برای زندگیخوشبختیشادکامی

خرابش کردیم، برگردیم دور آتش!

(چاپ شده در نشریه بهران)

دور آتش

سر این که تمدن بشری چگونه شکل گرفت و تا به امروزدوام آورد(البته اگر تا قبل از انتشار این مقاله دنیا تمام نشده باشد) خیلی بحث‌ها و کتاب‌ها و نظریه‌ها وجود داشته و هنوز هم  ادامه دارند. من اصلا قصد ندارم وارد آن بحث‌ها بشوم و صحت و سقم هرکدام‌شان را بررسی کنم. حالا آغازگر و علت تشکیل اولین گروه‌ها و قبیله‌های بشری هر چه بوده، من گمان می‌کنم علل تداوم تمدن دست‌کم به اندازه علل آغاز آن مهم هستند. ما چطور توانستیم دوام بیاوریم؟ چطور آدم‌ها با همه اشتراک‌هایی که با سایر جانداران داشتند و البته ضعف‌های مهم جسمانی نسبت به خیلی‌هایشان که امر تطابق با طبیعت و تغییرات آن را سخت‌تر و شانس بقا را پایین‌تر می‌آورد، توانستند برهمه‌شان پیشی بگیرند و از گروه‌های چند نفره به جوامع چندصد میلیونی ارتقا پیدا کنند؟ نیاکان مشترک ما چه توانایی‌ها یا اقدام‌های موثری داشتند که سبب شد اکنون به اینجایی که هستیم برسیم و صحبت از تلاش‌های جاه‌طلبانه و جنون‌آمیز در جهت کشف و خنثی‌کردن ژن پیری و افزایش چشمگیر طول عمر، سفر به سیارات دور و تلاش برای کشف حیات‌های دیگر، ساخت مغزی مشترک و ترکیب شده از داشته‌عای چند مغز انسانی و … بپردازیم؟ شاید چالش با علل احتمالی راز تداوم و بقا، ما را کمک کند که از احتمالات نه‌چندان بعید نابودی کلی حیات بر روی زمین پیش‌گیری کنیم.

حالا برویم داخل یک روایت مستندطور. فیلم مستندی مکتوب البته. به روزهای اولیه‌ی توانایی برقرای ارتباط انسان‌ها و قبیله‌های اولیه از طریق زبان. زمانی که زور می‌زدند اصواتی را کنار هم بچینند، کلمه بسازند، جمله درست کنند تا به بغل دستی تفهیم کنند که چه منظوری دارند. همین نیاکان ابتدایی ما با آن قیافه‌های داغان و گل‌مالی شده،  شب‌ها که بی‌خوابی به سرشان می‌زد و کوفتگی یک روز  سگ دو زدن برای سیر کردن شکم خود و خانواده‌شان توی تن‌شان می‌ماند، آتشی روشن می‌کردند و بیرون غار یا بعدها چادر و آلونک‌هایشان دور هم جمع می‌شدند. یک نفری از دل همین جمع(که می‌شود حدس زد پیرمرد یا پیرزن خوش‌صحبت و با تجربه‌ای باشد) برای‌شان قصه می‌گفت. حالا چرا قصه؟ چرا اخبار یا جملات دستوری و خبری نه؟ نمی‌دانم. شاید به این علت که اولین یافته‌های از متون آن‌ها قالب داستانی داشته. شاید اصلا هرچیزی که در سطح کلام و ارتباط زبانی جریان دارد، به نحوی روایتی قصه‌گونه و داستان‌طور است. و شاید دقیقا به همان علتی که بچه‌هایی که کم‌کم دارند زبان می‌فهمند، شیفته قصه و داستان می‌شوند. پیر یا راوی قبیله لابد داستان‌هایی با بوی اسطوره‌ و حماسه می‌گفت و پی‌رنگ روایت‌ش با چالش‌های زندگی مرتبط بودند.

این دور هم نشستن و قصه شنیدن، آن‌هم در خلوت و آسودگی شب‌هنگام، همین دورهمی ساده که شاید به صرف ته‌مانده‌ای از شکار و برداشت روز همراه می‌شد، چیزی می‌ساخت به نام “تخیل مشترک” . تخیل مشترک چیزی بود که همه در فهمیدنش مشترک بودند. و شاید بشود یکی از دلایل کسب توان‌مندی دورهم جمع شدن در گروه‌های بزرگ را همین قصه‌گویی و زاده شدن تخیل مشترک در نظر گرفت. تخیل مشترک آدم‌ها را در یک جایی به هم می‌رساند و مجاب‌شان می‌کرد به خاطر نزدیکی و تعلق خاطر به آن تخیل مشترک هم که شده، به هم اعتماد کنند و کنار هم زندگی کنند. مذاهب اولیه، تعیین توتم قبیله و تابوهای ممنوعه، قوانین اخلاقی و عرفی لازم به اجرا، پیش‌بینی رخ‌دادهای ممکن(این یکی برای بقای نوع، خیلی مهم بود)، انتقال تجربه‌های کسب شده در طول روز و  خیلی تصمیم‌های دیگر لابد دور همان آتش شبانه مطرح می‌شدند. این تخیل مشترک می‌شد مجموعه‌ی از هم تنیده‌ای ازهمه‌ی آن‌چه بشر آن‌روزی دریافته بود و نیاز داشت به هم‌نوع و هم‌قبیله‌ای خودش منتقل کند.

اما این صحبت‎‌های ساده که دور آتش و با روایت جالب یک راوی خوش‌صحبت نقل می‌شد، به احتمال فراوان رنگ و بوی قصه داشته است. شواهد و مدارک به جای مانده از نخستین متن‌های مکتوب، این حدس و گمان را پررنگ‌تر می‌کند که آدم‌های اولیه و نیاکان قوی ولی بدریخت ما قصه دوست داشتند. ساختار حافظه و قسمتی از عملکرد مغزی در ضبط و ثبت گذشته که به آن حافظه رویدادی می‌گویند هم مزید بر علت است که داستان و روایت را قالب اصلی ارتباط جمعی بدانیم.

داستان و قصه گفتن و شنیدن،  موجب تشکیل و قوام تخیل مشترک می‌شد و تخیل مشترک آرام‌آرام چیزی می‌ساخت که امروزه آن را  فرهنگ(Culture) می‌گوییم. فرهنگی که تعریف ساده‌اش روش‌های جمعی برای برخورد با مسایل مکرر زندگی است، ریشه‌هایش توی همان دور آتش نشستن‌ها و تمام دانسته‌ها را به صورت شفاهی و داستان‌گونه روایت کردن‌هاست.

همین الان که دارید ضمن مطالعه این‌ها آن آتش و دور هم نشستن را تجسم می‌کنید، تصویر شکل گرفته در ذهن شما همان اولین  مدرسه و کلاس درس نوع بشر است.  در واقع ابتدایی‌ترین شکل مدرسه (محل نشستن افراد یک قبیله دور یک آتش) و درس‌هایی که دانش‌اموزان فرا می‌گرفتند، بدون تردید برای بقا و همچنین شرایط کنار هم ماندن و دفاع کردن از ماهیت گروه و قبیله کارکردهای جدی و مهمی داشت که موجب ساختن و طرح‌ریزی فرهنگ آن قبیله می‌شد. در واقع نیاکان ما اولین تجربه‌های یادگیری و آموزش‌شان رنگ و بوی روایت‌گرانه و ارتباطی مستقیم با واقعیت روزمره آن‌روزها داشت. مدرسه زایشگاه و پرورشگاه فرهنگ(یا همان شیوه زندگی) بود و همین شد که ما دوام آوردیم. دور آتش جمع شدن و شیوه‌های صحیح زندگی(گیرم در حد “سمت آن برکه نرو، پر از مارهای سمی‌ست”  یا “اصلا همه‌مان از خرطوم فیلم زاده شده‌ایم” بوده باشد)  را از طریق تخیل مشترک و با زبانی اسطوره‌ای، تخیلی و حماسی به هم وصل کردن و ساختن چیزی به نام فرهنگ مختص قبیله و بعد گروه‌های بزرگ‌تر، انسان را بر سایر گونه‌های جاندار برتری بخشید و ما شدیم مالکین این کره خاکی. دور هم جمع شدیم و توان‌مان از حیوانات درنده و بسیار قوی‌تر از ما بیشتر شد. و بعدها زورمان به طبیعت هم رسید و توانستیم مهارش کنیم و متاسفانه تغییرش دهیم.

خانواده و گروه و قوم و قبیله، یعنی کنار هم جمع شدن و برای مدت‌ها ماندن چندین انسان. این یک چالش حیاتی بود. پس یکی از بارزترین  وظایف تخیل مشترک و فرهنگ ناشی از آن، حل مساله مناسبت من و دیگری بود. نیاکان ما هویت خودشان را هم با همان روایت و داستان معنا دادند و فهمیدند. کلان روایتی شکل گرفت به نام دنیا و جامعه و فرهنگ(یعنی هویت جمعی یا “ما”)،  و در دل این کلان روایت،  خرده روایتی در ذهن جا خوش کرد به نام “من” و به نام “دیگری”.  هویتی که شاید اصلی‌ترین مساله‌ش و موضوع حیاتی که باید یاد می‌گرفت، برقراری رابطه‌ و توازنی بین “من” و “دیگری” بود. هویتی که گاه باید مساله “ما” و “دیگران” را حل می‌کرد و به دفاع از حفظ ماهیت خودش می‌پرداخت.

و شاید برایتان جالب باشد که دیگری برای نیاکان ما، فقط آدم‌های اطراف‌شان نبودند، بلکه طبیعت و جهان اطراف هم، برای آن‌ها دیگری محسوب می‌شد. تخیل مشترک آن‌ها مظاهر طبیعت را به مقام بالایی در تبیین دیگری می‌رساند. مظاهر طبیعت گاه رنگ و بویی الوهی می‌یافتند، گاهی مظهر تجلی خدایان.  زلزله قهر خدایان بود و رعد و برق خشم و غضب آن‌ها. زمین به مادری تشبیه می‌شد که باید تقدس‌ش می‌کردند و برای باروری‌ش قربانی می‌دادند و آداب و مناسک خاصی نثارش می‌کردند. طبیعت در تخیل مشترک نیاکان ما صاحب شعور و درک و اراده بود. واکنش نشان می‌داد و می‌فهمید. این دیگری نه فقط بستری برای امرار معاش و زنده ماندن بود، که دیگری‌ای بود که می‌شد از او راز هستی و علت پیدایش و تمنای دوام را طلب کرد. انسان آن روز با طبیعت گره خورده بود. هم بقایش در گرو مهر طبیعت بود، و هم معنای زندگی و علل آفرینش‌ش. تصور این گره‌خوردگی با طبیعت، برای مایی که روز به روز با آن بیگانه‌تر می‌شویم، بسیار سخت و دشوار و شاید کمی هم خنده‌دار است. چرا که با عقل الان‌مان می‌دانیم که ارتباط با طبیعت، ارتباطی صرفا تخیلی و آکنده به خرافه بود، ولی همین تخیلات خرافی و مشترک، انسان آن‌روز را نسبت به طبیعت و جهان پیرامون‌ش حساس و فروتن می‌کرد. طبیعتی که محل تجلی عمیق‌ترین عناصر زندگی و فرهنگ انسان آن‌زمان بود، چیزی بود شایسته تکریم و ستایش و پرستش. طبیعت دیگری‌ای بود که بیگانه نبود، خودی بود. جزوی از “ما”ی هویت گروه و قبیله.

باری، برگردیم دور آتش. نیاکان مشترک ما، در دنیایی از ابهام و ترس و احتمال‌های کشنده، به عنوان موجود زنده‌ای که در قیاس با سایر موجودات از توان تطابق و تداوم و بقای کمتری برخوردار بود، ولی به علت‌هایی که زیاد روشن نیست، مجهز به توان کلامی شدند، دور آتش‌شان تخیل مشترک ساختند، و از دل این تخیل مشترک فرهنگ بیرون پرید. فرهنگ زاده شده از تخیل مشترک، اسلوب زندگی را هدایت کرد. از دل همین فرهنگی که  با “چگونه می‌شود زندگی کرد؟” ارتباط نزدیکی داشت، تعداد پرشماری از آدم‌ها دور هم جمع شدند و تمدن‌های بشری شکل گرفت.  تا این‌که به امروز رسیدیم که من و شما داریم با این متن به هم مرتبط می‌شویم. راهی طولانی که در قیاس با تمام قرن‌های کند و آهسته دگرگونش(تکامل) به چند دقیقه بیشتر شبیه نیست ولی در قیاس با فهم ناچیز ما از زمان، دورانی بسیار طولانی‌ست.

بحران آموزش

قسمت دوم این فیلم مستند، بعد از دقایقی پیام بازرگانی شاید(ما هم باید نان بخوریم خب) به زمان الان مربوط می‌شود. کلان روایت دوران فعلی، مدرسه‌های امروزی که اصلا درشان آتش روشن نمی‌کنند و خیلی‌هاشان به سیستم‌های تهویه مطبوع مجهزند و اثر گرما و سرما را تعدیل می‌کنند. بزرگ می‌شویم، به سن مشخصی که می‌رسیم وارد مدرسه می‌شویم، به یک پیست دوومیدانی که در آن با محک نمره و طبقه و کلاس، رده‌بندی و ارزش‌گذاری می‌شویم. مدرسه را که تمام کردیم، نوبت دانشگاه می‌شود. عده‌ای این دوی ماراتن را پی می‌گیریم و دوباره چندسالی درگیر درس و نمره و مدرک هستیم.  دست آخر یک مدرک گرفته در یک رشته مشخص بیرون می‌آید و … خب باقی ماجرا. این می‌شود دورنمای وضعیت آموزشی ما. کم و بیش هم در بیشتر نقاط دنیا چیزی شبیه به همین سناریو پیاده می‌شود، هر چند بعضی جاها دارند کارهای متفاوتی را آغاز می‌کنند ولی کلیت‌شان توی همین مایه‌هاست.

اما بیایید به مسائل امروز زندگی بشری(همان کلان روایت بشری) نگاهی بیندازیم. واقعا با این همه رشد و پیشرفتی که رفاه بشری، افزایش بهداشت و طول عمر و … که داشته‌ایم، به نسبت انسان‌های گذشته زندگی بهتری داریم؟ زندگی‌مان بامعناتر است؟  یعنی اگر می‌شد پدرجد پدرجدهای ما را از دل خاک بیرون آورد، خاک و کرم‌ها را از لابه‌لای استخوان‌های باقی‌مانده‌اش تکان داد، و جانی در آن‌ها دمید(این را جایی ثبت کنید، شاید روزی بشر قادر به این کار شد و نام من هم‌ردیف ژول ورن رفت وسط تاریخ)، و از او تست رضایت از زندگی گرفت، و بعد یکی از ماها که نوادگان و میراث‌بران ژنتیک ایشان‌یم را هم با همین تست سنجید و نتایج را مقایسه کرد، آیا ما از انسان‌های آن دوران راضی‌تر و خوشبخت‌تر زندگی می‌کنیم؟ بعید بدانم! یعنی هر چقدر در طول زندگی پیشرفت کرده‌ایم، عرض و عمق آن‌را شدید وا داده‌ایم. که آن نیای مشترک چندین زهرا پیش، شاید شب‌ها را با دغدغه کمتری می‌خواید(تازه قرص خواب هم لازم نداشت) و روزهایش با سرگرمی و تفریح بیشتری سپری می‌شد.  همین مایی که در جهت تکامل تمدن اهل لاف و تکبریم، خیلی‌هامان هر روز بیشتر از همیشه به قرص‌های ضدافسردگی و ضد اضطراب پناه می‌بریم! هر روز اخبار خودکشی به گوش‌مان می‌خورد و  هر روز بیشتر و بیشتر به موجوداتی ناشادمان تبدیل می‌شویم. و اگر قرار باشد در مورد خوب زیستن و یافتن معنای زندگی مطالعه کنیم، باید برگردیم و فلاسفه یونان باستان را بخوانیم. یعنی هنوز حرف‌ها و بحث‌های سه چهار هزار سال پیش در زمینه مهم‌ترین مسائل زندگی‌مان موضوعیت دارند و شاید در برخی زمینه‌ها ما هنوز حرف بهتری از آن‌ها نداشته‌ایم که بهشان اضافه کنیم!  گره کار کجاست؟ چرا نتوانسته‌ایم زندگی بهتری(به لحاظ کیفی) بسازیم؟ چرا مهم‌ترین دغدغه‌های هستی‌شناختی ما بی‌جواب مانده‌اند و برخی حتا از دستور جلسه زندگی جمعی‌مان خارج شده‌اند و دیگر پرسشی هم ایجاد نمی‌کنند ؟

تا دلتان بخواهد می‌توانیم برای این سوال جواب‌های مختلف ردیف کرد. خیلی چیزها دست به دست هم داده‌اند تا ما در بهبود کیفیت زندگی‌مان، نه فقط درجا بزنیم، که دنده عقب و با سرعت در حال پسرفت باشیم. واقعا چرا؟ چرا با این همه کارها و پیشرفت‌هایی که روز به روز سرعت بیشتری می‌گیرند و زندگی را پر از رفاه و راحتی می‌کنند، چرا در کیفیت زندگی‌مان گند زده‌ایم؟

یکی از این پاسخ‌های احتمالی به این پرسش آزار دهنده «بحران آموزش» است. بحران آموزش یعنی ما طلایی‌ترین دوران عمر کودک و نوجوان و بعدها جوان‌ دنیای امروز را صرف چیزی می‌کنیم که با هدف زندگی خوب یا خوب‌زیستن، زاویه دارد. یعنی اصلا آن همه ساعت‌های آموزش رسمی و هدفی که دنبال می‌کنند، با هدف زندگی خوب  به هم نمی‌رسند. یعنی آموزش و اهداف خرد و کلان آموزش رسمی نتوانسته از بشر فعلی، موجود بهتری بسازد یا لااقل بشر فعلی از وضعیت خودش راضی نیست. بحران آموزش یعنی به ما زندگی یاد نمی‌دهند. محاسبه فرصت چشمگیر آموزش و خروجی نزدیک به صفرش ریاضیات خیلی پیچیده‌ای نمی‌خواهد. با همین چیدمان فعلی نظام آموزشی و هفته‌ای پنج روز مدرسه رفتن(که حرص ماهایی که کم مانده بود جمعه هم با اردنگی به مدرسه برویم) ، و ۹ ماه طول یک دوره  سالانه تحصیلی را در نظر گرفتن،  و با احتساب ۵ ساعت در روز حضور در مدرسه، می‌شود ماهی نزدیک به ۱۰۰ ساعت در مدرسه بودن. یعنی چیزی در حدود سالانه ۱۲۰۰ ساعت کودک و نوجوان ما سر کلاس و در محیط آموزشی قرار دارد. با احتساب ۱۲ سال دوره تحصیلی تا مقطع دیپلم، در مجموع عددی معادل ۱۴۴۰۰ ساعت به دست می‌آید. در این تقریبا چهارده هزار ساعت، چقدر کودک و نوجوان امروزی برای زندگی آماده می‌شود؟ چقدر برای برقراری رابطه، مدیریت هیجان، افزایش انگیزه و امید درونی، تلاش برای درک و کشف معنای زندگی، چالش با پرسش‌های عمیق انسانی ، تربیت اخلاقی صحیح و … که بدون تردید هرکدام نقشی مهم و پررنگ در زندگی‌ش خواهند داشت، آموزش درست و اصولی دریافت می‌کند؟ بگذارید خیال‌تان را راحت کنم، تقریبا هیچ چیز! آموزش رسمی ما(تبار انسانی را می‌گویم) امروزه هیچ جایی برای هدف مهم بهبود کیفیت زندگی کردن ندارد. ولی تا دلتان بخواهد برای تربیت ماشین‌های حافظه(البته از نوع کوتاه مدت و تا دقایقی بعد از ترک جلسه امتحانی فقط) نقشه و طرح و تلاش دارد! و این اگر فاجعه نیست، پس چیست؟

و چرا این بحران رخ داده؟ دوباره برگردیم دور آتش. مدرسه ابتدایی و اولین پایه‌های فرهنگ و نخستین تجربه‌ی انتقال دانش و شعور نیاکان ما، دور آتش و با کلامی روایت‌گونه رخ می‌داد. روایتی که با زندگی روزمره گره می‌خورد و نزدیک می‌شد. یعنی موضوع بحث دور آتش، به احتمال زیاد با دغدغه و نیاز روزمره نزدیکی داشت. وگرنه نیاکان ما مغز خر نخورده بودند که نصفه شبی بنشینند روده درازی‌های راوی قبیله را که کمترین ثمر و اثری برایشان در طول روز و برای بقا ندارد، گوش بدهند! قصه و داستان و روایت، و ذهن روایت‌گرای و حافظه رویدادی(که امروزه یکی از انواع مهم حافظه در مباحث روان‌شناسی شناختی است)، برای زندگی و برای دوام آوردن و برای دور هم برای بقا تلاش کردن صرف می‌شد. مدرسه‌های آن دوران، با همه امکانات کمی که داشتند(نیمکتی از تخته سنگ یا زمین خالی را با نیمکت و صندلی‌های امروزی نمی‌شود مقایسه کرد) و با همه علم و آگاهی اندکی که به دست آورده بودند، آموزش‌شان با واقعیت‌های روزمره‌شان ارتباط داشت. اما مدرسه‌ها و دانشگاه‌های فعلی ما، که تداوم همان دور آتش نشستن است( و بی‌علت نیست که روش‌های نوین آموزشی کلاس را دایره‌ای می‌چینند، عین دور آتش دایره زدن نیاکان ما)، ارتباط‌ش را با دغدغه‌های انسانی و روزمره ما از دست داده است. درس‌های امروز مدارس ما، در قالب روایت و داستان نقل نمی‌شود. ریاضیات و فیزیک و تاریخ و علوم انسانی و حتا فلسفه رسمی و دانشگاهی  ما روایت ندارند. شیوه طرح بحث‌شان با زندگی واقعی و روزمره قهر کرده است. ریاضی و فیزیک و علم‌های پایه به زندگی وصل نمی‌شوند. کمک نمی‌کنند تا دانش‌اموز به درک بهتری از جهان‌ش برسد. بحث‌هایشان روی هوا ول شده‌اند انگار.  چیزهایی‌اند که انگار شبیه به دنیای فعلی ما نیستند. علوم انسانی و فلسفه‌اش(که تازه کلامی‌ترین نوع آموزش رسمی‌اند)  در بهترین حالت از تو یک ضبط صوت قوی و علوم ریاضی و مهندسی از تو یک ماشین‌حساب دقیق می‌خواهند: «هر چی گفتم را ضبط(یا محاسبه) کن و هر وقت خواستم تحویلم بده، و… خلاص، برو پی کارت متخصص عالی‌قدر»! مدرسه و دانشگاه ما مدت‌هاست(از کی؟ نمی‌دانم) که پرسش تاریخی-تکاملی “چگونه می‌شود خوب زندگی کرد” برایش مطرح نیست. چگونه می‌شود متخصص شد، پول به جیب زد، سری بین سرها درآورد، مقاله و کتاب تولید کرد و … در آن مطرح می‌شود ولی به اعلاترین متخصصین و درجه‌داران  دانشگاهی خودش هم درسی یا چند کلامی هم که شده،  در جهت چطور زندگی می‌شود کرد، یاد نمی‌دهند. برای همین است که خیلی از نوابغ همین سیستم، در معمولی‌ترین و پیش‌پا افتاده‌ترین مسایل زندگی‌شان پا در گل مانده‌اند و انتخاب‌ها و واکنش‌هایی دارند که قشنگ آدم را حیران می‌کنند  که این آدم با این مدرک و سطح سواد، چطور مبتلا به این شدت از حماقت است؟ و همین متخصصین دارای رزومه و سابقه درخشان و گل‌های سرسبد سیستم آموزش فعلی هستند که وقتی به مقام‌های اجرایی و قانون‌گذاری و تصمیم‌گیری که می‌رسند، علارغم تخصص و تبحر گند می‌زنند و دنیا را به … اصلا ولش کن!  

بحران آموزشی ما دور شدن از اولویت‌های دورآتش‌نشینی نیاکان ماست. دغدغه فرهنگ ندارد. دغدغه روش زندگی درست ندارد. تخیل مشترکی درش نیست که با آن بشود ارزش‌های بشری را فصل مشترک کنار هم بودن و با هم (و با خودمان حتا) صلح کردن و خوب زیستن قرار داد و دنیا را بهتر کرد. آموزش رسمی دغدغه “دیگری” ندارد. نمی‌فهمد که چقدر نیاز داریم که به تفاوت‌های هم رواداری کنیم. نمی‌تواند ما را آدم‌هایی بسازد که بتوانیم با مخالف خودمان، در مقام یک نگاه متفاوت و اتفاقا لازم، همکاری و هم‌زیستی کنیم. آموزش رسمی ما دغدغه یافتن معنایی برای زندگی را که اصلا ندارد. سیستم آموزشی ما(مای تبار انسانی) کارخانه تولید دانسته‌های تازه، معلومات جدید و متخصصین‌ حرفه‌ای است. که البته خوبند و لازم، که البته تا همین جا به خوبی و شایستگی از پس فقر و قحطی و عدم بهداشت و خیلی مسائلی که روزی بشر را قتل و عام می‌کرد، برآمده‌اند.  ولی ارزش‌های جهان‌شمول بشری، اخلاق خوب زیستن و توان با هم و کنار هم، دیگری‌های همدیگر را به رسمیت شناختن ندارد. بحران آموزش ما خودش مسبب بحران بی‌معنا، بحران کاهش کیفیت زندگی و خطرات محتمل آینده است. که اگر قرار باشد با فشار چند دکمه قرمز رنگ ِ پرتاب جدیدترین بمب‌های نابود کننده، نسل بشر منقرض نشود(که همین الان‌ش علم و تکنولوژی توان انجام‌ش را دارد)، شاید لازم باشد آموزش ما تغییر کند. آموزشی که بتواند زندگی بیاموزد، تبار بشری را دور آتشی انتزاعی به نام «ارزش‌های مشترک» جمع کند، معنای زندگی و ارزش‌های سالم برای زیستن در جهان فعلی را دوباره چالش انسان قرار دهد  و صلح و هم‌زیستی انسان با انسان، و انسان با طبیعت  را میسر کند.

می‌شود با تغییر ارزش‌های حاکم بر آموزش شروع کنیم. باید تصمیم‌گیرندگان را مجاب کنیم(البته اگر خیال یا توان مجاب شدن داشته باشند) که از آموزش رسمی نه خط تولید حافظه و ضبط و محاسبه، که انسان‌هایی دارای توان پرسش‌گری،  شوق یادگیری و مشتاق آگاهی تربیت کنند. باید از طریق فعالیت مختلف مدنی از قبیل نوشتن کتاب و مقاله، برگزاری سمینار و سخنرانی و همچنین فعالیت‌های آگاهی‌دهنده در فضای مجازی که امروزه بیشترین محل اقامت و پرسنه‌زنی انسان معاصر است، ضرورت و اهمیت اصلاح ارزش‌های حاکم بر آموزش رسمی را به مساله‌ای که ارتباط مستقیم به سرنوشت بشریت دارد، تبدیل کنیم. باید سیستم آموزشی‌ را در جهتی اصلاح کنیم که بتواند با انعطاف و پذیرش، تفاوت‌های غیرقابل حذف کودک و نوجوان در استعداد و توانایی و علاقه و گرایش به رسمیت بشناسد. باید معلم‌هایی تربیت کنیم که دغدغه‌های والای انسانی دارند. معلم‌هایی که انسان و مسائل‌ش برایشان مطرح است و هر کدام خود را در بهبود شرایط بشری، موثر می‌دانند.

و باید تلاش کنیم برای  زدودن چیزی به نام “روحیه سرمایه‌داری” (نه لزوما در معنای ماکس وبری‌اش) از سیستم آموزشی. روحیه‌ای که در آن اولویت با میزان درآمد با کمترین تلاش در آینده است و برای این مهم دانش‌آموز و بعدها دانش‌جو مجاب می‌شود بدون در نظر گرفتن علاقه و توانایی و امکانات‌شان، وارد رشته‌هایی بشود که برای‌ش نان و آب داشته باشد! سیستم آموزشی نه به صورت فرمایشی و از بالا به پایین، که گاه با فعالیت‌های پایین به بالا اصلاح می‌شود. سیستم آموزشی تخیل مشترک و توهم جمعی ماست. چیزی خارج از ما نیست. ماییم که کنار هم شده‌ایم آموزش رسمی. ماییم که معلم و شاگرد، مدیر و تصمیم‌گیرنده و … شده‌ایم. تغییر ذهنیت ما، نگاه ما و نگرش ما به امر حیاتی آموزش اولین قدم در جهت تغییر ارزش‌های پنهان و آشکار در بحران آموز فعلی‌ست.

از طرفی بحران آموزش را می‌شود از طریق آموزش غیررسمی هم تخفیف داد. این یکی دم‌دست‌تر و سریع‌تر است.  موسسه‌های غیردولتی و مردم‌نهاد در این بین می‌توانند بیشترین نقش را ایفا کنند و فضا و خلا گاه وحشتناک بین واقعیت‌های روزمره زندگی و سیستم آموزش رسمی را پُر کنند. موسسه‌ها و تشکل‌هایی که می‌توانند با برگزاری جلسات و کارگاه‌ها و کلاس‌های مختلف، آموزش زندگی کردن و خوب زندگی کردن بدهند. معلم و استاد فیزیک، شیمی، ریاضی، ادبیات، تاریخ، فلسفه و البته روان‌شناسی همه شاخه‎‌‌های دانش و معرفت بشری،  در این قبیل فعالیت‌ها می‌توانند حرفه و تخصص خودشان را در خدمت زندگی در آورند. فیزیک و شیمی و ریاضی می‌توانند در دستان استاد و معلمی با دغدغه و مطلع، برای زندگی و برای خوب‌زیستن استفاده شوند. و در آخر، حواس‌مان باشد که تمدن ما به مویی بند است. امروزه و با توان‌مندی‌هایی که از علم و تکنولوژی داریم، به راحتی می‌توانیم کل سیاره نحیف و شکننده‌مان را نابود کنیم.  و دور شدن از این احتمال تلخ میسر نخواهد شد جز این که به بحران آموزش در کنار سایر مسایل جدی بشری توجه کنیم. ما گونه‌های به جای مانده‌ی انسان‌های اولیه(هوموسپین‌ها) باید به این واقعیت اعتراف کنیم که در برخی زمینه‌های، خیلی شیک و مجلسی گند زدیم، از آتش تخیل مشترک و به هم وصل کننده‌ی نیاکان‌مان دوره شده‌ایم، و باید دوباره دور آن آتش جمع شویم و سر چند ارزش جهان‌شمول و زمان‌شمول با هم به توافق برسیم. ارزش‌هایی که با آن‌ها بشود جهانی کمتر بد، و رو به بهبود و خوب شدن  ساخت و البته نگه‌ش داشت.

سعید صدقی

مدیر وب سایت. کارشناس ارشد روانشناسی عمومی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن