دسته‌بندی نشده

عباس معروفی؛ قصه‌گوی غصه‌های جمعی ما

معرفی رمان نام تمام مردگان یحیاست- اثر عباس معروفی – نشر گردون

پوست که چربی زیاده از حدی تولید کند، جوش در می‌آورد و از روی پوست عین تپه‌های شنی ِ سفید یا قرمز و یا حتا سیاه، می‌زند بیرون و گوشه‌ای را با حضور خودش زشت می‌کند. اینجور وقت‌ها کار لذت‌بخش و البته تاحدی چندش‌آور واجب می‌شود: ترکاندن آن جوش. خیلی‌ها از این کار لذت می‌برند. شاید آن لحظه درد و سوزشی هم تجربه کنند. اما عین کندن زخم تازه خشکیده است. کِیف غریبی دارد. البته روی مُخ‌ترین نوع جوش‌ها، زیرپوستی‌هایشان است. با آن‌ها حتا از آن لذت چندش‌آور جوش‌ترکاندن هم محروم می‌شوی! آن زیر کاری ندارند جز آن‌که هروقت خواسته یا ناخوسته فشارشان دادی، درد تولید کند و فقط هر وقت اراده کردند، بروند پی ِ کارشان.

 درد و غصه هم گاهی عین همین بافت‌های چرکی پوست، ورم می‌کند، باد می‌کند، بیرون می‌زند. گاهی درد و غصه از جنس همان جوش‌های مزخرف زیرپوستی است. آن زیر برای خودش تشکیل می‌شود و تا مدتی نمی‌شود کاری برایش کرد. درد و غصه گاهی عین صورت و بدن نوجوانی با پوست چرب، که به تعداد زیادی تکثیر می‌شود و چهره را و زیبایی بدن را به گند می‌کشد، توی یک جغرافیا مسلط می‌شود. همه آن جامعه انگار سرشار از تپه‌های چرکین جوش‌های مختلف می‌شود. همه‌ی  چهره‌اش به هم ریخته و داغان می‌شود.گاهی یک جامعه به مدتی نامعلوم، انگاری از همان ابتدا، دچار غم و غصه‌ای فزاینده می‌شود. همیشه بلا و مصیبت تازه و جدیدی آن‌جا وجود دارد. آنقدر زیاد و پرتکرار، که آدم‌های آن جغرافیا کم‌کم شروع می‌کنند با غم و غصه‌هاشان اُخت شدن! برایشان تقدس می‌تراشند. آن‌ها را نشانه‌ی آدم عارف و سالک و باایمان و مقدس جا می‌زنند. آن‌ها را آزمایش و تقدیر و سرنوشت قلمداد می‌کنند. غم و غصه این‌جور جاها نهادینه می‌شود. می‌خزد لابه‌لای ناخودآگاه جمعی آدم‌های آن جغرافیا. جزوی از واقعیت روزمره‌ی زندگی‌شان می‌شود. انگار کسی پوست و بدن‌اش را با جوش و دمل رویش شناخته باشد فقط. همان‌ها را عضوی بایسته و لازم قلمداد می‌کند و باهاشان می‌سازد.

اما بعضی‌ها هستند که شبیه همان عشق جوش‌ترکاندن‌ها، با غم و غصه‌ها ور می‌روند. با هر زبان و وسیله‌ای آن‌ها را به حرف می‌آورند. برای‌شان دنبال توجیه و تفسیر می‌روند. خیلی‌هاش هم برای آن‌همه درد و غصه توجیه و دلیلی گیر نمی‌آورند. اما دنبال کار را می‌گیرند. هنر همیشه وسیله خوبی برای این‌جور آدم‌ها بوده. اصلا هنر وقتی خلق شده که کسی، جایی، فهمیده یک چیزهایی کم است. یک چیزهایی را نمی‌شود رفت و گیر آورد و به کار گرفت و زندگی را ادامه داد. هنر زبان رسایی بوده که با آن‌ها، آدم‌های زیادی درد و غصه را لباس پوشانده و وسط مشاهده عموم گرفته‌اند. اغلب آدم‌‎هایی که غصه و رنجی عمیق داشته‌اند، توانسته‌اند هنری اصیل و اثری ماندگار خلق کنند. عباس معروفی یکی از آن‌هاست. یکی از کسانی است که کارش ور رفتن با غصه‌ها، دردها، رنج‌ها و کابوس‌ها بوده و هست.

مگر یک آدم چقدر غصه خورده است که می‌تواند با هر اثری، چیزی از درد و رنجی جدید را با قالبی زیبا، بیرون بریزد؟ مگر یک زندگی چقدر درش تجربه دردناک ریخته شده؟ خودش جایی نوشته: «وقتی مردم سرزمینی بلاروزگار دیده و سختی کشیده باشند، افسانه‌هاشان تلخ می‌شود، مثل قنات!» و کجا بهتر از جغرافیای بلاروزگار دیده خودمان؟ ما که دائم صورت و بدن‌مان را جوش‌های چرکین غصه و درد و مصیبت پوشانده و تعدادشان کم نشده هیچ‌وقت. ما که آنقدرها درد و غصه دیده و بلا و مصیبت داشته‌ایم، که اصلا دیگر توان دیدن و تشخیص‌شان را نداریم. عین کسی که از همان روز اول به دنیا آمدن‌اش به دردی، عارضه‌ای یا چیزی خاص گرفتار شود و به آن خو بگیرد. دیگر نمی‌تواند خودش را بدون آن تصور کند.

عباس معروفی قصه‌گوی همین غصه‌ها و دردهایی است که تمامی ندارند. کسی است که انگار آینه گرفته جلوی صورت و بدن‌مان. گفته: «بیایید خودتان را تماشا کنید. بیایید وسط کلمه‌ها و قصه‌ها و رمان‌های من خودتان را پیدا کنید.» معروفی نشان‌مان داده که چه‌جور اسیر منفعت و خیر و صلاح خودمان شده‌ایم و گاهی به برادر خودمان هم رحم نداریم(سمفونی مردگان). نشان‌مان داده که چطور سخت است اینجا زندگی کنی و زن باشی(سال بلوا). معروفی کابوس همیشه صدای بازجو را میان ناخودآگاه جمعی‌مان را به رمان تبدیل کرده(ذوب‌شده). جای خالی پسری را در میان چهار پسر یک خانواده مایه گرفته و دورانی را ترسیم کرده که هنوز تلخی‌اش از کام‌مان نرفته است (فریدون سه پسر داشت).

 اما تلخی همه آثار قبلی که از او خوانده بودم یک طرف، این آخری طرف دیگر! معروفی در آخرین رمان خودش که در غربت منتشر کرده، به سراغ دردی عمیق و رنجی جانکاه‌تر می‌رود. سراغ سوگ فرزند. اما انگار رنج عجیب از دست دادن یک فرزند کافی نباشد، شش فرزند پیرمرد هیزم‌شکنی را از او می‌گیرد! مگر چقدر غصه خورده است معروفی؟ چقدر درد دیده یا کشیده، که در یک رمان که نوشتن‌اش ۲۹ سال طول کشیده، این همه تلخی و زجر عمیق را ریخته است؟ ما چرا اینطور شده‌ایم؟ چرا آنقدر بلا روی سرمان ریخته، که معروفی را می‌فهمیم؟ چرا بهش حق می‌دهیم که این‌جور تاریک و غصه‌دار بنویسد؟ چقدر مگر جغرافیای ما، مصداق عینی رمان‌های او بوده‌ است؟ چقدر گوش‌هایمان با صدای ضجه‌ی مادری آشناست که داغ فرزند کشیده، که وقتی دولیلی(مادر آن شش فرزند جوان‌مرگ‌شده) از سینه فریاد می‌کشد که :«چرا خدا؟ مگر من چه کارت کرده بودم؟»، ما هم دردمان گرفته است. چقدر با اوهام دردآلود پدری آشناییم که دائم صدای جگرگوشه‌های از دست رفته‌اش توی گوش‌هایش می‌پیچید و در جواب “بابا بابا” گفتن‌شان در خیالات‌اش با صدای بلند می‌گوید: «جانم. جان بابا؟» چه وقت شبیه رمان‌های معروفی شدیم؟ چه وقت این همه درد و رنج توی جغرافیای‌مان جاخوش کرد؟ چقدر جوش چرکین زیر و روی پوست روزگارمان روییده، که معروفی هرچقدر آن‌ها را می‌ترکاند، تمام نمی‌شوند؟ چقدر؟ 

عباس معروفی ( -۱۳۳۶)

«نام تمام مردگان یحیاست» آخرین و  دردناک‌ترین اثر معروفی است. خواندن‌اش را برای کسانی که ممکن است خیلی تاثیر بگیرند پیشنهاد نمی‌کنم. نثر ساده‌ای هم ندارد. به شیوه‌ی رئالیسم جادویی نوشته شده است. یعنی خیلی اعتنایی به واقعیت نمی‌کند. بعضی جملات‌اش آهنگین است. خط سیر زمانی مشخصی ندارد. دائم میان زمان‌ها و شخصیت‌های مختلف دست به دست می‌شود. یعنی ساختاری آشفته دارد با پی‌رنگی عمیقا دردناک.  اما مثل همه کارهای دیگر معروفی، لذتی عجیب دارد. لذتی که آغشته به رنج و درد است. خواندن آثار معروفی تجربه زیبایی‌شناسانه‌ی کراهت و زشتی دنیاست. آدم را متوجه دردها و غصه‌های زیرپوستی زیادی می‌کند. از همان‌هایی که نمی‌شود باهاشان کاری کرد. از همان مدل‌هایی که پایان‌خوش ندارند. عین رمان‌های معروفی. عین قصه زندگی خیلی از ماها.

سعید صدقی – ۱۲ آبان ۹۹

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن