برای زندگیدسته‌بندی نشده

چرا از اخبار فاجعه چیزی یاد نمی‌گیریم؟

مراقبت از کودکان و نوجوانان در برابر اخبار ناگوار | مدرسه افروز

پدری گلوی دخترش را سر مساله‌ای ناموسی می‌برد. وجدان جامعه(البته در سطح اینستاگرام و تلگرام و توییتر) ملتهب می‌شود. از بحث‌های حقوقی و شرعی، تا تئوری توطئه و تلاش دست‌های پشت پرده برای خدشه‌دار کردن چهره دین و مذهب. جماعت روان‌شناس هم که طبق معمولِ هر فاجعه، همه دست به کار، تحلیل پشت تحلیل. همه با محوریت یک موضوع: «از این قتل وحشتناک، چه می‌شود آموخت؟» همه در عین صداقت و حسن‌نیت در تلاش‌اند تا ابعاد به ظاهر پنهان چنین قتلی را روشن کنند. تا جامعه درس بگیرد. تا مثلا اگر پدری روزی هوس کرد گلوی دخترش را سر موضوعی مشابه ببرد، یک‌باره تصویر لعن و نفرین یک کشور و شاید یک دنیا بیاید جلوی چشمان‌اش و منصرف شود! یا مکانیزم‌های محرک و عوامل زمینه‌ساز را دوستان متخصص شناسایی کنند و در موردش توجه و آگاهی ایجاد کنند. یا جامعه باید در مورد مناسبات دختر و پسر دچار تغییری اساسی شود. یا مسائل فرهنگی و خصوصا لایه‌های پنهان تحجر و تعصب‌های بیمارگونه در زیر پوششی از مدرن‌شدن ظاهری یک جامعه بررسی شوند و …

ولی من نسبت به چنین برداشت‌های خوش‌بینانه‌ای، به شدت بدبین‌ام. لااقل ادعای من در این جستار، در تیتر معلوم است: ما انسان‌های دوران فعلی، از اخبار فاجعه چیزی یاد نمی‌گیریم. این واقعیتی است که قصد دارم ازش دفاع کنم. جامعه درس نمی‌گیرد. جامعه لااقل از اخبار فاجعه درس نمی‌گیرد. هیچ پدری از پیش، خودش را شبیه پدری که قاتل فرزندش می‌شود، نمی‌داند. پدری که جان فرزندش را بگیرد، در نظر عموم هیولایی دارای ویژگی‌های غیرانسانی و  مشخص بوده و من و شما کیلومترها با چنین موجودی فاصله داریم. و نکته دقیقا همین‌جاست: اخبار و اطلاعات دریافتی از ماجرا، به شکلی نیستند که آن پدر و یا هر موجودی با عمل فجیع دیگری را، شبیه به انسانی معمولی و مثل همه ما نشان بدهند. یعنی فاصله من و شما را با آن انسان که مرتکب چنان عمل وحشتناکی شده را کم نمی‌کند. برخلاف ادبیات داستانی و رمان، که بهترین و موثرترین پدیده بشری است در نزدیک‌کردن آدم‌ها به هم، در پررنگ کردن شباهت‌های زیاد در عین تفاوت در زمان و جغرافیا و موقعیت، و در ایجاد حسی از هم‌دلی و هم‌گامی(گیرم با یک شخصیت به شدت پلشت و شیطان‌صفت)، اخبار شخصیت‌های منفی رخ‌دادهای فجیع را در مکانی دور به تصویر می‌کشد. آن آدمی که آن کار وحشتناک را سبب شده و تا همین دیروز در قالبی از آدم نرمال و بهنجار کنار ما، در شهر و کشور ما زندگی می‌کرده، در قالب خبر، گویی موجودی است که یا اصلا انسان نیست و یا اگر هست موجودی است با چنان درجه‌ای از رذالت و پلشتی، که ما در کم‌ترین میزان از حرمت‌نفس و خوددوستی هم خودمان را آن‌شکلی تصور نمی‌کنیم!

 برای همین است که جامعه درس نمی‌گیرد. انسان‌ها از اخبار فاجعه یاد نمی‌گیرند. که اگر می‌گرفتند، در دنیایی با این سهولتِ دیوانه‌وار در دسترسی به اخبار و اطلاعات، خیلی پیش از این باید حال و روز بهتری می‌یافتیم. یعنی اخبار می‌بایست نقش پالایش‌گر پیدا می‌کرد و جامعه از طریق این سهولت دسترسی به خبر یک واقعه، در قبال همان عمل را تکرار کردن واکسینه می‌شد. ولی نشده است. من البته من مدعی نیستم که اخبار دنیای ما را بدتر کرده‌اند. بلکه تمام حرف من این است که خبر توان بهتر کردن دنیا را ندارد و ممکن است خطرهایی هم داشته باشد. اما چرا؟ چرا اخبار فاجعه، چیزی به دنیای اخلاقی ما اضافه نمی‌کند؟ چرا از طریق در معرض فجیع‌ترین رخ‌دادها قرار گرفتن، آن‌هم در کوتاه‌ترین زمان ممکن و در دامنه‌ای وسیع و متنوع، آن رفتار و آن رخ‌داد از طریق الگودهی، ایجاد انزجار و سرمشق‌گیری از صحنه بشری محو نمی‌شوند؟ چرا اخبار قسمتی از گرفتاری این‌روزهای ماست در تبدیل شدن به موجوداتی که بیشتر و بیشتر می‌بایست به لزوم اخلاقیات انسانی واقف و در عمل به آن‌ها مصمم باشیم؟ و خطرهای احتمالی در معرض اخبار بودن، به لحاظ اخلاقی چیست‌اند؟  در ادامه به این پرسش‌ها از سه منظر و در واقع سه تئوری نام‌آشنا و مشهور روان‌شناسی خواهم پرداخت.

  1. نظریه بار شناختی (Cognitive Load Theory):

ذهن ما در برابر فوج عظیمی از اطلاعات ِحسی دریافتی از محیط، فقط توان پردازش گستره‌ی محدودی از آن‌ها را دارد. این گستره‌ی محدود در حدود ۵ تا ۹ مورد (یعنی به طور میانگین ۷ مورد) اطلاعات در یک زمان را شامل می‌شود. این عدد ۷ را عدد گنجایش انبار حافظه کوتاه‌مدت(فراخنای حافظه) در نظر می‌گیرند. یعنی اگر قرار باشد من و شما کلی اسم یا عدد را به سرعت به حافظه بسپاریم، به طور میانگین ۷ و حداکثر ۹ مورد را خواهیم توانست. آدم‌هایی با حافظه شگفت‌انگیز هم شامل همین محدودیت می‌شوند. با این تفاوت که آن‌ها ترفندهایی را بلد هستند که می‌توانند در عین همین محدودیت، حجم بسیار بیشتر اطلاعات را به حافظه بلندمدت عبور دهند.

John Sweller's Cognitive Load Theory - Exploring your mind

خلاصه این‌که مغز ما در عین پیچیدگی و شکوه‌اش، ارگان تنبلی است. در کنار همین دامنه محدود، روان‌شناسان شناختی از مغز ما در حین دست‌بردن در اطلاعات ذخیره‌شده(حافظه) مچ‌گیری کرده‌اند و نشان داده‌اند این مغز باشکوه، نه تنها در توجه به دامنه بسیار محدودی از عوامل پیرامونی بسیار تنبل و سهل‌گیر است، بلکه حافظه ما را هم با اطلاعات دست‌کاری شده و متفاوت از اصل واقعیت‌شان انباشه کرده است!  حالا که حسابی دارم درباره مغز انسان بدگویی می‌کنم( و نکته جالب این‌جاست که از طریق مغز، دارم سطوری می‌نویسم که درباره مغز بدگویی می‌کنند!)، در کنار تنبلی و عدم‌صداقت، سردرگمی و گیجی در مواجه با حجم عظیمی از تکلیف و محرک و موضوع را در نظر بگیرید که شبیه به سیلی از اطلاعات سرازیر می‌شوند. مغز در این گیرودار به یکی از کارکردهای اصلی خودش که از همان تنبلی نشات می‌گیرد، متوصل می‌شود: بی‌اعتنایی و خارج کردن اطلاعات از دایره توجه. یعنی ما واقعیت را در اغلب اوقات به شیوه‌ای گزینشی توجه می‌کنیم. در واقع ظرفیت محدود پردازش اطلاعات در ذهن ما، مثل توان تحمل میزان مشخصی از بار و سنگینی است. این مساله را دو روان‌شناس به نام‌های شیفرون و اتکینز در سال ۱۹۶۸ مطرح کردند.

حالا اخبار بد از منظر این تئوری چه می‌کنند؟ حجم عظیمی  از اخبار که در بیشتر اوقات بار منفی و بد دارند، بیشتر از توان پردازش اطلاعاتی مغزی است. این وضعیت را “اضافه بار شناختی” می‌نامند. و خب مغز دوباره شروع می‌کند تعداد قابل توجهی از اخبار بد را از دایره توجه خودش بیرون ریختن. به عبارتی مغز آن جمله‌ی معروف “چه خبرتونه، چه خبرتونه؟” را تکرار کنان، قسمتی از این اطلاعات را به صورت بی‌تفاوت، نادیده می‌گیرد تا فضای لازم برای پردازش چیزهایی را که مهم تلقی کرده، باز کند. این یعنی عملا و به شیوه‌ای نامحسوس نسبت به بعضی موضوعات مهم اخلاقی و انسانی، عادت به بی‌توجهی پیدا می‌کنیم. پس اخبار بد، با تولید اضافه‌بار شناختی، قسمتی از حساسیت اخلاقی ما را کُند و کرخت می‌کند. این کندشدن و بی‌حسی را روان‌شناسان رفتارگرا، با عنوان “حساسیت‌زدایی” معرفی می‌کنند. یعنی مواجهه مکرر با محرک‌ ویژه‌ای، کم‌کم سیستم هیجانی را نسبت به آن موضوع با تحریکی کمتر مواجه می‌کند و دست آخر سیستم روانی به آن محرک واکنش خاصی را نشان نمی‌دهد.  مثل خودکاری که اگر چند دقیقه پشت گوش‌مان بگذاریم، کم‌کم هیچ احساس نمی‌کنیم آن‌جا چیزی مانده و مدت‌ها دنبال پیدا کردن‌اش علاف می‌شویم! درواقع سیل اخبار متنوع، با تولید اضافه‌بار شناختی، توسط کارکردهای ذهنی مورد بی‌توجی یا توجه بسیار کم قرار می‌گیرند و رفته‌رفته سیستم روانی نسبت به آن‌ها دچار حساسیت‌زدایی شده و بی‌تفاوتی و بی‌حسی رخ‌ می‌دهد.

۲. نظریه رفتاری و شرطی‌سازی کلاسیک(Classical conditioning) پاولف:

حتا اگر از دور و نزدیک هم با علم روان‌شناسی آشنایی نداشته باشد، ممکن است نام  آزمایش بزاق سگ‌های پاولف یا چیزهایی مرتبط به آن را شنیده یا دیده باشید(اخیرا شنیدم در یکی از ترانه‌های فارسی، اسم سگ‌های پاولف هم آمده بود!). همان سگ‌هایی که هنگام دریافت غذا (یا بوی آن)، صدای زنگی را هم همراه آن می‌شنیدند و بعد میزان بزاق دهان‌شان اندازه‌گیری می‌شد. بعد کم‌کم صدای زنگ به تنهایی و بدون دریافت غذا توان ترشح بزاق پیدا می‌کرد. دور از جان این قضیه از سگ‌ها به انسان‌ها قابلیت تعمیم‌دهی دارد! کم‌کم شروع کردند در محیط‌های آموزشی، تربیت کودک، ترک انواع اعتیاد و حتا صنعت تبلیغات از تئوری شرطی‌سازی کلاسیک جهت ایجاد یا تقویت یک رفتار بهره بردن. مثلا از طریق آزمایش‌های کنترل‌شده‌ی علمی مشخص شد که در فروشگاه‌های زنجیره‌ای پخش  موسیقی آرام‌بخش و جذاب، امکان خرید بیشتر را فراهم می‌آورد. یا وقتی کالایی را در دست یک انسان زیبا و جذاب می‌بینیم، حس خوشایند ناشی از دیدن مرد یا زنی زیبا، با آن کالا همراه می‌شود و ما در مواجه‌های بعدی با آن کالا هم چیزی شبیه به همان حس خوشایند را تجربه می‌کنیم.

Classical And Operant Conditioning - ProProfs Quiz

حالا برگردیم به مساله اخبار. فرض کنید گوشی به دست گرفته‌اید. خبری از یک فاجعه بزرگ انسانی مقابل چشمان‌تان است. پدری دخترش را در خواب به قتل رسانده است. دلخور و شاید مایوس و عصبانی صفحه نمایش را به سمت پایین می‌کشید. پست بعدی ممکن است یک موسیقی لذت‌بخش، هنرپیشه‌ای به شدت خوش‌تیپ و جذاب یا هر چیز خوشایند و مثبت دیگر باشد. چه اتفاقی می‌افتد؟ خبر فاجعه با حس خوشایندی از یک امر مطلوب همراه می‌شود. نتیجه؟ قصد اغراق ندارم. ادعا نمی‌کنم که ممکن است به زودی از دیدن اخبار قتل و کشتار، بزاق‌تان ترشح شود یا در بدن‌تان هرمون‌های لذت جنسی افزایش پیدا کنند! ولی منطقی است که انتظار داشته باشیم آن حس خوشایند کار دست انزجار ناشی از یک خبر فجیع بدهد. و من گمان می‌کنم این اتفاق می‌افتد. ذهن ما آرام‌آرام تحت تاثیر این دوگانه‌گی(وشاید چندگانه‌گی) و تضاد، به وضعیت خنثی و بدون اثرپذیری تبدیل وضعیت می‌دهد. یعنی باز دوباره کاهش حساسیت اخلاقی. اخبار بد وقتی به جای صفحه حوادث روزنامه‌ها و نشریات، در شبکه‌های اجتماعی و در صفحه نمایشگر گوشی و تبلت بالا پایین شوند، حتما اثربخشی‌شان(لااقل در ابعاد اخلاقی) کاهش پیدا خواهد کرد. چرا که ممکن است با محرک‌های مختلفی که گاه نقش تقویت‌کننده‌های مثبت را دارند، همراه شوند.

۳.نظریه همدلی (Empathy)

یکی از پرتکرارترین اصطلاح‌ها در زندگی روزمره ما، همین کلمه همدلی است. بیشتر آن‌را به صورت شفقت و مهربانی به دیگری می‌شناسیم. ولی همدلی در علم روان‌شناسی توان ذهنی در دیدن امور از چشم دیگری و امکان درک و حتا تجربه‌ی احساسی و هیجانی شخصی دیگر است. به عبارتی همدلی یعنی دانستن این که در دنیای دیگری چه می‌گذرد؟ او چگونه به موضوع نگاه می‌کند و بابت آن چه حس و هیجانی دارد؟  و اگر قرار باشد چند چیز که در کیفیت ارتباطی ما با آدم‌های اطراف‌مان مهم و تاثیرگذار هستند را لیست کنیم، بدون شک همدلی یکی از مهم‌ترین آن‌هاست.

Empathy' is jumping the shark – BRIDGE

چند چیز همدلی را در ما تقویت می‌کند. قسمت مهمی از توان همدلی البته ارثی و ژنتیک است.  یعنی بعضی‌ها با مغزی به دنیا می‌آیند که برای همدلی آمادگی و توان بهتری دارد، و بعضی برعکس. احتمال زیاد پای نورون‌های آینه‌ای درشیار تمپورال فوقانی (Superior temporal sulcus) و سایر قسمت‌های مغز درمیان باشد.  اما توان همدلی را می‌شود تقویت کرد. یکی از جالب‌ترین تقویت‌کننده‌های همدلی خواندن رمان است. کسانی که رمان‌خوان هستند، تمرین ذهنی جالبی را تکرار می‌کنند: به جهان ذهنی و جزئیات زندگی قهرمانان(و حتا ضدقهرمانان و شخصیت‌های به‌شدت منفی) در یک روایت طولانی وارد می‌شوند و ساعت‌های زیادی در قالبی دیگر، دنیای دیگر، شخصی دیگر و زندگی‌ای دیگر به سر می‌برند. ذهن آرام‌آرام این تمرین را در قالب بهبود توان همدلی تمرین می‌کند. درواقع رمان‌خواندن برای توان همدلی همان جایگاهی را دارد که وزنه‌زدن برای تقویت ماهیچه‌های بدن. ولی اخبار خواندن چه؟ انگار توی سالن بدنسازی مشغول تماشای وزنه‌زدن بقیه باشید! اگر انتظار دارید از این نظاره‌گری چیزی عاید ماهیچه‌های بدن شما شود، از اخبار هم همان را انتظار بکشید!  اخبار خواندن یعنی “کلیات” روایت و رخ‌دادی را خواندن، شنیدن یا دیدن. اما چیزی که در غریزه یا کشش یا گرایش انسان به داستان و روایت مهم است، “جزئیات” امور است. جزئیاتی که منظور من‌اند، جزئیاتی در خدمت یک قالب کلی و پرداختی درست و هنرمندانه از یک موضوع‌اند. در کلیات هیچ پدری شبیه آن پدری نیست که دخترش را به قتل می‌رساند. ولی در جزئیات و روایت شخصی‌اش چه؟ ما آدم‌ها در جزئیات خیلی شبیه هم هستیم. رمان‌خوان‌ها این تجربه را به دفعات از سر گذرانده‌اند. گاهی آدمی که اصلا وجود نداشته و حاصل تخیل نویسنده است، در کشوری که اصلا آن‌جا نرفته‌ایم، در زمانی که بسیار با زمان و دوران ما فاصله دارد، چیزی را حس کرده، فهمیده و یا به زبان آورده که ما گمان می‌کردیم فقط خودمان آن حس و تجربه را داشته‌ایم. ولی اخبار چیزی نیست جز قبل و بعد یک حادثه. آدمی که دخترش فلان کار را کرده، شب قبل رگ غیرت‌اش باد کرده و دخترش را در فجیع‌ترین شکل ممکن به قتل رسانده است. این آدم در قالب خبر، چیزی نیست که شبیه به بسیاری از ماها باشد. در واقع شبیه هیچ‌کسی نیست، مگر شبیه کسانی که کار مشابهی را عینا انجام داده باشند! ولی همان پدر یا هر آدمی که مسبب رخدادی فجیع شده باشد، چنان از ماها دور است و ما به میزانی از او متفاویم، که امکان انجام آن عمل از طرف خودمان را کاملا منتفی می‌دانیم. ما قتل نمی‌کنیم چون با قاتل هیچ وجه اشتراکی نداریم. و درست در همین فاصله و توهم عدم کمترین میزان از شباهت، ما در قبال موقعیتی بحرانی آسیب‌پذیر می‌شویم و موضوع درس‌گرفتن و عبرت‌آموزی منتفی می‌شود.

 اخبار فاجعه برای آن‌که خاصیت آموزندگی داشته باشند ( و آلن‌دوباتن در کتاب اخبار و در حدود ۲۵۲ صفحه در ترجمه فارسی سعی کرده چنین چیزی را برای تولیدکنندگان اخبار تجویز کند)، باید هشداری جدی را به مخاطب منتقل کنند: ما خیلی بیشتر از آن‌که فکر می‌کنیم مستعد انجام دادن بسیاری کارهای وحشتناک هستیم. چرا؟ چون ما انسان‌ها، در جزئیات زیادی از فکر و هیجان و رفتار و واکنش‌هایمان شبیه هم‌ایم و بودن در یک موقعیت خاص، می‌تواند تمام پیش‌بینی‌ها درباره رفتار و واکنش ما را منتفی کند. بارها و بارها در موقعیت‌های خاصی واکنشی نشان داده‌ایم که بعد از مدتی خودمان تعجب کرده‌ایم، که چرا من این کار را کردم یا آن حرف را زدم؟ این یعنی شدت، مدت و نوع محرک می‌تواند پاسخی غیرمنتظره را از ما سبب شود، یا دست‌کم زمینه‌ساز آن باشد.

 اما هشدار مربوط به فاجعه در قالب خبر چیز زیادی به ما نمی‌آموزد، چون که وارد فرایند همدلی ما نمی‌شود. و درست برای همین است که ما از خبر “زن متاهلی پس از برملا شدن روابط متعددش با مردان دیگر و در شُرف برملا شدن و رسوایی‌اش، با خوردن سم خودکشی کرد” آنقدر چیزی عایدمان نمی‌شود و خبرهای متعددی این‌چنین، در ما از احتمال لغزش‌ها و خیانت‌ها در رابطه زناشویی محافظت نمی‌کند. اما  خواندن مادام بوواری(شاهکار گوستاو فلوبر)، رفتن به دنیای اِما و مدتی با او و در جای او و از نگاه او زیستن،  به ما نشان می‌دهد که بیشتر از چیزی که فکر می‌کنیم، شبیه به اِما بوواری مبتلا به ملال رابطه زناشویی هستیم و هرآن ممکن است با خودفریبی پای‌مان بلغزد. رمان و خبر هر دو حاوی پیام‌اند. اما این فقط هنر رمان و قدرت ادبیات است که می‌تواند پیام را به عمق روان ما بفرستد و نهادینه کند.

جمع‌بندی:

خبر فجیع فرزندکشی شبیه به تمام رخ‌دادهای فجیع قبلی، به احتمال زیاد تا حالا مدت‌هاست که از دامنه توجه و درگیری عمومی ما خارج شده و  رفته به سرزمین فراموشی که محل تجمع تمام چنین رخ‌دادها و اخباری بوده است. اما ما قبل از درگیری با آن خبر و بعد از آن،  همان آدم‌های سابق خواهیم ماند. هرچند مطلقا منکر این نیستم و قصد ندارم که اهمیت بحث‌های تخصصی و همچنین واکاوی ابعاد مختلف این رخ‌داد، خصوصا عوامل زمینه‌ساز فرهنگی، قانونی و تربیتی را کم‌اهمیت جلوه دهم، با این همه، تمام حرف من در این جُستار این است که نشان دهم دنیایی که روایت‌های واقعی‌اش در متن کوتاه خبری، با لحنی رسمی و بدون پرداخت هنری و در دفعاتی زیاد و از راه‌های مختلف ارتباطی، وارد زندگی ما می‌شوند، با همان سهولت و سرعت از زندگی‌مان بیرون می‌زنند! و بیشترین کاری ازشان برمی‌آید، ایجاد دیدگاهی مشوش، تحریف‌شده و  تیره و تاریک از وضعیت کلی بشری است. به عبارتی اخبار فاجعه این تصور را در ما ایجاد می‌کنند که در دوره و زمانه‌ی به شدت بد و غیراخلاقی‌ای (بسیار بدتر و غیراخلاقی‌تر از دوران گذشته) به‌سر می‌بریم. و جز این تصور غلط(لااقل از نگاه مطالعات پینکر و روسلینگ)، چیز خاصی نخواهند بود مگر مدتی دل‌مشغولی و دست به دست کردن خبر و البته موضوع صحبت توی تاکسی و اتوبوس و مهمانی. و شاید لطمات نامحسوس دیگری را به نیز به همراه داشته باشد، که مهم‌ترین‌شان کاهش حساسیت اخلاقی در دوران ما باشد. ما در دنیایی که هر لحظه و در هر گوشه‌اش اتفاقی فجیع رخ می‌دهد و ما با سرعت سرسام‌آور و در تکرار بسیار بالا در معرض آن قرار می‌گیریم، به احتمال زیاد دچار رخوتی در حساسیت اخلاقی‌مان خواهیم شد. فاجعه‌ی مکرر کم‌کم به رخدادی معمولی و روزمره تبدیل می‌شود و ما نسبت به آن که خود نیز در موقعیت مشابه، رفتار مشابه را انجام دهیم، آسیب‌پذیرتر. دنیایی که جنبه‌های زشت‌ آن به جای تجلی در هنر تراژیک، در پایگاه‌های خبری و شبکه‌های اجتماعی مجازی دست به دست می‌شوند، در خوش‌بینانه‌ترین حالت آدم‌هایش را در حالتی از بی‌تفاوتی و کاهش حساسیت فرو خواهد برد. و در بهترین حالت در آن‌هایی که چنین خبرهایی را دست‌به‌دست می‌کنند و در لعن و نفرین به عامل یا عامل‌های آن با هم مسابقه می‌گذارند، توهم فعالیت مدنی و انجام وظیفه به رسالت اجتماعی ایجاد می‌کنند! اما فاصله من و شما از اخبار، در ما هیچ دگرگونی درونی و افزایش قوای اخلاقی سبب نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن