نعمت بزرگی به نام محروم بودن: چه شانسی آوردم که خیلی چیزها را نداشتم!

    نعمت بزرگی به نام محروم بودن: چه شانسی آوردم که خیلی چیزها را نداشتم!

    «بابا؟ تو وقتی بچه بودی، گوشیت چه مدلی بود؟» همیشه وقتی چراغ را خاموش می‌کنیم و قصه قبل خواب که تمام می‌شود، ماهان چند سوال سهمیه‌ دارد! سوال‌های که بعضی‌هایشان برای به تعویق انداختن لحظه خوابیدن پرسیده می‌شوند. مثل سوال چند شب پیش که:« بابا اگه دایناسورها الان بودند ما قوی‌تر بودیم یا اونا!» اما این سوال با اختلاف بهترین سوال قبل خواب ماهان بود. در حالی که هنوز از داشتن گوشی معمولی‌ای که می‌تواند با آن به من و ایلیا و بقیه زنگ بزند، ذوق زده است، سوال‌اش را می‌پرسد. و من پرت می‌شوم توی کودکی‌ام. حوالی دوازده سیزده سالگی‌ام است. دراز کشیده‌ام روی مبل کرمی رنگ، با پارچه‌ی زُمخت  مخملی‌اش. ظهر تابستان  به نسبت گرمی است. از خواب بعدازظهرها به شدت متنفرم. موقع خواب ظهر بابا است و کسی اجازه ندارد سر و صدا کند. حوصله‌ام سر رفته است. فاصله بین ساعت ۲ ظهر تا ۴/۵ بعدازظهر زمان به کندی می‌گذرد. در این ساعت‌ها کسی حق ندارد بیرون بیاید. این انگار تعهد و توافقی ناگفته بین اهل محل باشد. حوصله‌ام سر رفته است. دارم حرکت ابرها روی آسمان را تماشا می‌کنم و عبورشان از مرز انتهایی پنجره. «ما اون روزها گوشی نداشتیم که بابا. گوشی مال همین چند …

    بیشتر بخوانید »

آخرین نوشته‌ها

در شبکه های اجتماعی

آرشیو تمامی نوشته ها

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن