برای زندگیدسته‌بندی نشده

رمانی برای فضای لکنت: چرا این‌طور شدیم؟

معرفی رمان فریدن سه پسر داشت- اثر عباس معروفی – نشر گردون

مارگوت بیکل شاعر آلمانی شعری دارد که احمد شاملو در ترجمه آزادش از آن‌ها، اسم‌ش را “برای تو و خویش” گذاشته. شعر یک‌جور آرزوی خیر و خوبی کردن برای مخاطبی است. یکی از شعرهایی است که از بَرَم و گاهی با خودم زمزمه می‌کنم و گاهی برای تولد دوستان دیده و نادیده، برای‌شان فرستاده‌ام:
برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌کنم
که چراغ‌ها و نشانه‌ها را
در ظلمات‌مان
ببیند.

گوشی
که صداها و شناسه‌ها را
در بیهوشی‌مان
بشنود.

برای تو و خویش، روحی
که این همه را
در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی
که در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون کشد

و بگذارد
ار آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم.

دو قطعه آخر شعر(یعنی از قسمت “و زبانی ” به بعد) یکی از کارکردهای اصیل هنر، ادبیات و به طور مشخصی رمان است. رمان محل گفتن حرف‌هایی است که ما هم دل‌مان می‌خواسته بزنیم، ولی نزده‌ایم. جای به هم رسیدن تصویرهایی است که توی ذهن خود ما یا اصلا توی زندگی همه‌مان هم بوده یا دل‌مان می‌خواسته باشد ولی نیست، یا دل‌مان نمی‌خواسته باشد ولی با لجاجت و کراهت هست که هست! رمان زبانی است برای بیرون آمدن از خاموشی و سخن گفتن از زنجیرهایی که در بندمان کشیده.
رمان مال فضای لکنت‌هاست. شعر هم همین کار را می‌کند. ادبیات و هنر اصلا در همین فضا زاده می‌شوند و همین فضای خاص است که که از یک اثر، یک شاهکار می‌سازد. اثری که بیشتر از همه به فضای لکنت و خاموشی نزدیک شود، ماندگارتر و شاهکارتر است. «فریدن سه پسر داشت» اثر عباس معروفی بی‌تردید رمانی با همین خاصیت و در همین فضاست. معروفی در این رمان، خواننده را وارد فضایی می‌کند که خیلی حرف‌ها درباره آن زده شده است( و زده می‌شود) ولی پُر از لکنت است و لکه‌های سیاه. ادبیات توی همین فضا می‌تواند به مدد آدمی بنشیند که انگاری صدای سیلی محکمی وسط خواب سنگین دم‌صبح، توی گوش‌ش منفجر شده باشد! بنشیند و بهت و حیرت آن خواب‌زده مفلوک را برای‌ش تحلیل کند، دستی به شانه‌اش بزند و بگوید که حق دارد این‌طور حیران و ویلان باشد. «فریدون سه پسر داشت» آدم را می‌برد توی فضایی این شکلی. توی دنیای آدم‌هایی که هرچند ممکن است جزوشان نباشی، ولی عجیب برایت آشنا می‌زنند. انگار تمام مدت زندگی‌ات جزو شخصیت‌های اصلی روایت زندگی تو بوده‌اند. شخصیتهای محوری رمان، نمایندگان یک تاریخ‌اند. نمایندگان دوره‌ای از زندگی جمعی‌مان که به سختی به لکنت آغشته است. مجید مال دنیایی است دنیای او نیست. مال دنیای است که وقتی برمی‌گردد و همه چیزش را زیر و رو می‌کند، با یک مشت “هیچ چیز محض” تنها می‌ماند. آدمی‌ست که تیمارستانی شده و فرصت کافی‌ای برای زیر و رو کردن واقعیت‌های پشت‌سرش و پرسیدن “چرا این‌طور شدیم؟” و هی تکرار کردن‌ش دارد.
ولی در کنار محتوای این شکلی، فرم این اثر سخت به دلم نشست. رمان چند صدایی است. یعنی هم راوی اول شخص(صدای مجید امانی، شخصیت محوری روایت) را دارد و هم راوی دانای کل که گاهی وسط تداعی آزاد و جریان سیال ذهنی مجید می‌دود و چیزی به روایت اضافه می‌کند. گاهی این دو صدا با هم تنیده می‌شوند. وسط روایت مجید، راوی دانای کل می‌آید و اینها در عرض هم تکرار می‌شوند. از طرفی رمان در کنار چندصدایی بودن، چند زمانی است. زمان‌های مختلفی توی رمان با هم مخلوط شده‌اند. زمان در این اثر خطی و مستقیم نیست. پر از نوسان و به قول فرنگی‌های فلش‌بک دارد. که همین تو در تویی و پیچیدگی زمانی و صداهای دوگانه‌ی راوی، لذت وافری به رمان می‌بخشد. آدم خسته نمی‌شود. زبان عباس معروفی در این رمان، ساده ولی آراسته است. تشبیه و استعاره‌هایش خودمانی‌اند و توی ذوق نمی‌زنند. متنی دشوار ولی فهمیدنی‌ست. انگار کتاب را کسی نوشته که حدود درک و فهم تو را حالی‌اش بوده و می‌دانسته تا کجا پیش برود که نه حوصله‌ات سر برود و نه گیج بزنی

این اولین تجربه من با کارهای عباس معروفی بود. از طرفی اولین رمان ایرانی بود که بعد از دوره‌ی اخیر جدی شدن رمان در زندگی‌ام، خوانده‌ام. آنقدر گیرا بود که دیروز دربه‌در دنبال سمفونی مرگان و سال بلوا و ذوب شده و … گشتم. عده‌ای معتقدند فریدون سه پسر داشت، شاهکار معروفی است و سمفونی مردگان معروف‌ترین اثر اوست. رمانی که قرار بود با ۳۲۰ پاراگراف سانسور چاپ رسمی بشود، ولی بدون آن‌ها انتشار رایگان نسیب برد. برای کسانی که یک نویسنده را با شاهکارش شروع می‌کنند و بعد می‌خواهند بقیه آثارش را بخوانند، سرخوردگی و توی ذوق خوردن رویداد محتملی خواهد بود. چون آثار بعدی به خوبی شاهکار اصلی نیستند لابد. ولی من بیشتر از محتوا، به فرم و قلم و زبان خاص معروفی جذب شدم. زبانی که مدتهاست دنبال یکی برای خودم هستم تا راحت‌تر و بیشتر بنویسم. این زبان شسته‌رفته و جاافتاده آنقدر برایم جذاب بود که چندباری رمان را وسط بهترین قسمت‌هایش (که بی‌شک فصل دوم با عنوان “تو” بود) زمین گذاشتم، چندباری به بهانه چایی دوری زدم، دستشویی رفتم، با موهایم ور رفتم و شانه‌شان کردم و بعد برگشتم سراغ کتاب. انگار هیجان نمی‌گذاشت آن لذت را یک‌باره قورت بدهم! دو سه باری هم نیمه‌های شب، وقتی داشتم جلوی ردیف کتاب‌ها می‌گذاشتم‌ش، توی سرم گفتم: ولم کن لامصب، ساعت ۲ شده! و بعد در طول روز صدای مجید، از وسط تیمارستانی در آلمان به گوش‌م می‌رسید و در حافظه‌ام تکان می‌خورد که: چرا این‌طور شدیم؟ چرا این‌طور شدیم؟
چه خوب که آدم‌هایی مثل عباس معروفی آدم‌های زجرکشیده‌ای هستند. خوشبختی آفت قلم‌های توانا و ذهن‌های تیزبین است. ادبیات زاده زجر و رنج آدمی‌ست. فریدون سه پسر داشت حاصل همان تجربیات تلخ معروفی در غربت(یا به قول خودش در تبعید) است. او و مجید امانی قصه‌اش، هر دو در دنیایی زیسته‌اند که زمین، ناخواسته زیر پایشان خالی شده و آن‌ها از آن‌جا رانده و از این‌جا مانده شدند. مجید گرفتار تیمارستان شد، خواست برگردد و توی خاک خودش زندگی کند اما…، معروفی ولی همان غربت مانده، کتاب نوشته و به اندازه‌ی تاریخ ادبیات این مملکت دوام خواهد آورد!

از متن کتاب:
انگار که در این خلقت اضافه بودیم. ما را مصرف جامعه‌مان نکردند، ما را اسراف کردند، پخش‌مان کردند که بر سفره‌ی خودمان ننشسته باشیم، که هیچ‌کدام‌مان در ساختن آن مملکت نقش نداشته باشیم. شخصیت و هویت‌مان را به لجن کشیدند که حتا در اروپای مترقی هم نتوانیم مثل بقیه‌ی مردم زندگی کنیم.
دلم می‌خواست موهام سیاه نبود، سبیلم سیاه نبود، آرواره‌های بزرگ می‌داشتم، با موهای بور، از یک نژاد برتر که احساس غریبی نکنم، خارجی نباشم، و فکر کنم که اینجا هم سرزمین من است.
ما هم اسیر این خاک شدیم، آویزان، مثل دندان عاریه که با عطسه‌ی کوچکی از دهن‌شان پرتاب شویم. پرتاب هم نشویم فقط زنده‌ایم، زندگی که نمی‌کنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن