ادبیات برای زندگی

تمدنی که به مویی بند است!

اگر یک روز بیدار شدید و جامعه‌ و انسان‌هایش عاری از هرگونه اخلاق و مراعات دیگری بودند چه؟ اگر لزوم قانون و انصاف به داستانی تخیلی و مربوط به گذشته‌ها بود چه؟ دنیایی با چنین مشخصات بدون شک به کابوسی دردناک و رنج‌آور شبیه است.

از رمان تخیلی کوری تا جهان واقعی آزمایش استنفورد: تمدنی که به مویی بند است!
(چاپ شده در نشریه دانشجویی دانشگاه علوم کشاورزی و منابع طبیعی گرگان)


قسمت اول: داستان کوری

اگر یک روز بیدار شدید و جامعه‌ و انسان‌هایش عاری از هرگونه اخلاق و مراعات دیگری بودند چه؟ اگر لزوم قانون و انصاف به داستانی تخیلی و مربوط به گذشته‌ها بود چه؟ اگر دیگر میسر نشد که از طریق اصول جهان‌شمول اخلاقی رفتار دیگری را پیش‌بینی کرد چه؟ دنیایی با چنین مشخصات بدون شک به کابوسی دردناک و رنج‌آور شبیه است. شاید بیشتر آن‌هایی که رمان کوریِ ساراماگو را خوانده‌اند، پایان آخرین جمله رمان با آزادشدن حسی از راحتی و آسودگی در وجودشان همراه بوده باشد. حسی آکنده از این که: چه خوب که تمام روایت ساراماگو، تخیلی بیش نبود و دنیای ما چنین جایی نیست! بدون شک هیچکدام‌مان دوست نداریم یکی از شخصیت‌های رمان کوری باشیم. نه جای زن پزشک که به طرزی عجیب و مبهم، وسط آن‌همه نابینا تنها کسی است که می‌بیند، و نه جای هیچ‌یک از شخصیت‌هایی که به یک‌باره پرده‌ای سفید مقابل دیدگانشان کشیده می‌شود و زندگی و محتویات‌اش برای‌شان بیگانه می‌شود. این رمان را از چند جنبه می‌شود خواند و برداشت‌های متفاوتی از آن داشت. کوری بدون شک رمانی آخرالزمانی است. روایتی از فرو افتادن پرده‌ی تمدن و ارزش و اخلاق. روایتی از “به مویی بند بودن” همه چیزهایی که انسان را انسان می‌کند. کافی است همه با هم گرفتار مسئله‌ای مشترک شویم. گرفتار عاملی که تهدیدمان کند. اینجور وقت‌هاست که گروه‌ها شکل می‌گیرند. دسته‌ها ساخته می‌شوند و پدیده‌ای به نام “دشمن” برای پایداری و اتحاد گروه سر برمی‌آورد. دشمن یعنی دیگری. یعنی آن‌کسی که با ما نیست و لاجرم برماست! دشمن لزوماً تهدیدی برای گروه نیست. می‌تواند صرفا شی‌واره‌ی مناسبی برای تهدید کردن باشد! چرا که هیچ چیز بهتر از نفرت و کینه، اتحاد و یکپارچگی گروه را تضمین نمی‌کند. ساراماگو در این رمان با به تصویر کشیدن دنیای آشفته و هرج و مرج‌زده انسانی، تمدنی را به تصویر می‌کشد که ممکن است با یک حادثه، با یک اتفاق و با یک بحران به بربریتی دردناک بازگشت کند. ولی آیا برای چنین رخداد شومی تنها یک بیماری عجیب و شاید خارق العاده و تخیلی نیاز است؟

قسمت دوم: داستان زندان استنفورد

پرسش گزنده‌ی بعد از جنگ جهانی دوم و فجایع رخ داده در آن، میزان شرارت و رذالت انسان بر هم‌نوعش بود. واقعیت “جلاد هم‌نوع بودن” انسان نیازی به اثبات نداشت ولی سوال اصلی بعد از آن همه خرابی، میزان و حدود آن بود. تا کجا می‌شود نابود کرد؟ آیا برای این میل به نابودی و کشتار، سیری‌پذیری مقدر است؟ ۱۰۰میلیون نفر در جنگ ۶ساله‌ی جهانی دوم درگیر جنگ بودند و ۷۰میلیون انسان(که تعدادی‌شان غیرنظامی‌ها بودند) قتل و عام شدند! ۳۰کشور در قالب دو گروه متفقین و متحدین(چقدر شبیه به دو گروه ایجاد شده در آسایشگاه روانی محل قرنطینه کردن نابینا شده‌های رمان کوری!) به جنگ پرداختند و برای اولین بار دایره شر بشری گستردگی بیشتری پیدا کرد. هیروشیما و ناکازاکی در کسری از ثانیه و با فقط ۲ بمب اتمی، با خاک یکسان شدند و ۳۳۰هزار نفر در فاصله ۳ روز خاکستر شدند! فجایع آلمان نازی و اردوگاه‌های کار اجباری و کوره‌های آدم‌سوزی نیز قسمتی از این داستان غم انگیز تاریخی بود. برای پاسخ به پرسش چرایی طبع شرارت انسانی و این که گرایش به شر تحت تاثیر شرایط محیطی، چگونه می‌تواند زمام‌دار امور شود، پرفسور فیلیپ زیبماردو استاد روان‌شناسی دانشگاه استنفورد، آزمایشی در زیرزمین دپارتمان روان‌شناسی دانشگاه‌ و با همکاری دانشجویان عمدتاً برجسته این دانشگاه برگزار شد. از بین ۷۵ داوطلب شرکت در آزمایش، ۱۲ نفر به طور اتفاقی در نقش زندانی و ۱۲نفر در نقش زندانبان وارد آزمایش شدند. برای واقعی شدن شرایط آزمایش آزمودنی‌هایی که نقش زندانی داشتند، صبح‌گاه با ماشین‌های پلیس از خانه‌هایشان بازداشت شدند و آزمایش عملاً شروع شد. در جلسه توجیهی یک روز قبل از شروع آزمایش که برای آزمودنی‌های نقش زندانبان‌ برگزار شد، آنها تذکرهای لازم در جهت عدم استفاده از آزار فیزیکی هشدار گرفته بودند و پرفسور زیبماردو تاکید کرده بود که تنها مجاز به ایجاد کمی احساس حوصله سررفتگی و میزان بسیار کمی ترس در زندانیان هستند. در ابتدای ورود زندانیان به سلول‌هایشان، زندانبان‌ها به هرکدام از زندانی‌ها شماره‌ای اختصاص دادند و تاکید داشتند که هر زندانی تنها و تنها با شماره خودش نامیده خواهد شد! این اولین قدم در جهت تلقین فردیت و هویت زدایی از زندانیان بود. ‌نتایج حاصل از این مطالعه بسیار شگفت‌انگیزتر و حیرت‌آورتر از چیزی بود که زیمباردو و دستیارانش انتظارش را داشتند: در روز دوم شورش شد. زندانی‌های سلول شمارهٔ ۱، با تخت خواب‌های خود درب سلول را مسدود کردند و کلاه‌هایشان را در آوردند. آنها از بیرون آمدن امتناع کردند و هیچ‌یک از کارهایی را که نگهبانان به آنها می‌گفتند انجام ندادند. نگهبانان به این نتیجه رسیدند که برای مقابله با این شورش، به تعداد بیشتری نگهبان نیاز است. نگهبانانی که در شیفت‌های دیگر کار می‌کردند داوطلب شدند تا «اضافه کار» داشته، و به در هم شکستن شورش کمک کنند. آنها با کپسول‌های آتش‌نشانی به زندانیان حمله کردند، و این کار، بدون نظارت محققان انجام شد! در روز سوم یکی از زندانیان عملا دچار فروپاشی روانی شد! زیمباردو می‌گوید: «زندانی شمارهٔ ۸۶۱۲ شروع کرده به کارهای جنون‌آمیز، جیغ کشیدن، داد کشیدن، فحش دادن، و بشدت عصبانی شدن، طوری که انگار کنترل‌اش را از دست داده‌است. مدتی طول کشید تا متوجه شویم که او واقعاً در رنج است و باید او را مرخص کنیم»! روز چهارم، بعضی زندانیان در بارهٔ تلاش برای فرار صحبت می‌کردند. زیمباردو و نگهبانان تلاش کردند تا زندانیان را به یک ایستگاه پلیس واقعی ببرند که مکانی امن تر بود، اما کارمندان ادارهٔ پلیس گفتند که دیگر نمی‌توانند به شرکت در آزمایش زیمباردو ادامه دهند. با ادامهٔ آزمایش، چند تن از نگهبانان به طرز فزاینده‌ای خشن و بیرحم شدند. محققان متوجه شدند که حداقل یک سوم نگهبانان تمایلات سادیسمی واقعی از خود نشان می‌دادند. بعضی از زندانبانان زندانیان را مجبور می‌کردند تا با دست خالی، توالت‌ها را بشورند. زیمباردو می‌گوید که آزمودنی‌های زندانی، نقش خود را «درونی سازی» کرده بودند. دلیل زیمباردو این است که بعضی زندانیان می‌گفتند که می‌خواهند درخواست «آزادی به قول شرف» بدهند، حتی با این شرط که تمام درآمد خود از بابت شرکت در آزمایش را ضمیمهٔ آن کنند. اما، وقتی که درخواست آزادی به قول شرف آنها، همگی ردّ شد، هیچ‌یک از زندانی‌ها آزمایش را ترک نکرد. زیمباردو می‌گوید که بعد از از دست دادن کلّ پولی که بابت دوهفته قرار بود بگیرند، آنها برای ادامه دادن به آزمایش هیچ دلیلی نداشتند، با این حال به آن ادامه دادند زیرا هویتی به نام «هویت زندانی» را درونی سازی کرده بودند. آنها خودشان را زندانی می‌پنداشتند، و بنا بر این، در آزمایش باقی‌ماندند. زندانی شمارهٔ ۴۱۶، یکی از زندانیان جدید(که از لیست انتظار زندانیان آمده بود)، نسبت به نحوهٔ برخورد با دیگران زندانیان اعتراض کرد. نگهبانان به این اعتراض با بدرفتاری بیشتری پاسخ دادند. وقتی که او از خوردن سوسیس‌هایش امتناع کرد، و گفت که اعتصاب غذا کرده‌است، نگهبانان او را داخل یک کمد، که به ابتکار خودشان آن را به «سلول انفرادی» تبدیل کرده بودند زندانی کردند. نگهبانان، بعد از آن، به دیگر زندانیان گفتند که با مشت به دیوارهٔ کمد بکوبند با صدای بلند، سر زندانی شمارهٔ ۴۱۶ داد بکشند. نگهبانان از این رویداد برای دشمن کردن دیگران زندانیان با زندانی شمارهٔ ۴۱۶ استفاده کردند. آنها به دیگر زندانیان گفتند که اگر می‌خواهند او از سلول انفرادی آزاد شود، باید پتوهای خود را تحویل دهند و روی تشک خالی بخوابند. همه از این کار امتناع کردند بجز یک نفر. شاید بد نباشد دوباره یادمان بیاید که آزمایش مذکور بین دانشجویان یکی از برجسته‌ترین دانشگاه‌های جهان برگزار می‌شد و همه عوامل دخیل در آزمایش، از ناظرها و محقق‌ها تا زندانی‌ها و زندانبان‌ها می‌دانستند که در یک آزمایش ساختگی هستند! آزمایش استنفورد بعد از فقط شش روز متوقف شد. شاید علت اصلی آن بسیار واقعی شدن شرایط و نقش‌ها بود. شرایط زندان ساختگی استنفورد بسیار بیشتر از حد پیش‌بینی شده غیراخلاقی و حتی غیرانسانی شده بود. در واقع این آزمایش و البته آزمایش نسبتاً مشابهی که استنلی میلگرام در سال ۱۹۶۳ انجام داده بود، به انسان نشان داد که تمام پایبندی به اخلاق، می‌تواند در سایه نقش‌های اجتماعی و البته اصل”مامور و معذور بودن” در قبال اتوریته و دستور، محو شود.

آزمایش تجربی استنفورد و روایت تخیلی ساراماگو از مدنیتی که به یک‌باره به خاطر سیل نابینایی به دوران قبل از تمدن هبوط کرده است ، در یک چیز به هم می‌رسند: نه گرایش به شر از صحنه زندگی اجتماعی انسان زدودنی است و نه پایبندی به اخلاق از روی شعار و ادعا قابل اعتماد و اتکاست! به واقع تمام تمدن و فرهنگ و ارزش انسانی به مویی بسته است اگر تربیت‌ انسان‌هایش در جهت تکریم قدرقدرتی باشد و ارج و مقامش وابسته به همرنگی با جماعت شدن و بنده‌ای حرف شنو بودن! انسان امروزی شاید بیشتر از هرزمان دیگری نیاز به اخلاقی خودبسنده و درونی شده دارد. اخلاقی که نه خوف مکافات و نه شوق پاداش، که التزامی عقلانی به امر اخلاقی به عنوان شرط اصلی و بنیادین در امکان‌پذیر ساختن همزیستی اجتماعی، می‌تواند مانعی باشددربرابر تمام اتفاق‌هایی که او را از تمدن ِ تا به اینجا پیش آمده به دوران بربریت عقب براند و تصویر خوف‌انگیز رمان کوری یا واقعیت تلخ جنگ جهانی دوم و نتایج حیرت‌انگیز آزمایش استنفورد را دوباره به صحنه زندگی روزمره آدمی وارد کند. فاصله انسان و شر، انسان و بربریت و انسان و نابودکردن خودش به دست خودش، بسیار باریک‌تر از آن است که گمان می‌بریم!

برچسب ها

سعید صدقی

مدیر وب سایت. کارشناس ارشد روانشناسی بالینی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن