دسته‌بندی نشده

ما و تجربه‌ی هولناک «هیچ‌کسی نیست»!

«می‌روم روی پُل قدم بزنم؛ اگر در مسیر حتی یک نفر به من لبخند بزند نخواهم پرید.» ظاهرا این یادداشت خودکشی پسری ۳۰ ساله در سانفرانسیکوی امریکاست که در سال ۱۹۶۳ از روی پل گلدن‌گیت به زندگی‌اش پایان داد. این که چقدر جمله دوم اغراق‌آمیز است و این سوال که مگر با یک خنده‌ی آدمی ناشناس، چقدر می‌شود به زندگی دل‌بست و درش دوام آورد، بحثی نیست. اما چیزی که شاید کمی ذهن آدم را درگیر کند، زندگی‌ای به آن میزانی خالی و در انزواست که خالی از یک لبخند دلگرم‌کننده شده! این که تجربه زندگی در ذهن آن شخص و خیلی‌ها شبیه او، بایست شبیه به چه بوده باشد؟ چه میزان از تهی بودن؟ چقدر خالی از سکنه و متروک؟ چقدر واقعا؟

مسئله‌ای که بلافاصله از نویسنده یادداشت بالا به ذهن می‌رسد تنهایی است. تنهایی‌ای عمیق و زندگی‌ای به شدت خالی. آن دو جمله انگار فریادی بلند توی خودشان داشته باشد. انگار فریاد دردناک انسانی به شدت طردشده و تنها مانده در کوتاه‌ترین فرم ممکن منعکس شده است. و این موضوع، یکی از رو به افزایش‌ترین معضلات بشری است. البته اگر نویسنده یادداشت بالا کمی بعدتر و در دوران فعلی به دنیا می‌آمد، با مخدر دیجیتال می‌توانست چندین خنده مجازی به دست بیاورد. می‌توانست عکسی از خودش را با ترفندهای مختلف عکاسی و ویرایش، روی صفحه اجتماعی خودش بارگزاری کند، و کلی پسندیدم، قلب و تاییدهای مختلف دریافت کند! اما شواهد نشان می‌دهند مخدر دیجیتال هم با این که از راه همین احساس تنهایی روبه‌افزایش به این شدت از قدرت و تاثیرگذاری رسیده، نتوانسته چاره‌ای برای آن ایجاد کند. آدم‌های مجازی نتوانسته‌اند معضل نبودن انسان‌های واقعی را حل کنند.

موضوع دردناک بودن تنهایی مورد توجه بسیاری از متفکرین و دانشمندان (دست‌کم در نیم قرن اخیر) بوده است. انسان معاصر با شدت زیاد در حال بیشتر احساس تنهایی کردن هستند.  آمارها نشان می‌دهند که روز به روز به تعداد افرادی که تنها زندگی می‌کنند افزوده می‌شود. اما به گمان من این تنها بُعد ظاهری مساله است. موضوع اصلی شاید احساس تنهایی یا طردشدگی است. موضوع ادراک واقعیتی هولناک است به نام “هیچ‌کسی نیست”!

مورخ بریتانیایی، ‌فی باند آلبرتی در کتاب “زندگی‌نامۀ احساس تنهایی: تاریخچۀ یک هیجان” تنهایی را اصطلاحی نه‌چندان پرقدمت و محصول جهان مدرن است. آلبرتی معتقد است که مفهوم امروزی تنهایی تا قبل از قرن نوزدهم وجود نداشت.(به نقل از وب‌سایت ترجمان). تنهایی یکی از اساسی‌ترین مسائل امروزی و انسانی ماست. بسیاری (مشخصا فلاسفه و روان‌شناسان وجودی) آن را واقعیتی ناگوار می‌دانند که در شعور و آگاهی ما جا خوش کرده است. واقعیتی که نمی‌شود از آن خلاص شد. ما می‌دانیم که هستیم و درست به همین علت، می‌دانیم که تنهاییم. اما چه چیزی واقعیت تنهایی را به رنجی چنان عمیق تبدیل می‌کند که شخصی را روی پُل ببرد و تنها یک نشانه بر خلاف خودش را برای منصرف شدن کافی بداند؟ اصلا این احساس غربت شدید، این ناامیدی ناشی از “هیچ‌کسی نیست” از کجا می‌آید؟

 تئوری طرح‌واره‌ای که من چندین سال است به نحوی مشغول یادگرفتن‌اش هستم، معتقد است که الگوهای پایداری ذهنی(که باورهای بنیادین و اساسی توام با هیجان‌های شدید چسبیده به آن‌ها هستند) در دوران ابتدایی زندگی شکل می‌گیرند. کودک انسانی با اولین تجربه‌ی خود از دیگری(مادر یا هرکسی که حضوری پردوام برای برآورده کردن نیازهای ابتدایی و حیاتی نوزاد دارد) به لحاظ روانی متولد می‌شود. و اگر این “اولین دیگری” با تجربه‌ای مثبت و سالم و پایدار توام نباشد، شخص با احساس عمیقی از طردشدگی و باور به تنهایی رشد خواهد کرد. باور و احساسی که با انبوهی از شواهد برخلاف خودش هم تضعیف نمی‌شود. احساس تنهایی شبیه تارهای عنکبوتی در درون شخص لانه می‌کند. جهان به مکانی تبدیل می‌شود که با مشتی از موجودات غریبه و بیگانه اشباع شده است. جایی که انگار کسی با آدم زبان مشترک ندارد. جایی شبیه به سیاره‌ای مرموز و عجیب!

ویکتور فرانکل که اردوگاه‌های مرگ آشویتس و داخاو را تجربه کرده، جایی خاطره‌ای نقل می‌کند:« ساعت سه نیمه شب زنی به من تلفن کرد که قصد خودکشی داشت، اما کنجکاو بود که بداند نظر من در این باره چیست. با تمام قدرت نظر مخالفم را با این راه حل بیان کردم و نیم ساعت برایش حرف زدم. در نهایت گفت بجای اینکه به زندگیش خاتمه دهد به دیدن من به بیمارستان خواهد آمد، اما وقتی مرا دید متوجه شدم حتی یک کلمه از حرف‌های من در او اثر نکرده است! تنها دلیلش برای خودکشی نکردن این بود که تلفن او در نیمه شب نه تنها مرا عصبانی نکرده بود بلکه در نهایت شکیبایی نیم ساعت هم برایش حرف زده بودم. به این ترتیب او پی برده بود که دنیایی که در آن چنین از خودگذشتگی اتفاق می افتد به یقین ارزش زیستن دارد…

کاش حواس‌مان به جایگاه‌مان در زندگی دیگران باشد. کسی نمی‌داند. شاید صاحب آن لبخندی که چند نفری را از روی پُل منصرف کرده، ما باشیم. شاید حضور ما، همدلانه شنیدن و توجه کردن‌مان، به یک انسان، به یک تنهایی عمیق، به یک طردشدگی دردناک، جایی تصمیمی را به تعویق انداخته باشد. ما روز به روز به اجتماعی از موجودات تنها تبدیل می‌شویم. وضعیت بهتر نخواهد شد اگر بی‌چشمداشت محبت کردن و خالصانه کنار هم بودن را بیشتر از الان فراموش کنیم. کمی حواس‌مان به همدیگر باشد. ما موجوداتی هستیم که برای زنده‌ماندن و مهم‌تر از آن زندگی کردن، نیازمند رابطه‌ایم. وگرنه دنیا جای هولناکی خواهد شد. خیلی هولناک!

سعید صدقی – ۲۱ آبان ۹۹

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن