دسته‌بندی نشده

درک یک واقعیت: گذشته تمام نشده است!

معرفی رمان درک یک پایان – اثر جولیان بارنز – ترجمه حسن کامشاد – نشر نو

یکی از معروف‌ترین جمله‌های تاریخ فلسفه بدون شک مال ِ هراکلیتوس(فیلسوف پیشاسقراطی قرن ۶ و ۵ پیش از میلاد) است که گفته بود:«نمی‌توان در یک رودخانه دو بار پا گذاشت، چرا که هنگامی که برای بار دوم از آن عبور می‌کنیم، دیگر نه آن رودخانه رودخانه قبلی است و نه تو آن آدم قبلی.» این شاید سنگ‌بنا یا لااقل قدیمی‌ترین نمونه برای برداشت عمومی از مساله زمان باشد. این‌که زمانی که ما در آن هستیم، زمانی خطی است، عین حرکت مستقیم جریان رودخانه. زندگی ما از نقطه مشخصی شروع می‌شود، در مسیری مشخص ادامه می‌یابد و در نقطه‌ای بلاخره پایان می‌یابد. سوای نقطه شروع و پایان زمان خطی ما، یعنی تصور پیش از شروع رخ‌دادگی ما و پس از اتمام داستان زندگی‌مان،  برای ما وهم و خیال است، و البته واقعیتی هولناک. تصور این‌که دنیا قبل از ما سرجایش بوده  و بعد از ما هم همان جا خواهد ماند، واقعیتی در ظاهر بدیهی است. ولی وقتی خوب توی عمقش می‌روی، قشنگ عذابت می‌دهد. انگار بود و نبودت فرقی به حال دنیا نخواهد داشت(که البته ندارد).

هراکلیتوس - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
هراکلیتوس – (۴۷۵–۵۳۵ ق. م) 

خلاصه نظرگاه هراکلیتوس و شاید عمومی‌ترین برداشت ممکن از زمان و زمان‌مندی انسان، حکم می‌کند که همه چیز در زندگی در حال تازه شدن است. شما وارد رودخانه زندگی که شدید، هر اتفاقی برای اولین بار و فقط برای یک‌بار رخ می‌دهد. هیچ تکراری در کار نیست. مثلا اگر حین شنا در رودخانه کُنده‌ی درختی صاف آمد سمت شما و شما با زرنگی و واکنش به‌موقع ازش جاخالی دادید، این حادثه رفت که رفت. خیال‌تان راحت! دیگر آن کُنده، با آن مشخصات، با آن سرعت، با آن زاویه‌ی حرکت و در آن زمان معین سمت شما نخواهد آمد.

ولی نزدیک به ۲۵قرن بعد از هراکلیتوس، فیلسوفی بی‌اعصاب و تلخ و صاحب معروف‌ترین و خفن‌ترین سبیل‌های تاریخ فلسفه، نظریه‌ای معرفی کرد که خیلی‌ها در تلاش‌اند فهم درستی از آن داشته باشند. نظریه‌ای که وقتی در حال تامل و تفکر در خصوص آن بود، در نامه‌ای به یکی از دوستان‌اش در سال ۱۸۸۱ نوشته بود: «در افق پیش‌رویم اندیشه‌ای طلوع کرده است که مانند آن را قبلا ندیده‌ام… مثل این‌که باید چندالی بیشتر زندگی کنم!» فردریش نیچه اولین‌بار در کتاب حکمت شادان(۱۸۸۲میلادی) و بعدها در چنین گفت زرتشت(۱۸۸۵ میلادی) اندیشه‌ای را معرفی می‌کند به نام”بازگشت جاودانه‌ی همان”. حتمن قصد ندارم این نظریه را توضیح بدهم. ولی اگر قرار باشد در ساده‌ترین شکل ممکن برداشت خودم را بگویم، این است که نیچه فیلسوفی است که در بحبوحه‌ی زایش نیهیلیسم(هیچ‌انگاری) و دورانی که او آن‌را با خبر هولناک “خدا مُرده است” اعلام می‌کرد، دنبال نوعی از معنادار کردن زندگی که خودش آن را “آری‌گویی به زندگی” می‌نامید، بود. نیچه تلاش کرد این آری‌گویی را از طریق نظریه‌ی “عشق به سرنوشت” میسر کند. و خب نیچه هم آدمی نبود که بخواهد نظریه‌ی خودش را در ساده‌ترین شکل به ما بفهماند. و برای همین عشق به سرنوشت را در هولناک‌ترین حالت ممکن‌اش عرضه کرد. انگار بازگشت جاودانه افراطی‌ترین حالت ممکنی است که نیچه وضع کرده، تا با پذیرفتن آن، همه راه را برای عشق به سرنوشت و پذیرش نهایی و آری‌گویی به زندگی فراهم کند. البته تفسیرها و بحث‌های زیادی درباره‌ی منظور نیچه از بازگشت ابدی شده و می‌شود. من این‌گونه درک‌اش می‌کنم: تصور کن قرار است همه این زندگی را، بارها و بارها زندگی کنی. حالا برو و آدم باش! جوری رفتار کن که انگار قرار است همان رفتار و تبعات و آثار و نتایج‌اش را تا ابد، برای دفعاتی ناتمام تجربه کنی.

Friedrich Nietzsche - The Irrational Genius, or Why Am I so Wise? – German  Culture
فریدریش ویلهِلم نیچه  ( ۱۸۴۴ – ۱۹۰۰)

یعنی اگر فرض کنیم آن کُنده‌ی درخت تا ابد توی رودخانه زندگی به سمت تو بازخواهد گردد، بازهم دوست داری پا توی رودخانه بگذاری؟  ولی وقتی نگاهی عمیق‌تر به بعضی واقعیت‌های زندگی می‌کنیم، متوجه می‌شویم که بازگشت جاودانه نه لزوما در آن تشریحی نیچه، ولی به طریقی در حرکات دورانی زمان و تبعات ناشی از این حرکت دایره‌ای در جریان است. یعنی گاهی رودخانه انگار بی آن که حواس‌مان باشد برعکس حرکت کند. شما بار دیگر پا توی آن رودخانه بگذارید، همان کُنده درخت سمت شما بیاید، شما البته همان آدم سابق نیستید، عوض شده‌اید ولی کُنده درخت که شعور ندارد. این‌بار به شما فرصت هیچ تکانی نمی‌دهد. صاف می‌رود وسط شکم‌تان! این البته دقیقا بازگشت جاودانه نیست. ولی اگر نظریه نیچه بر خلاف نظریه هراکلیتوسی زمان خطی بدانیم، خیلی هم پربیراه نیست. زمان غیرخطی یعنی امکان بازگشت گذشته، در آینده‌ای دور و امکان روبرو شدن با تبعات چیزی که خیال می‌کردیم رخ داده و تمام شده است.

زمان گاهی مثل همان رودخانه و کُنده‌ی درخت، چیزهایی را از گذشته برمی‌گرداند توی زندگی الان ما. چیزهایی که زمانی رخ داده‌اند و ما خیال کرده‌ایم از رودخانه‌ی زمان ِ زندگی‌مان گذشته‌اند و با برداشتی هراکلیتوسی خیال کرده‌ایم سپری شده‌اند و رفته‌اند توی کنج حافظه. ولی زمان گاهی نه در مسیری مستقیم و خطی، که غیرخطی و دایره‌ای دوباره می‌چرخد و چیزی از گذشته را با اکنون ما گره می‌زند که اصلا خیال‌اش را مدت‌هاست نداشته‌ایم! زندگی گاهی توی رودخانه زمان، به شکلی عجیب گره می‌خورد با رخ‌دادها، با نقشی که ما در آن رخ‌دادهای حتا به ظاهر کم‌اهمیت بازی کرده‌ایم، با مسئولیت و تبعات ناشی از آن نقش و تاثیر. چیزی می‌شود که وسط رودخانه‌ی زمان، ناغافل صاف توی شکم‌مان می‌خورد. حرفی به کسی زده‌ایم و او سال‌هاست درگیر صحت و سقم آن و یا باز عاطفی سنگین ناشی شده از آن حرف بوده و مدت‌ها بعد می‌فهمیم با همان یک جمله، با همان یک حرکت، توی زندگی کسی نقشی بازی کرده‌ایم که جریان آن را تغییر داده و حالا بار سنگینی از مسئولیت را حس می‌کنیم. به کسی احساسی از دلبستگی داده‌ایم، خیلی راحت پا پس کشیده‌ایم و گفته‌ایم که دیگر تمام شد. ولی تمام نشده. آن شخص آدمی دیگر شده است. و بعد از مدت‌ها دیدن ویرانه‌ای که زمان، از پس تعمیرش برنیامده، روزگارمان زهرماری شده است.

Julian Barnes Keeping an Eye Open - Derek Parker Book Review | The Culture  Concept Circle
جولیان بارنز – (۱۹۴۶ – )

برای دانستن و فهمیدن چیزی که الان بیشتر از ۱۰۰۰ کلمه برای تشریحش زور زده‌ام، و لابد نتوانسته‌ام به خوبی ملتفت‌تان کنم که چه نظری داشته‌ام، جولیان بارنز یک رمان نوشته است : “درک یک پایان”. اثر فوق‌العاده خواندنی است. دوبار پشت سر هم خواندمش. بعد از بار اول هم مطلبی درباره‌اش نوشته بودم که بیشتر بازتابی از تاثیر آن اثر در خوانش اول در من بود. درک یک پایان  درباره همان کُنده‌ی درخت و رودخانه‌ی زمان است. همان‌طور که از اسمش معلوم است پایانی رخ داده و کسی تلاش می‌کند به درکی از آن برسد. رمان درباره رودخانه‌ای که همیشه هم نمی‌شود برای فقط یک‌بار در آن گام گذاشت! آدم گیر حرکات دورانی زمان می‌افتد. گذشته برمی‌گردد و جریان رودخانه باز همان مسائل و مشکلات را روی سر آدم آوار می‌کند. درک یک پایان تشریحی نبوغ‌آمیز از حرکت دورانی زمان است. از ظهور دوباره گذشته در اکنون اما این‌بار با سنگینی روزافزونی از مسئولیت، پشیمانی و احساس گناه. از رخ‌دادهای به ظاهر کم‌اهمیتی که خیال می‌کنیم توی زمان‌های گذشته دفن شده‌اند، که ما نقشی کم در آن داشته‌ایم، ولی با فاصله‌ای دور(در رمان بارنز بعد از ۴۰ سال حتا) دوباره گریبان زندگی‌مان را می‌گیرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن