دسته‌بندی نشده

درباره رکسانای شاملو: تو نمی‌توانی بیایی! نمی‌توانی بیایی!

به گمان من رکسانا عجیب‌ترین شعر شاملوست. چه به لحاظ فرم و ساختار، و چه در محتوا و مفهوم. رکسانا در قالب به شکلی داستان-شعر است.  داستانی است با لحنی به شدت شاعرانه. حکایت مردی است تنها، در کلبه‌ای ساحلی. که قصد دارد به روح دریا و عشق و زندگی(رُکسانا) بپیوندد. اما دریا میان‌شان حائل است. و رکسانا او را از آمدن و پیوستن منع می‌کند: نمی‌توانی بیایی، نمی‌توانی بیایی. و مرد، عاجز از غلبه بر دریای توفانی ِ مانع،  به کلبه بازمی‌گردد، با اراده‌ای تسلیم تقدیر شده. مشت به دیوارش می‌کوبد، و به مردمی نهیب می‌زند که کنجکاو شنیدن حرف‌زدن مرد دیوانه‌ای هستند با خودش! نهیب می‌زند: می‌شنوید؟ بدبخت‌ها می‌شنوید؟

دریا جنبه‌ی تلخ ِ واقعیت دنیای شعر رُکساناست. دریا مانعی‌ست بزرگ در برابر پیوستن مرد به روح دریا، روح عشق و روح زندگی. و غیرممکن بودن و عجزی عمیق در برابر این مانع بزرگ در قالب دو شرط وصال از طرف رکسانا: دریا خشک شود و تو تمام نشانه‌های زندگی را بسان قایقی بی‌ثمر در خشکی گیر افتاده، از دست داده باشی! دریایی مانع که رکسانا در پس آن دائم تکرار می‌کند: «نمی‌توانی بیایی، نمی‌توانی بیایی.» و مرد التماس‌کنان که: «می‌توانم رکسانا، می‌توانم.» دریا شاید نمادی از واقعیت روزمره زندگی باشد. واقعیتی به نام: خواستن و نتوانستن. واقعیتی به نام محدودیت، حسرت، افسوس و … البته خود زندگی!

و آدم‌های مزاحم. نمایندگان عقل مرسوم روزمره. آدم‌های پوچ، پوک و بی‌معنا. به تعبیر بیونگ چول‌هان(فیلسوف کره‌ای) سوژه‌هایی دستاوردخواه‌، موجوداتی  که سنگ‌دلانه در پی استثمار خویشتن‌اند. همان‌هایی که شوق مصرف دارند. که حتا عشق هم برای‌شان کالایی مصرفی است. در حد شریکی برای اجرای نمایشنامه‌های پورنوگرافیک! در شعر اشاره‌ای به این‌ها نیست. اما این فرهنگ غالب، همان برابر نهاد تمنای رسیدن به عشقی عمیق است. و آدم‌های کنجکاو و فضولی که با مسخرگی منتظر با خود به حرف افتادن مرد، سَرَک می‌کشند، شبیه همان‌هایی‌اند که هر روز خیابان‌ها و مراکز خرید و زایشگاه‌ها و موال‌ها را اشغال می‌کنند!

شاملو رکسانا را در سال‌های تنهایی و بی‌عشق زیستن نوشته است. تلخی شعر اما معطوف به دوران خاصی نیست. رکسانا غریو پیروزمند جان آزرده‌خاطر است که  بی‌عشق، انگار در جهانی باشد که جای او نیست.  ناکامی و محال بودن، غریو استمداد و فریاد “نمی‌توانی”، آینه تمام‌نمایی است از «حجم ِ قیرین ِ نه‌درکجایی، نادَرکجایی و بی‌درزمانی» در زندگی شاملو و در زندگی خیلی از ماها انگار. این شعر برای همه‌ی آن‌هایی است که دریایی از واقعیت، بین تمنای عمیق آن‌ها و روح عشق و روح زندگی فاصله انداخته است. و آفتاب بختیاری‌شان آنقدرها پُر نور نیست که بتواند آب دریای حائل را بخشکاند و آن‌ها را به رکسانا، به روح دریا و عشق و زندگی‌شان برساند.

 رکسانا زبان گویای عشق‌های عقیم مانده و تمناهای در عمق جان پژمرده است . شاملو خودش می‌گفت که رکسانا زنی بود که دوازده سال طول کشید تا در آیدا در آینه شکل بگیرد و متولد شود.  شاملو آفتاب بختیاری‌اش بلاخره و پس از ملاقات اول با آیدا رخ می‌دهد:«برای اولین بار همدیگر را از نزدیک دیدیم، جلو دانشکده. چند ساعتی راه رفتیم و حرف زد. پر از شور زندگی بود. دفعه بعد که هم را دیدیم کتابی به من داد که روی جلدش نوشته بود «باغ آینه، الف بامداد». من نمی‌دانستم او شاعر و الف بامداد خود اوست. خودش هم توضیحی نداد. گفت تو که شعر می‌خوانی، این را هم بخوان. می‌خواهم نظرت را بدانم! در مواردی که درباره شعر یا موسیقی صحبت می‌کرد خیلی جدی بود؛ این بود که در ملاقات بعد خیلی جدی پرسید: شعرها چطور بود؟ گفتم: خیلی دوست داشتم. الف بامداد کیه؟ گفت: شاعر است.»(از کتاب بام بلند هم‌چراغی) و آفتاب بختیاری همان‌جا شروع کرد به خشکاندن دریای حائل. و شاملو از رکسانا به آیدا رسید. از لامحالی به تصویر زنی که انگار سالیان سال در کلبه‌ی چوبی غربت‌اش در این دنیا، منتظر رسیدن به او بوده.

 اما رکسانا ماند برای همه آن‌هایی که در کلبه چوبین غربت‌شان اسیر مانده‌اند. رکسانا شعر آن‌هایی‌ست که هم‌چنان پشت دریایی از “نمی‌توانی” چشم انتظار روزی هستند که آفتاب بختیاری، دریای حائل را بخشکانند و آن‌ها را به روح زندگی‌شان برسانند. آن‌هایی که همین عدم وصال را عین رازی دردناک، در آخرین مخزن حافظه و رنج‌های جان‌شان نگه داشته‌اند. رکسانا نمادی است از تلخ‌جانی و تلخ‌کامی همه آن‌هایی که روح عشق و زندگی، پشت سدی از واقعیت فریاد کشیده است: نمی‌توانی بیایی. نمی‌توانی بیایی.


شعر رکسانا- دفتر هوای تازه – ۱۳۲۹

بگذار پس از من هرگز کسی نداند از رُکسانا با من چه گذشت.

بگذار کسی نداند که چگونه من از روزی که تخته‌های کفِ این کلبه‌ی چوبینِ ساحلی رفت و آمدِ کفش‌های سنگینم را بر خود احساس کرد و سایه‌ی دراز و سردم بر ماسه‌های مرطوبِ این ساحلِ متروک کشیده شد، تا روزی که دیگر آفتاب به چشم‌هایم نتابد، با شتابی امیدوار کفنِ خود را دوخته‌ام، گورِ خود را کنده‌ام…

اگرچه نسیم‌وار از سرِ عمرِ خود گذشته‌ام و بر همه چیز ایستاده‌ام و در همه چیز تأمل کرده‌ام رسوخ کرده‌ام؛

اگرچه همه چیز را به دنبالِ خود کشیده‌ام: همه‌یِ حوادث را، ماجراها را، عشق‌ها و رنج‌ها را به دنبالِ خود کشیده‌ام و زیرِ این پرده‌ی زیتونی رنگ که پیشانیِ آفتاب‌سوخته‌ی من است پنهان کرده‌ام، ــ
اما من هیچ کدامِ این‌ها را نخواهم گفت
لام‌تاکام حرفی نخواهم زد
می‌گذارم هنوز چو نسیمی سبک از سرِ بازمانده‌ی عمرم بگذرم و بر همه چیز بایستم و در همه چیز تأمل کنم، رسوخ کنم. همه چیز را دنبالِ خود بکشم و زیرِ پرده‌ی زیتونی رنگ پنهان کنم: همه‌ی حوادث و ماجراها را، عشق‌ها را و رنج‌ها را مثلِ رازی مثلِ سرّی پُشتِ این پرده‌ی ضخیم به چاهی بی‌انتها بریزم، نابودِشان کنم و از آن همه لام‌تاکام با کسی حرفی نزنم…

بگذار کسی نداند که چگونه من به جایِ نوازش شدن، بوسیده شدن، گزیده شده‌ام!

بگذار هیچ‌کس نداند، هیچ‌کس! و از میانِ همه‌ی خدایان، خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد.

و به‌کلی مثلِ این که این‌ها همه نبوده است، اصلاً نبوده است و من همچون تمامِ آن کسان که دیگر نامی ندارند ــ نسیم‌وار از سرِ این‌ها همه نگذشته‌ام و بر این‌ها همه تأمل نکرده‌ام، این‌ها همه را ندیده‌ام…

بگذار هیچ‌کس نداند، هیچ‌کس نداند تا روزی که سرانجام، آفتابی که باید به چمن‌ها و جنگل‌ها بتابد، آبِ این دریایِ مانع را بخشکاند و مرا چون قایقی فرسوده به شن بنشاند و بدین‌گونه، روحِ مرا به رُکسانا ــ روحِ دریا و عشق و زندگی ــ باز رساند.

چرا که رُکسانایِ من مرا به هجرانی که اعصاب را می‌فرساید و دلهره می‌آورد محکوم کرده است. و محکومم کرده است که تا روزِ خشکیدنِ دریاها به انتظارِ رسیدنِ بدو ــ در اضطرابِ انتظاری سرگردان ــ محبوس بمانم…

و این است ماجرایِ شبی که به دامنِ رُکسانا آویختم و از او خواستم که مرا با خود ببرد. چرا که رُکسانا ــ روحِ دریا و عشق و زندگی ــ در کلبه‌ی چوبینِ ساحلی نمی‌گنجید، و من بی‌وجودِ رُکسانا ــ بی‌تلاش و بی‌عشق و بی‌زندگی ــ در ناآسودگی و نومیدی زنده نمی‌توانستم بود…

سرانجام، در عربده‌های دیوانه‌وارِ شبی تار و توفانی که دریا تلاشی زنده داشت و جرقه‌های رعد، زندگی را در جامه‌ی قارچ‌های وحشی به دامنِ کوهستان می‌ریخت؛ دیرگاه از کلبه‌ی چوبینِ ساحلی بیرون آمدم. و توفان با من درآویخت و شنلِ سُرخِ مرا تکان داد و من در زردتابیِ فانوس، مخملِ کبودِ آسترِ آن را دیدم. و سرمایِ پاییزی استخوان‌های مرا لرزاند.

اما سایه‌ی درازِ پاهایم که به‌دقت از نورِ نیم‌رنگِ فانوس می‌گریخت و در پناهِ من به ظلمتِ خیس و غلیظِ شب می‌پیوست، به رفت‌وآمد تعجیل می‌کرد. و من شتابم را بر او تحمیل می‌کردم. و دلم در آتش بود. و موجِ دریا از سنگ‌چینِ ساحل لب‌پَر می‌زد. و شب سنگین و سرد و توفانی بود. زمین پُرآب و هوا پُرآتش بود. و من در شنلِ سُرخِ خویش، شیطان را می‌مانستم که به مجلسِ عشرت‌های شوق‌انگیز می‌رفت.

اما دلم در آتش بود و سوزندگیِ این آتش را در گلوی خوداحساس می‌کردم. و باد، مرا از پیش‌رفتن مانع می‌شد…

کنارِ ساحلِ آشوب، مرغی فریاد زد
و صدایِ او در غرشِ روشنِ رعد خفه شد.
و من فانوس را در قایق نهادم. و ریسمانِ قایق را از چوب‌پایه جدا کردم. و در واپس‌رفتِ نخستین موجی که به زیرِ قایق رسید، رو به دریای ظلمت‌آشوب پارو کشیدم. و در ولوله‌ی موج و باد ــ در آن شبِ نیمه‌خیسِ غلیظ ــ به دریای دیوانه درآمدم که کفِ جوشانِ غیظ بر لبانِ کبودش می‌دوید.

موج از ساحل بالا می‌کشید
و دریا گُرده تهی می‌کرد

و من در شیبِ تهی‌گاهِ دریا چنان فرو می‌شدم که برخوردِ کفِ قایق را با ماسه‌هایی که دریایِ آبستن هرگز نخواهدِشان زاد، احساس می‌کردم.

اما می‌دیدم که ناآسودگیِ روحِ من اندک‌اندک خود را به آشفته‌گیِ دنیایِ خیس و تلاش‌کارِ بیرون وامی‌گذارد.
و آرام‌آرام، رسوبِ آسایش را در اندرونِ خود احساس می‌کردم.

لیکن شب آشفته بود
و دریا پرپر می‌زد
و مستی دیرسیرابی در آشوبِ سردِ امواجِ دیوانه به جُستجویِ لذتی گریخته عربده می‌کشید…
و من دیدم که آسایشی یافته‌ام
و اکنون به حلزونی دربه‌در می‌مانم که در زیروزِبَررفتِ بی‌پایانِ شتابندگانِ دریا صدفی جُسته است.
و می‌دیدم که اگر فانوس را به آب افکنم و سیاهیِ شب را به فروبستگیِ چشمانِ خود تعبیر کنم، به بودای بی‌دغدغه ماننده‌ام که درد را از آن روی که طلیعه‌تازِ نیروانا می‌داند به دلاسودگی برمی‌گزارد.
اما من از مرگ به زندگی گریخته بودم.
و بویِ لجنِ نمک‌سودِ شبِ خفتن‌جایِ ماهی‌خوارها که با انقلابِ امواجِ برآمده همراهِ وزشِ باد در نفسِ من چپیده بود، مرا به دامنِ دریا کشیده بود.
و زیروفرارفتِ زنده‌وارِ دریا، مرا به‌سانِ قایقی که بادِ دریا ریسمانش را بگسلد از سکونِ مرده‌وارِ ساحل بر آب رانده بود،
و در می‌یافتم از راهی که بودا گذشته است به زندگی بازمی‌گردم.
و در این هنگام
در زردتابیِ نیم‌رنگِ فانوس، سرکشیِ کوهه‌های بی‌تاب را
می‌نگریستم.
و آسایشِ تن و روحِ من در اندرونِ من به خواب می‌رفت.
و شب آشفته بود
و دریا چون مرغی سرکنده پرپر می‌زد و به‌سانِ مستی ناسیراب به جُستجویِ لذت عربده می‌کشید.

در یک آن، پنداشتم که من اکنون همه چیزِ زندگی را به‌دلخواهِ خود یافته‌ام.
یک چند، سنگینیِ خُردکننده‌ی آرامشِ ساحل را در خفقانِ مرگی بی‌جوش، بر بی‌تابیِ روحِ آشفته‌یی که به دنبالِ آسایش می‌گشت تحمل کرده بودم: ــ آسایشی که از جوشش مایه می‌گیرد!
و سرانجام در شبی چنان تیره، به‌سانِ قایقی که بادِ دریا ریسمانش را بگسلد، دل به دریای توفانی زده بودم.
و دریا آشوب بود.
و من در زیروفرارفتِ زنده‌وارِ آن‌که خواهشی پُرتپش در هر موجِ بی‌تابش گردن می‌کشید، مایه‌ی آسایش و زندگیِ خود را بازیافته بودم، همه چیزِ زندگی را به‌دلخواهِ خویش به‌دست آورده بودم.
اما ناگهان در آشفتگیِ تیره و روشنِ بخار و مهِ بالایِ قایق ــ که شب گهواره جنبانش بود ــ و در انعکاسِ نورِ زردی که به مخملِ سُرخِ شنلِ من می‌تافت، چهره‌یی آشنا به چشمانم سایه زد.
و خیزاب‌ها، کنارِ قایقِ بی‌قرارِ بی‌آرام در تبِ سردِ خود می‌سوختند.

فریاد کشیدم: «رُکسانا!»

اما او در آرامشِ خود آسایش نداشت
و غریوِ من به مانندِ نفسی که در توده‌هایِ عظیم دود دَمَند، چهره‌ی او را برآشفت. و این غریو، رخساره‌ی رویاییِ او را به‌سانِ روحِ گنه‌کاری شبگرد که از آوازِ خروس نزدیکیِ سپیده‌دمان را احساس کند، شکنجه کرد.
و من زیرِ پرده‌ی نازکِ مه و ابر، دیدمش که چشمانش را به خواب گرفت و دندان‌هایش را از فشارِ رنجی گنگ برهم فشرد.

فریاد کشیدم: «رُکسانا!»

اما او در آرامشِ خود آسوده نبود
و به‌سانِ مهی از باد آشفته، با سکوتی که غریوِ مستانه‌ی توفانِ دیوانه را در زمینه‌ی خود پُررنگ‌تر می‌نمود و برجسته‌تر می‌ساخت و برهنه‌تر می‌کرد، گفت:
«ــ من همین دریای بی‌پایانم!»

و در دریا آشوب بود
در دریا توفان بود…

فریاد کشیدم: «ــ رُکسانا!»
اما رُکسانا در تبِ سردِ خود می‌سوخت
و کفِ غیظ بر لبِ دریا می‌دوید
و در دلِ من آتش بود

و زنِ مه‌آلود که رخسارش از انعکاسِ نورِ زردِ فانوس بر مخملِ سُرخِ شنلِ من رنگ می‌گرفت و من سایه‌ی بزرگِ او را بر قایق و فانوس و روحِ خود احساس می‌کردم، با سکوتی که شُکوهش دلهره‌آور بود، گفت:
«ــ من همین توفانم من همین غریوم من همین دریای آشوبم که آتشِ صدهزار خواهشِ زنده در هر موجِ بی‌تابش شعله می‌زند!»

«رُکسانا!»

«ــ اگر می‌توانستی بیایی، تو را با خود می‌بردم.
تو نیز ابری می‌شدی و هنگامِ دیدارِ ما از قلبِ ما آتش می‌جَست و دریا و آسمان را روشن می‌کرد…
در فریادهای توفانیِ خود سرود می‌خواندیم در آشوبِ امواجِ کف کرده‌ی دورگریزِ خود آسایش می‌یافتیم و در لهیبِ آتشِ سردِ روحِ پُرخروشِ خود می‌زیستیم…
اما تو نمی‌توانی بیایی، نمی‌توانی
تو نمی‌توانی قدمی از جای خود فراتر بگذاری!»

«ــ می‌توانم
رُکسانا!
می‌توانم»…

«ــ می‌توانستی، اما اکنون نمی‌توانی

و میانِ من و تو به همان اندازه فاصله هست که میانِ ابرهایی که در آسمان و انسان‌هایی که بر زمین سرگردانند…»

«ــ رُکسانا…»
و دیگر در فریادِ من آتشِ امیدی جرقه نمی‌زد.

«ــ شاید بتوانی تا روزی که هنوز آخرین نشانه‌های زندگی را از تو بازنستانده‌اند چونان قایقی که بادِ دریا ریسمانش را از چوب‌پایه‌ی ساحل بگسلد بر دریای دلِ من عشقِ من زندگیِ من بی‌وقفه‌گردی کنی… با آرامشِ من آرامش یابی در توفانِ من بغریوی و ابری که به دریا می‌گرید شورابِ اشک را از چهره‌ات بشوید.
تا اگر روزی، آفتابی که باید بر چمن‌ها و جنگل‌ها بتابد آبِ این دریا را فرو خشکاند و مرا گودالی بی‌آب و بی‌ثمر کرد، تو نیز به‌سانِ قایقی برخاک‌افتاده بی‌ثمر گردی و بدین‌گونه، میانِ تو و من آشناییِ نزدیک‌تری پدید آید.
اما اگر اندیشه کنی که هم‌اکنون می‌توانی به من که روحِ دریا روحِ عشق و روحِ زندگی هستم بازرسی، نمی‌توانی، نمی‌توانی!»
«ــ رُک… سا… نا»
و فریادِ من دیگر به پچپچه‌یی مأیوس و مضطرب مبدل گشته بود.

و دریا آشوب بود.
و خیالِ زندگی با درونِ شوریده‌اش عربده می‌زد.
و رُکسانا بر قایق و من و بر همه‌ی دریا در پیکرِ ابری که از باد به هم برمی‌آمد در تبِ زنده‌ی خود غریو می‌کشید:

«ــ شاید به هم بازرسیم: روزی که من به‌سانِ دریایی خشکیدم، و تو چون قایقی فرسوده بر خاک ماندی
اما اکنون میانِ ما فاصله چندان است که میانِ ابرهایی که در آسمان و انسان‌هایی که بر زمین سرگردانند».

«ــ می‌توانم
رُکسانا!
می‌توانم…»

«ــ نمی‌توانی!
نمی‌توانی»

«ــ رُکسانا…»
خواهشِ متضرعی در صدایم می‌گریست
و در دریا آشوب بود.

«ــ اگر می‌توانستی تو را با خود می‌بردم
تو هم بر این دریای پُرآشوب موجی تلاش‌کار می‌شدی و آنگاه در التهابِ شب‌هایِ سیاه و توفانی که خواهشی قالب‌شکاف در هر موجِ بی‌تابِ دریا گردن می‌کشد، در زیروفرارفتِ جاویدانِ کوهه‌های تلاش، زندگی می‌گرفتیم.»

بی‌تاب در آخرین حمله‌ی یأس کوشیدم تا از جای برخیزم اما زنجیرِ لنگری به خروار بر پایم بود.
و خیزاب‌ها کنارِ قایقِ بی‌قرارِ بی‌سکون در تبِ سردِ خود می‌سوختند.
و روحِ تلاشنده‌ی من در زندانِ زمخت و سنگینِ تنم می‌افسرد
و رُکسانا بر قایق و من و دریا در پیکرِ ابری که از باد به‌هم برآید، با سکوتی که غریوِ شتابندگانِ موج را بر زمینه‌ی خود برجسته‌تر می‌کرد فریاد می‌کشید:

«ــ نمی‌توانی!

و هرکس آن‌چه را که دوست می‌دارد در بند می‌گذارد.
و هر زن مرواریدِ غلتانِ خود را به زندانِ صندوقش محبوس می‌دارد،

و زنجیرهای گران را من بر پایت نهاده‌ام، ورنه پیش از آن‌که به من رسی طعمه‌ی دریای بی‌انتها شده بودی و چشمانت چون دو مرواریدِ جاندار که هرگز صیدِ غواصانِ دریا نگردد، بلعِ صدف‌ها شده بود…

تو نمی‌توانی بیایی
نمی‌توانی بیایی!

تو می‌باید به کلبه‌ی چوبینِ ساحلی بازگردی و تا روزی که آفتاب مرا و تو را بی‌ثمر نکرده است، کنارِ دریا از عشقِ من، تنها از عشقِ من روزی بگیری…»

من در آخرین شعله‌ی زردتابِ فانوس، چکشِ باران را بر آب‌های کف کرده‌ی بی‌پایانِ دریا دیدم و سحرگاهان مردانِ ساحل، در قایقی که امواجِ سرگردان به خاک کشانده بود مدهوشم یافتند…

بگذار کسی نداند که ماجرایِ من و رُکسانا چگونه بود!

من اکنون در کلبه‌یِ چوبینِ ساحلی که باد در سفالِ بامش عربده می‌کشد و باران از درزِ تخته‌های دیوارش به درون نشت می‌کند، از دریچه به دریای آشوب می‌نگرم و از پسِ دیوارِ چوبین، رفت‌وآمدِ آرام و متجسسانه‌ی مردمِ کنجکاوی را که به تماشای دیوانگان رغبتی دارند احساس می‌کنم. و می‌شنوم که زیرِ لب با یکدیگر می‌گویند:

«ــ هان گوش کنید، دیوانه هم‌اکنون با خود سخن خواهد گفت».

و من از غیظ لب به دندان می‌گزم و انتظارِ آن روزِ دیرآینده که آفتاب، آبِ دریاهای مانع را خشکانده باشد و مرا چون قایقی رسیده به ساحل به خاک نشانده باشد و روحِ مرا به رُکسانا ــ روحِ دریا و عشق و زندگی ــ باز رسانده باشد، به سانِ آتشِ سردِ امیدی در تَهِ چشمانم شعله می‌زند. و زیرِ لب با سکوتی مرگبار فریاد می‌زنم:

«رُکسانا!»

و غریوِ بی‌پایانِ رُکسانا را می‌شنوم که از دلِ دریا، با شتابِ بی‌وقفه‌ی خیزاب‌های دریا که هزاران خواهشِ زنده در هر موجِ بی‌تابش گردن می‌کشد، یکریز فریاد می‌زند:

«ــ نمی‌توانی بیایی!
نمی‌توانی بیایی!»…

مشت بر دیوارِ چوبین می‌کوبم و به مردمِ کنجکاوی که از دیدارِ دیوانگان دلشاد می‌شوند و سایه‌شان که به درزِ تخته‌ها می‌افتد حدودِ هیکلِشان را مشخص می‌کند، نهیب می‌زنم:

«ــ می‌شنوید؟
بدبخت‌ها
می‌شنوید؟»

و سایه‌ها از درزِ تخته‌های دیوار به زمین می‌افتند.
و من، زیرِ ضربِ پاهای گریزآهنگ، فریادِ رُکسانا را می‌شنوم که از دلِ دریا، با شتابِ بی‌وقفه‌ی امواجِ خویش، همراهِ بادی که از فرازِ آب‌های دوردست می‌گذرد، یک‌ریز فریاد می‌کشد:

«ــ نمی‌توانی بیایی!
نمی‌توانی بیایی!».


برچسب ها

سعید صدقی

مدیر وب سایت. کارشناس ارشد روانشناسی عمومی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن