دسته‌بندی نشده

وقتی آشوب عشق و کراهت استبداد به‌هم می‌رسند!

معرفی رمان چشمهایش- اثر بزرگ علوی – نشر نگاه

ریموند ویلیامز(منتقد ادبی و رمان‌نویس  ولزی) در مقاله رئالیسم و رمان معاصر(به نقل از کتاب نظریه‌های رمان : از رئالیسم تا پسامدرنیسم، ترجمه‌ی حسین پاینده)، رمان رئالیستی را به دو دسته کلی تقسیم می‌کند: رمان معطوف به جامعه، رمان معطوف به شخص. در رمان‌هایی که مرکز ثقل ِ توجه و توصیف، جامعه و شرایط کلی حاکم بر آن است، شخصیت‌ها نمادهایی از وضعیت اجتماعی یا سمبلی از یک موقعیت کلان هستند تا از طریق آن‌ها، نویسنده بتواند روایتی از یک جامعه را ترسیم کند. در واقع جریان روایت و شخصیت‌های حاضر در اثر، به مصرف یک ایده کلی می‌رسند: در آن جامعه و در آن برهه‌ی تاریخی چه گذشته است؟  اما در رمان‌های معطوف به شخص جامعه به پس‌زمینه‌ای محو و کم‌رنگ در توضیح رخ‌دادها موکول می‌شود و گاه حتا به کل نادیده گرفته می‌شود. شخصیت‌های داستان حضوری مستقل و قاطع دارند و درونی‌ترین تجربیات و بیرونی‌ترین واکنش‌های آن‌ها، موشکافانه زیر ذره‌بین نویسنده قرار می‌گیرد. در رمان معطوف به شخص، هستی انسان به صورت منفرد و با دقتی زیاد مورد بررسی قرار می‌گیرند، اما در رمان‌های معطوف به جامعه، اجتماع انسانی و مناسبات حاکم برآن است که هدف نهایی است.

رمان‌ها را شاید با کمی اغماض، بتوان در این دو دسته کلی طبقه‌بندی کرد یا دست‌کم از این دو زاویه دید و فهمید. اما به گمان من رمان‌هایی هستند که شاید بشود آن‌ها را ترکیبی از رمان فردی و اجتماعی دانست. یعنی روایت در این‌گونه رمان‌ها در فردی‌ترین مناسبات خودش هم، در پس‌زمینه‌ای اجتماعی ترسیم می‌شوند. نویسنده در این‌گونه آثار با تبحر و ذکاوت، هر دو روی سکه را به نمایش می‌گذارد. زندگی فردی شخصیت‌ها در بستری اجتماعی رخ می‌دهد. و جامعه و شرایط حاکم بر آن حضوری پررنگ در عرصه داستان دارد. چنین رمانی در عین درگیر کردن خواننده با روایتی فردی و انسان‌محور، به ترسیمی  درست و به نسبت دقیق و تفسیری خاص از شرایط کلان حاکم بر جامعه‌ای که روایت در آن رخ‌می‌دهد، می‌پردازد. و این تناسب در کمتر اثری می‌تواند به درستی و دقت برقرار شود. به گمان من رمان «چشمهایش» اثر بزرگ علوی از جمله این آثار است. در این رمان، ایران ِ زمان ِ پس از استیلای رضا شاه و در دوران اوج اقتدار و اختناق حاکم بعد از آن، به تصویر کشیده می‌شود. و در این دوره‌ی خاص تاریخی است که روایتی عاشقانه و البته نافرجام رخ می‌دهد. اما اوج زیبایی این رمان، این است که عشق و شرایط سیاسی حاکم به هم کاملا مربوط و متصل‌اند.  در واقع رمان صحنه به‌هم‌رسیدن آشوب عشق و کراهت استبداد است. عرصه‌ای که در بطن نارضایتی و تلاش برای افشاگری، رابطه‌ای عاطفی و عمیق شکل می‌گیرد. و این همه توسط دو راوی از دو منظر پیش می‌روند. در واقع رمان چشمهایش دو جنبه کلی دارد: شرایط اجتماعی حاکم در دوران پهلوی اول، و رابطه‌ای عاشقانه بین زنی که شیفته‌ی نقاش بزرگی می‌شود اما تمام تلاش‌هایش در بختیاری و کام‌یابی نافرجام می‌ماند.  

راوی اصلی در پی کشف راز بزرگ زندگی یکی از بزرگ‌ترین هنرمندان و نقاشان ایران(استاد ماکان)است: تابلویی از چشم‌های یک زن. نقاش نام اثر را “چشمهایش” امضا کرده اما هیچ ردپایی از وجود و حضور یک زن در زندگی این استاد بزرگ در دست نیست. راوی گمان می‌کند شاید از طریق کشف این راز، به علت مرگ یا حتا قتل استاد نیز پی ببرد. و برای همین سال‌ها تلاش می‌کند تا صاحب آن چشم‌های اغواگر، عجیب و البته مبهم را پیدا کند. و راوی دوم که بیشتر رمان صرف بازگویی خاطرات او می‌شود، صاحب همان چشم‌هاست.

بزرگ علوی (۱۳۷۵ – ۱۲۸۳)

بزرگ علوی در این رمان، ایرانی را به تصویر می‌کشد که زیر چکمه‌های فردی مقتدر، از آشوب و هرج و مرج نجات یافته، اما پس از استقرار نظم و ثبات، با سلب آزادی‌های اجتماعی و بستن فضای سیاسی، فرصتی تاریخی را برای تبدیل ایران به کشوری توسعه‌یافته در ابعاد مختلف از دست می‌دهد. رضا شاه(آن‌چنان که در این اثر جلوه می‌کند) همچون پدری است که در منزل اجازه هیچ نظر و عملی مغایر با خواسته و مصلحت خود نمی‌دهد و تمام تلاش‌ها و کارهای خوب‌اش، در پس خشونت مستبدانه‌اش محو می‌شود. اما دستگاه در حال رشد امنیتی که مسئول فشار و سرکوب و برقراری خفقان است، موی دماغ‌هایی هم دارد.  گروه کم‌جمعیتی که بیشترشان از طرف همان رضاشاه برای تحصیل به فرانسه ارسال شده‌اند، در حال تلاش سیاسی بر علیه شاه‌اند. و مبارزه و فعالیت این گروه کم‌تعداد و تلاش‌های به شدت خطرناک سیاسی‌شان صرف یک چیز است: افشاگری. خواندن مبارزاتی که گاه به قیمت جان شخص و اشخاص تمام می‌شود، آن‌هم بیشتر درجهت افشای فلان فساد اقتصادی شخص شاه، در دوران فعلی و شرایط حاکم بر جامعه ایرانی، به تضاد قابل توجهی می‌افتد. ما شاید در دوران اوج رونق و وفور افشاگری هستیم. افشای پشت پرده روز به روز دارد به عادت روزانه و جزوی از زندگی روزمره ما بودن تبدیل می‌شود. و این در معرض رگبار افشاگری‌های مختلف قرار داشتن، آن‌قدر هست که دیگر سیستم روان‌شناختی نه فقط متعجب نمی‌شود، که گاه حتا توجه‌ش هم جلب نمی‌شود! در دنیایی که طلاق فلان خواننده یا مهاجرت فلان بازیگر و یا تعداد فحش‌های رکیک فلان خواننده‌ی روان‌پریش، بیشترین حجم اقبال و توجه را دریافت می‌کند، افشای اختلاس و رانت و دزدی‌های ناتمام آن‌قدرها موضوع جالب توجهی به نظر نمی‌رسند! دوران فعلی ما مصداق بارز “گوش‌هایمان پُر است از این حرفها” است.  اما در دوران کم‌اطلاعی و اغلب اوقات بی‌اطلاعی گذشته که وسایل ارتباط جمعی در حد شب‌نامه و اعلامیه بود، افشاگری و برملا کردن اتفاق‌های پشت پرده می‌شد مبارزه‌ای اساسی با استبداد!

در چشمهایش، عشق و سیاست به هم می‌رسند. عشق که شاید یکی از اساسی‌ترین مبارزه‌های انسانی در برابر واقعیت پوچ و بی‌معنای زندگی بوده، در بطن فعالیت سیاسی قرار می‌گیرد. و عجیب نیست که هر دوی این‌ها، راوی دوم و محوری رمان را کمک می‌کنند تا متوجه ابتذال و بی‌معنایی زندگی‌اش شود و تلاش کند تا از آن فاصله بگیرد. راوی دوم(فرنگیس) که صاحب چشم‌هایی است که استاد ماکان ترسیم کرده، زنی است مبتلا به شدیدترین میزان از ملال و احساس پوچی. زنی به شدت زیبا و اغواگر که از نعمتی به نام محرومیت و خلا چیزی را تجربه کردن بی‌بهره است. زندگی چیزی است که او همیشه بر آن سلطه داشته است. مورد توجه و نوازش پدر، دارای میزان مناسبی از پول و ثروت، و به تناسب زیبایی، دارای خواهان و شیفته‌های بسیار.  تا این‌که با مردی مواجه می‌شود که می‌تواند او را نادیده بگیرد و تحت تسلط زیبایی و اغوای او قرار نگیرد. این اولین تجربه محرومیت است. محروم‌شدن از توجه توسط شخصیتی به شدت کاریزماتیک. و همان‌طور که فرنگیس خود اقرار می‌کند، تجربه بی‌توجهی آزاردهنده ماکان به او، نقطه عطف زندگی او می‌شود. فرنگیس شاید برای اولین بار و از طریق ناکام ماندن از تسلط بر یک مرد، و نادیده گرفته شدن توسط او، متوجه خلای بزرگ در زندگی‌اش می‌شود. متوجه می‌شود که او بر همه امور زندگی مسلط بوده و چیزی ورای خودش و فراتر از غرور و کبری که دارد، در زندگی‌اش پیدا نیست.  درمی‌یابد که هیچ معنا و مفهومی در زندگی‌اش، ورای خواهش‌ها و داشتن‌های توامان ندارد. او متوجه می‌شود که شور زندگی و شو