دسته‌بندی نشده

متفکر شایدها و معنای ِمعنای زندگی

معرفی کتاب معنای زندگی – اثر تری ایگلتون – ترجمه عباس مخبر – نشر بان

قیمت، معرفی، ارسال رایگان و خرید کتاب معنای زندگی

شما را نمی‌دانم، ولی بهترین ساعت برای خواندن رمان برای من نیمه شب‌هاست. گمان می‌کنم خیلی‌ها این شکلی باشند. رمان و داستان و شاید شعر و کلا ادبیات با خلوت و سکوت و آرامش و البته تنهایی شب سازگارترند. آدم برای درگیری عمیق با متن ادبی، برای فهمیدن و تاثیرپذیرفتن، به شب و سکوت و تنهایی خاص‌اش نیاز دارد. هنر و خلوت شب(دست‌کم از نظر من) تناسب عجیبی با هم دارند. ولی من وسوسه شدم و کتابی در زمینه‌ای کاملا نامتناسب را در دو سه نیمه‌شب متوالی خواندم. تجربه جالبی نبود. آرامش و سکوت شب، با چنین پرسش‌های به‌هم خواهد خورد. اما برای من به زحمت‌اش می‌ارزید.

 فکر کردن به معنای زندگی و درگیر شدن در پاسخ‌های مختلفی که سعی می‌کنند به این موضوع نزدیک شوند، بدون تردید یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های فکری انسان بوده است. فکر کن توی خانه‌ای به‌هوش می‌آیی. نمی‌دانی کجایی، نمی‌دانی چرا آن‌جایی، نمی‌دانی چه کسی، به چه نیتی تو را آن خانه انداخته و رفته پی کارش! پا می‌شوی. مَنگ و سیلی‌خورده انگار. و تلاش می‌کنی همه این سوال‌های برحق را برای خودت معنا کنی. این شاید تمثیلی از داستان چالش نوع بشر باشد با معنای زندگی. البته برخواستن و پی علت و چرایی گشتن برای همه بشریت، صادق نبوده و نیست، جز برای عده خاص و معدودی از آن‌ها شاید. یعنی توی ِ همان خانه‌ی فرضی، خیلی‌ها را می‌بینی که با خیال آسوده گوشه‌ای را به خودشان اختصاص داده‌اند و دارند زندگی خودشان را سپری می‌کنند. اصلا برای‌شان مطرح نیست که داخل خانه‌ای بزرگ، بی‌علت و اطلاع خاصی به‌هوش آمده‌اند. و اصلا شاید خیلی هم به‌هوش نیامده باشند! باری؛ اگر برخواسته باشی و پی چراها و علت‌ها بگردی، پرسش‌ها آزارت خواهند داد. سعی خواهی کرد همه ابعاد آن خانه را بشناسی. سعی خواهی کرد چیزی پیدا کنی. ردپایی، اثری، نقشه‌ای، نشانه‌ای، و دست آخر گیج و حیران خواهی ماند از نداشتن پاسخی در برابر این پرسش که چرا آن‌جایی و بعد از آن چه خواهد شد؟ من کتابی را که به چنین پرسش عمیقی پرداخته، اشتباها نیمه‌شب خواندم. من معمولا روزها با چنین پرسشی درگیرم یا لااقل سعی می‌کنم باشم. شب‌ها وقت لذت بردن از غریزه قصه‌خواهی و زیبایی‌طلبی هنری است.  و اگر ادبیات و رمان کمک می‌کند آدم هوایی تازه کند، با نیمه‌شب درگیر چنین موضوعی شدن انگار اضافه‌کاری کرده باشم! حالا نه فقط موضوع چالش‌برانگیز کتاب، که نویسنده هم اصلا مناسب نیمه‌شب نبود. تری ایگلتون، با این که نویسنده دشوارنویسی نیست و بی‌خودی موضوع را با لفاظی یا استفاده از تعابیر تخصصی پیچیده نمی‌کند، اما متفکری جدی است و نگاهی همه‌جانبه و نقدی برنده و تند دارد.

ترجمان - تری ایگلتون: گزیده‌ای از مطالب پراکنده
تری ایگلتون (۱۹۴۳ – )

پیش از این، کتاب «امید بدون خوش‌بینی» او را خوانده بودم. کتابی که کاملا ازش تاثیر گرفتم. ایگلتون در این کتاب، بی‌کمی تخفیف به بسیاری از خوش‌خیالی‌ها و خوش‌باوری‌های بشری می‌تاخت و ویران‌شان می‌کرد اما وسط آن تاختن و ویران‌کردن، به دنبال نجات امید به آینده بود. کتاب “معنای زندگی” دومین کتابی است که از او خواندم. کتابی که در عین اختصار و کم‌حجم بودن، باز نگاهی متفاوت به موضوعی آشنا داشت. اگر قرار باشد عنوان بهتری برای کتاب انتخاب کنم، اسم‌اش را می‌گذارم: «نگاهی به معنای ِ معنای زندگی.» ایگلتون در این کتاب تلاش می‌کند در کنار بررسی چند پاسخ مهم به پرسش معنای زندگی، خود ِ معنا را هم به پرسش بکشد. این که وقتی می‌پرسیم «معنای زندگی چیست؟» دقیقا چه پرسشی در ذهن داریم و احتمالا به دنبال چه هستیم؟ و حتا کار را با سمجاتی خاص اهل فلسفه، پی می‌گیرد: اصلا چرا معنای زندگی مساله ماست؟ چه لزومی دارد؟ چه فایده‌ای دارد؟ و نکته جالب: از کجا معلوم آن‌هایی که درگیر این پرسش نمی‌شوند، زندگی بهتر و آسوده‌تری نداشته باشند؟ این قسمت کتاب برای من به شدت تازگی داشت. شاید هیچ‌وقت بهش فکر نکرده بودم. شاید تا حالا کسی نپرسیده بود که اصلا چرا فکر می‌کنی پرسش از معنای زندگی، پرسشی است درست و قابل پاسخ‌دادن؟ ایگلتون با صراحت و قاطعیت این بحث‌ها را مطرح می‌کند. هرچند هم در ابتدای کتاب و هم در انتهای آن، آب پاکی را روی دست خواننده می‌ریزد و در یک کلام حرف آخر را می‌زند: پرسش از معنای زندگی، پرسشی بی‌پاسخ است، مثل بسیاری از پرسش‌های بی‌پاسخ فلسفی و انسانی. او البته همین واقعیت سخت را(سخت به آن دلیل که آدم را در بلاتکلیفی سنگینی رها می‌کند)، وارد معادله خودش و تحلیل معنای زندگی  می‌کند: «حتی قابل درک است که ندانستن معنای زندگی، خود بخشی از معنای زندگی است.» این یعنی که تکلیف انسان با پرسش چرایی زندگی معلوم است: بلاتکلیف خواهی ماند! و این بلاتکلیفی و پا درهوایی، این ابهام قطعی در بی‌پاسخ‌ماندن چالشی به این اندازه مهم و حیاتی، جزوی از محتوای خود معنای زندگی است.

قسمت‌های آخر کتاب، ایگلتون به تحلیل برخی پاسخ‌ها به چالش معنای زندگی می‌اندازد. او مشخصا به دو پاسخ یا به دو دسته‌بندی در پاسخ‌ها می‌پردازد: خوشبختی یا عشق. ایگلتون خوشبختی را یکی از قدیمی‌ترین پاسخ‌ها به پرسش از چرایی زندگی و زنده‌بودن معرفی می‌کند. اما آن‌را از قالب احساس و هیجانی پایدار، به شیوه‌ای از زندگی و رفتار و کردار تغییر جهت می‌دهد و در این شیوه، به شدت پیرو ارسطو باقی می‌ماند. اما ایگلتون به نحوی تمایل به پاسخ عشق دارد. عشق از نگاه او پاسخی است که می‌توان به معنای زندگی دارد. یا دست‌کم پاسخ بهتری است. او عشق را باز در قالب نگاهی ارسطویی، که رویکردی رفتار‌گرا به موضوع فضیلت، خوشبختی و حتا عشق داشت، به مفهومی گسترده شامل می‌کند. عشق در نگاه ایگلتون نه رابطه‌ای مشروط بین یک عاشق و یک معشوق، بلکه رابطه‌ای است کلی با مفهوم انسانیت. ایگلتون نه تنها عشق را از پیله‌ی رابطه‌ای دو طرفه بیرون می‌کشد و آن‌را به مفهومی اجتماعی بسط می‌دهد، حتا عشق را سویه‌ای سیاسی هم می‌بخشد و آن‌را چاره‌ای در قبال وضعیت اخلاقی حاکم قرار می‌دهد.

 در یکی از صفحات پایانی کتاب ایگلتون می‌نویسد: «آن‌چه که آن‌را عشق نامیده‌ایم، شیوه‌ای است برای آشتی دادن جست‌وجو برای رضایت خاطر فردی با این واقعیت که ما حیواناتی اجتماعی هستیم. زیرا عشق به معنای ایجاد فضا برای شکوفا شدن دیگری است، در همان حال که او نیز این کار را برای شما انجام می‌دهد. رضایت خاطر هر یک زمینه‌ای برای رضایت خاطر دیگری می‌شود. چنان‌چه سرشت خود را از این زاویه درک کنیم، در بهترین وضعیت خود قرار داریم. علت این امر تا اندازه‌ای آن است که کسب رضایت خاطر به شیوه‌هایی که به دیگران نیز اجازه‌ی این کار را بدهد، قتل، استثمار، شکنجه، خودخواهی و نظایر آن را ریشه‌کن خواهد کرد. با آسیب‌رساندن به دیگران، در بلندمدت به رضایت‌خاطر خود آسیب می‌زنیم، زیرا این امر به آزادی دیگران برای تاثیرگذاری بر رضایت ما بستگی دارد. و چون جز در میان برابر‌ها، هیچ‌گونه رابطه‌ی دو طرفه‌‌ی واقعی نمی‌تواند وجود داشته باشد، سرکوب و نابرابری در بلندمدت خود ویران‌گراند.(ص۱۱۹)»

The Meaning of Life | Activities | CCCB

ایگلتون در جایی از کتاب به ساموئل بکت می‌پردازد. نویسنده‌ای که ایگلتون او را “سرگردان در میان مدرنیسم و پسامدرنیسم” معرفی می‌کند. اما نکته‌ای که درباره بکت مطرح می‌کند، همان‌چیزی است که در جای ‌جای کتاب توجه مرا مشغول خودش کرد. او اشاره می‌کند که ساموئل بکت زمانی گفته بود که واژه مورد پسندش «شاید» است. واژه‌ی شاید نماینده وضعیت انسان پسامدرن و موقعیت تاریخی حاکم بر اوست. او در جایی از کتاب می‌نویسد:«در این دنیای پساآشویتس همه‌چیز مبهم و نامعین است. هر گزاره‌ای یک فرضیه آزمایشی است. به‌سختی می‌توان مطمئن بود که چیزی اتفاق می‌افتد یا نه، زیرا معلوم نیست در این جهان چه چیز را می‌توان واقعه به‌شمار آورد.» ایگلتون تمام کتاب را در چنین حالتی از تمایل به ابهام و گریز از پاسخ‌نهایی سپری می‌کند. او در تلاش است تا وضعیت پرسش از معنای زندگی  را روشن کند، اما این روشنایی را برای بازتاباندن وضعیت پیچیده حاکم بر پرسش استفاده می‌کند. تمام پاسخ‌ها را تحت انقیاد “شاید” در می‌آورد. و دست آخر خواننده را در حالت تعلیقی قرار می‌دهد که تنها می‌تواند پرسش را در زمینه‌ها و مسائل دیگری پیش ببرد و اعتلا ببخشد.

دست آخر خواندن چنین کتاب‌ها و چنین متفکرهایی، که بیشتر از پاسخ‌های قطعی و نهایی، به دنبال طرح پرسش و روشن کردن حدود مساله‌اند، بسیار مفیدند. پس از اتمام کتاب خیال می‌کنی چیز زیادی دست گیرت نشده و نویسنده حرفی نزده است. اما بعدها متوجه می‌شوی که چقدر از چالش‌ها و پرسش‌ها را مدیون کتاب یا متفکری در این سیاق هستی، که به جای لقمه حاضر و آماده توی دهان خواننده گذاشتن، او را وادارد می‌کند وارد گود شود و خودش بپرسد، بیاندیشد و به چالش بیفتد. ایگلتون و معنای زندگی‌اش جزو همین دسته‌اند، البته شاید!