دسته‌بندی نشده

معرفی نه! مدح و ثنای یک اثر

درباره رمان درک یک پایان – اثر جولیان بارنز – ترجمه حسن کامشاد – نشر نو

دو سه سال پیش بود فکر کنم. یکی از دوستانم گفت فلانی حسابی متخصص ادبیات است و فوق‌العاده باسواد، سوالی داشتی ازش بپرس. توی فیسبلوکش پیام فرستادم. کلی مقدمه‌چینی و عرض ارادت و غرض از مزاحمت و این حرف‌ها. بلاخره با یک اهل فن در ادبیات که طرف می‌شوی، باید مراقب واژگانت باشی. من هم به حساب خودم بودم. خلاصه، سوال این بود: برای مطالعه رمان‌هایی که جریان سیال ذهن را به خوبی استفاده کرده‌اند، چه پیشنهادی برای بنده دارید؟ چند روز پس از آن درخواست، حضرت پیام دادند: «هدایت، دولت‌آبادی!» همین دو اسم! نه سلامی، نه اختیار داریدی، حالا تعارف «خوشحال می‌شوم کمکی کرده باشم» توی سرش بخورد! بدجور بهم برخورد. جوابی ندادم.

ولی خودمانیم، اگر آن روز حضرت استاد می‌پرسیدند که: «منظورت از جریان سیال ذهن دقیقا چیست؟ یعنی آن را چگونه فهمیده‌ای؟» توضیحات من احتمالا نشان می‌دادند که از مرحله پرتم و چیزی که منظور و خواسته‌ام است، صرفا این تکنیک روایی نیست! من متنی می‌خواستم(هنوز هم می‌خواهم) که با شیوه تک‌گویی اول شخص نوشته شده باشد، صمیمی در عین حال عمیق باشد، کمی هذیانی و خارج از چارچوب مرسوم نوشته شده باشد، لحن متن(این یکی را بیشتر توضیح می‌دهم بعدا) شبیه به نجواهای کوتاه درگوشی باشد، و متن توصیفی دقیق از جهان پدیداری ذهن راوی باشد. ساده در عین حال فلسفی. من دنبال متنی بودم که آنقدر گیرا و منسجم، آنقدر خودمانی و دقیق و آنقدر عمیق و موشکاف باشد، که حتا حاضر باشم در خوانش اول، از وسوسه پیگیری جریان قصه دور شوم و محو متن شوم.

من آدم به نسبت مودبی هستم و جز بازی‌های استقلال(که کاملا موجود دیگری می‌شوم) اهل فحش و بد دهنی نیستم زیاد. ولی خیلی دلم می‌خواست همین دیشب و پس از چند سالی از پاسخ دو اسمی ِ “هدایت-دولت‌آبادی»،  به جناب حضرت پیام بفرستم که: «بیلاخ! خودم پیدا کردم.» ولی خب. من آدم مودبی هستم. سلام دادن و لااقل تشکر بابت لطف کسی را بلدم. پیام را نفرستادم. از حضرت‌شان هم اصلا کینه‌ای به دل ندارم. من حیث‌المجموع واکنش و جواب ایشان عین خیالمم نیست! (این جمله آخری را هم می‌توانستم بی‌ادبانه ولی بامزه‌تر بنویسم، ولی مودبم دیگر! واردی که؟)

و من آن متن را پیدا کردم. نجوای تک‌گویی راوی‌، متنی صریح و ساده. روالی تو در تو اما مانع از سردرگمی. توصیف‌هایی دقیق و تاویل‌هایی عمیق. جمله‌هایی که به جمله‌ها و توصیف‌ها و گفته‌های قبلی ارجاع می‌دهند و پیوند می‌خورند و ربط پیدا می‌کنند. ساختاری به نسبت خارج از متن‌های مرسوم. راوی‌ای که شوخ‌طلبی و تلخ‌کامی را توامان به کار می‌بندد و خارج از عرف و عادت، به شیوه‌ای تا حدودی هذیانی ولی نه غیرمنطقی و غیرقابل فهم، روایت می‌کند. بیشترین تجربه‌ای که با یک متن و رمان در این زمینه‌ها، تا همین دو سه شب پیش داشتم، با گوستاو فلوبر و مادام بوواری بود. البته شاهکار فلوبر را فقط دوبار خوانده‌ام. ترجمه خوبی هم ازش یک دو سالی می‌شود منتشر شده(ترجمه مهستی بحرینی، نشر نیلوفر)، که مشتاقم بار سوم را با این ترجمه بخوانم. ولی کسی جای شاهکار فلوبر را برایم گرفت، که خودش مرید فلوبر است و اتفاقا اولین کتابی که ازش خوانده بودم(طوطی فلوبر) را در مورد استادش  نوشته بود: جولیان بارنز و درک یک پایان.

از نظرم رمان درک یک پایان چطور بود؟ خب حوالی صفحه چهل به بعد بود، که به خودم قول دادم بعد از اتمام بلافاصله دوباره‌خوانی کنم. نزدیکی‌های صفحه صد بودم که عهد بستم لااقل پنج‌بار بخوانمش. و وقتی داشتم به  پایان کتاب می‌رسیدم، حسابی  جوگیر شدم و قول دادم یکی از آن پنج‌بار را یک نصف روز کامل و یک‌ضرب بخوانم. چه چیزی آدم را در قبال یک اثر به چنین حس و حالی می‌اندازد؟ سوژه‌ی قصه؟ جریان داستان؟ سبک نوشتار؟ نمی‌دانم. شاید همه این‌ها، به اضافه‌ی عامل X . یعنی چیزی مبهم که اصلا قابل توصیف نیست. فقط می‌شود آن را حس کرد، درک کرد و فهمید. خود این عامل هم اصلا در زندگی طرف عامل ایستا و ثابتی نیست. یعنی اثری می‌تواند در زمان مشخصی آدم را به این روز بیندازد، که در زمانی دیگر، تاثیری کاملا متفاوت بگذارد. می‌دانم توضیحش به مهمل‌بافی پهلو می‌زند. ولی آدم‌هایی که تجربه‌اش کرده‌اند قشنگ می‌دانند چه می‌گویم.

Julian Barnes - Wikipedia
تصویری از جولیان بارنز در سال ۲۰۱۹

 آها! لحن متن یا لحن نوشتار را قرار بود توضیح بدهم. این موضوع چیزی شبیه به لحن گفتار است. شما وقتی با کسی مراوده می‌کنید، در کنار کلمات و جمله‌ها، لحن گفتار و زبان بدن‌ آن آدم هم در درک شما از آن آدم و منظور و مراد و نیت‌اش  کمک‌کننده است. مثلا اگر کسی بگوید: «چقدر دوست دارم با تو یک زمانی جایی تنها باشم»، و هم‌زمان مشت‌هایش را گره کند و دندان‌هایش را فشار بدهد، خب معلوم است که منظورش کارهای خاک‌برسری و تمایلات آن‌چنانی  نیست! طرف واضحا می‌خواهد دکورتان را عوض کند و دنبال موقعیتش می‌گردد! لحن نوشتار چیزی است شبیه به لحن گفتار و البته خیلی  پیچیده‌تر از آن. از زبان بدن و تُن صدا و اینها در متن مکتوب  خبری نیست. فقط واژه است و کلمات مکتوب. ولی چنین چیزی هست. همه آن‌هایی که تجربه‌ی درک لحن نوشتار را ورای کلمات و جملات و ساختار متن دارند، قشنگ درک می‌کنند چه می‌گویم. هایدگر در نوع نگاه بدیع‌اش به هنر و خاصه شعر، آن‌را “فضای شاعرانگی” نامیده بود. معتقد بود اصلا موضوع و محتوا و منظور شعر مهم نیست، فضایی که برای شما خواهد گشود و شما را آن‌جا خواهد برد مهم است. این در مورد رمان هم صادق است.

مثلا معکوس این وضعیت را من با آثار تالستوی تجربه کرده‌ام. کارهایش سرشار از عظمت و نبوغ‌اند. جنگ و صلح را که می‌خوانی، پرهایت در برابر آن‌همه امکان تجسم و تخلیل، آن‌همه نبوغ و ذکاوت می‌ریزد! یک آدم چقدر باید فراخنای ذهنش بزرگ باشد که بتواند اثری به آن بزرگی را بنویسد. ولی خب، لحن نوشتارش به مذاق من خوش نیست! یعنی توی آن فضا احساس بیگانگی می‌کنم. آدم‌هایش را خوب درک نمی‌کنم. البته که شاید ایراد از من باشد. ولی من آن فضای خودمانی و جذاب را با مادام بوواری تجربه کردم. آن لحن نوشتار دروازه ورود من بود به آن تجربه‌ی ناب. اولین باری بود که بی‌خیال محتوا و منظور، از زیبایی و شیوایی و انسجام متن لذت می‌بردم. با تنهایی پرهیاهوی بهومیل هرابال هم وارد آن دنیا شدم و برای اولین( و تا همین امشب آخرین بار) رمانی را درست بعد از تمام‌کردنش دوباره شروع به خواندن کردم. و البته با فریدون سه پسر داشت عباس معروفی خودمان هم تا حدود زیادی آن حس بهم دست داد.  ولی درک یک پایان چیز دیگری بود. همه آثاری که گفتم، حین مطالعه گاهی به گاهی آن تجربه را برایم پیش می‌آوردند، ولی درک یک پایان با سرعت هر چه تمام، و تقریبا در تمام مدت برایم همان حس جذاب و عجیب را پیش آورد.

همیشه پیشنهاد کرده‌اند که دوباره‌خوانی کنید. چرا که بعد از خوانش اول، شما داستان را فهمیده‌اید و می‌توانید در خوانش دوم به بعد، با زیر و بم و زیبایی و ظرافت اثر آشنا شوید. درباره درک یک پایان شاید کمی برای من برعکس باشد. از همان اول محو ساختار جملات و قالب گاهی منطق‌گریز تک‌گویی ِ راوی و البته لحن جادویی متن شدم. امشب که شروع کنم به دوباره‌خوانی شاید بیشتر به خود داستان دقت کردم! شاید چیزهای تازه‌ای از متن قسمتم بود.

و درباره ترجمه. راستش من حسن کامشاد را تا همین الان نمی‌شناختم. همین الان اسمش را گوگل کردم و صفحه ویکیپدیایش را خواندم. قبل از این که بدانم چقدر مترجم قدر و موسفید کرده‎ای است، نظرم درباره ترجمه این اثر را این‌طور توی ذهنم پخته بودم:«ترجمه این اثر از دو حالت خارج نیست: یا همین لحن و شیوایی و زیبایی توی متن اصلی بوده و مترجم توانسته به خوبی از پس انتقال‌اش بربیاید که خب، شاهکاری کرده و بی‌تردید یکی از بزرگترین مترجمان روزگار ماست(تازه از فرط جهالت مترجم را پسری جوان توی ذهنم ساخته بودم!). و یا این که این شیوایی و زیبایی و لحن نوشتار، در خود متن اصلی نیست و مترجم حین ترجمه آن را به اثر بخشیده که خب اگر با من باشد مترجم باید  ترجمه را تعطیل کند و برود سراغ خلق اثر و نوشتن! البته حالا هم که دانستم کامشاد استاد زبان فارسی کمبریج بوده و استاد مدعو دانشگاه کالیفرنیا ، و از دیدن لیست آثاری که ترجمه کرده کم‌مانده بود خون‌دماغ شوم(مبالغه‌ می‌کند)، باز هم حرف‌ام را پس نمی‌گیرم. جز این که چیزی به آن اضافه کنم: ترجمه‌ای به این شیوایی، از اثری به این بزرگی، فقط در توان مترجمی در حد کامشاد می‌توانست باشد.  

این متنی که خواندید اصلا معرفی کتاب نبود. بیشتر مدح و ثنا بود! احتمالا با این حجم از جوزدگی و بیان احساسات، اگر کتاب را نخوانده باشید، راغب شوید کتاب را بخوانید. پیشاپیش عرض کنم که مسئولیتی در قبال حس و حال‌تان نسبت به این رمان ندارم! این لحن نوشتار و آن حس و حال ناشی از  بودن در فضای اثر، آدم به آدم متفاوت است. ممکن است چیزی شما را به وجد آورده باشد که من در برابرش عین بزغاله‌ای شوم که حین نشخوار، بی‌تفاوت به صورت آدم زُل می‌زند! پس این تجربه من بود از بار اول خواندن این اثر. نوشتن معرفی باشد برای اتمام دوباره‌خوانی. اگر هم کتاب را خوانده بودید، باز هم ممکن است بگویید: خوب که بود، ولی دیگه نه این همه. و یا اصلا خوشتان نیامده و الان دارید به ریش نداشته‌ی من پوزخند می‌زنید. هرچند اگر خوشتان نیامده، چرا یادداشتی درباره کتاب را خواندید اصلا؟ حالا به‌هرحال، جز هر کدام که باشید، جواب من همان جواب بالایی درباره تفاوت‌های فردی در اثرپذیرفتن از یک متن است. آدم درباره خودش نمی‌تواند آن حس و حال را توضیح بدهد، چه برسد به این‌که برای بقیه بخواهد فرمولی گیر بیاورد که: «بله طبق محاسبات من این اثر شما را خواهد گرفت!» نه، شدنی نیست مطلقا.

با این همه و در آخرامیدوارم چند نفری از خواننده‌های این یادداشت، با درک یک پایان حس مرا تجربه کنند.