دسته‌بندی نشده

ماهان، دسته جارو و معنای زندگی!

ماهان- حوالی یک‌سالگی

– بابا، میله‌ای کجاست؟

صدایشان بعد از خاموش کردن چراغ، یعنی بهانه‌ای دیگر برای تمدید ساعات بیداری. خوابیدن‌شان داستان دارد. تازگی‌ها به مراسم قصه بخوان(از کتاب)، قصه بگو(از خودت)، آب می‌خوام و …، مراسم انتخاب عروسک برای بغل کردن هم اضافه شده است! عروسک تکراری قبول نیست. یعنی اگر تازگی‌ها با یک عروسکی خوابیده باشند، تا مدتی از دور خارج شده محسوب خواهد شد! و البته نیلای در این زمینه به شدت سخت‌گیرتر از ماهان است و اصلا شوخی سرش نمی‌شود! با حالتی رییس‌طور دست به کمر جلوی کمد عروسک‌ها می‌ایستد و دربرابر هر پیشنهادی کاملا لج می‌کند و نمی‌پذیرد. خلاصه به همه ماجراهای آن شب، “میله‌ای کجاست؟” هم اضافه شد.

تقریبا همیشه در آن موقعیت‌ها یاد کریستوفر همیلتون و کتاب فلسفه زندگی‌اش می‌افتم. آن‌جا جُستاری دارد به نام «فلسفه خواب». همیلتون در این جُستار  اشاره‌ای دارد به این‌که  چرا بچه‌ها خوابیدن را دوست ندارند.  علت‌اش را ربط می‌دهد به میزان بالای شور زندگی و خواستن و دوست داشتن آن از طرف بچه‌ها. همیلتون معتقد است که خوابیدن برای ما بزرگ‌ترها، سوای رفع نیاز و خستگی، امکان می‌دهد مدتی از شر وجود داشتن و تجربه‌ی زندگی و واقعیت خلاص شویم.  بچه‌ها ولی نه. پُر از خواستن و طلب کردن زندگی‌اند. ماهان و نیلای وقتی با انواع ترفندها از خوابیدن تن می‌زنند، با ایده‌ی مجاب‌کننده‌ی  همیلتون بیشتر مواظب کج‌خلقی ناشی از احساس اسارت در دستان دو وروجک و البته بی‌خواب ماندن خودم  می‌شوم. یعنی آن نگاه باعث می‌شود  کمی هم که شده  به دنیایشان نزدیک ‌شوم. بعد تقریبا می‌توانم مجاب شوم  که حق دارند با هزار ترفند و دوز و کلک، ساعت خوابیدن‌شان را عقب‌تر ببرند. دنیایشان هنوز رنگ کسالت، ملالت و تورم تکرار نگرفته است.

– نمی‌دونم بابا. بگیر بخواب دیگه پسرم. دیر وقته!

صدایم را کمی قاطع می‌کنم. می‌دانم این موضوع می‌تواند آغازی برای فرایند طولانی امتناع از خواب شود. رکورد یک و نیم ساعت کش و قوس و تقلای خسته‌کننده برای بلاخره خوابیدن‌شان  را ثبت کرده‌ام قبلا!

– بابا من میله‌ای رو می‌خوام.

– ماهان من نمی‌دونم کجاست. بگیر بخواب. فردا پیداش می‌کنیم.

شوخی نداشت. سماجت معمولی هم نبود. کار از بغض و التماس اولیه، به اشک و گریه و آب دماغ می‌کشد. تسلیم می‌شوم. نیلای هم از خدا خواسته، عین فنر از جا می‌پرد. چراغ‌ها روشن شدند همه برگشتیم سر اوضاع بیداری نیم ساعت قبل ولی میله‌ای سوزن شد و افتاد توی انبار کاه! میله‌ای اسمی است که ماهان روی دسته‌ی چوبی جارویی گذاشته که مدت‌هاست از کار افتاده و گوشه‌ای از بالکن با نور آفتاب دمخور شده و رنگش از قرمز به صورتی کم‌رنگ تبدیل شده است!

 بعد از کلی زیر و رو کردن، دلا راست شدن و زیر مبل‌ها و میزها را گشتن، بلاخره میله‌ای پیدا شد و ماهان لبخند رضایت‌اش گُل کرد. آن شب میله‌ای را بغل کرد و خوابید. اغراق نمی‌کنم ‌ها. پسر پنج سال و نه ماه‌ی من، یک دسته جاروی از ریخت افتاده را بغل زد و خوابید، آن‌هم در اوج رضایت و لذت! میله‌ای چند روزی مرکز توجه ماهان باقی ماند. روزهای بعد با خودش به حمام برد و حسابی تمیزش کرد.هنوز هم میله‌ای گاهی مخاطب جدی حرف‌های ماهان می‌شود. گاهی هم وسیله بازی‌های خیالی از جمله عصای پادشاهی‌اش حین تاج‌گذاری!

خیلی از پدر مادرها چنین چیزهایی را به دفعات تجربه کرده‌اند. اولین چیزی که ما بزرگ‌ترها در این مواقع می‌گوییم، البته اگر خیلی بخواهیم جمله‌مان حالتی تسکین‌دهنده داشته باشد«بچه است دیگه» به قصد تخفیف فشار روانی ناشی از لجاجت آن موجود فسقلی است. غالبا این جمله را با لحنی بزرگوارانه و ناشی از موضعی برحق ادا می‌کنیم. در نگاه بزرگسالی ما،  دنیای آن‌ها شبیه دنیای آدم‌های مشنگی است که کاری با واقعیت ندارند و توی سرزمین اوهام خودشان وِل می‌گردند! و ما باید دائم مواظب باشیم تا هرچه زودتر از آن‌ها موجوداتی بالغ و آماده زندگی بسازیم.  

اما شاید موجودات مشنگ خود ما آدم بزرگ‌ها باشیم! مایی که شاید هزاران امکان و داشته زیر دست‌مان حاضر و آماده باشد، ولی بلد نباشیم ذره‌ای‌شان را برای خوب‌زیستن به کار ببندیم. مایی که اگر فهرستی از داشته‌ها و توانایی‌های و چیزهای خوب زندگی‌مان تهیه کنیم، خودمان هاج و واج می‌مانیم که چقدر چیزها توی زندگی داریم که اصلا حواس‌مان بهشان نیست. که برای درک و فهمیدن اهمیت‌ همان چیزهایی که بدیهی و پیش‌پا افتاده تصورشان می‌کنیم، فقط مواقع از دست دادن‌شان فرصت گیرمان می‌آید!  آن وقت بچه‌ها چی؟

ماهان شبیه خیلی از بچه‌هایی که دور و  برمان داریم، به مدد تخیل و شور زندگی‌اش، دسته‌ی رنگ و رو رفته‌ی جارویی را تبدیل به شیئی با ارزش و با اهمیت کرد. واقعا بچه‌ها  چقدر از ما آدم بزرگ‌ها با کرور کرور ادعا، به ذات و معنای زندگی نزدیک‌ترند؟ اصلا این بزرگ شدن چه امکانی از ما گرفته که آن استعداد شگفت‌انگیز تبدیل کردن امور معمولی و حتی مزخرف  به چیزهایی که می‌شود برای‌شان نصفه شبی اشک ریخت و بعد داشتن‌شان با لبخندی محسوس بلاخره تن به خواب داد، این‌طور از زندگی‌مان محو شده است؟ چرا این همه، از نگاه یک کودک به زندگی، از شیوه زیستن‌اش عقب مانده‌ایم؟ چه چیزی توی تربیت بشری ما، توی زندگی اجتماعی و توی همرنگ هم شدن‌مان با اکثریت، کمبود دارد که بلد نیستیم با داشته‌ها و امکانات‌مان احساس رضایت کنیم؟ اصلا چقدر انسان عصر حاضر علارغم همه پیشرفت‌ها، همه رفاه و راحتی ساختن‌ها و همه به دست آوردن‌هایش، در معنای زندگی، در کیفیت زیستن و در احساس رضایت پس‌رفته‌ و بازنده شده است؟ چرا در کنار صدها مهارتی که توی زندگی داریم، مهارت رضایت از داشته‌ها و البته مهارت معنادادن به زندگی را یادمان ندادند؟ و خودمان هم یاد نگرفته‌ایم؟

به گمان‌ام باید بچه‌ها را خیلی بیشتر از چیزی که تصور می‌کنیم جدی بگیریم و آن‌ها را در زمینه‌های مختلفی از جمله معنا دادن به زندگی،  به عنوان  الگو  و استاد به رسمیت بشناسیم. بچه‌ها بی‌تردید اساتید ناب هنر زندگی کردن‌‎اند.  گاهی وسط کلافگی و عدم تفاهمی که ناشی از دنیای گاه به شدت مزخرف و مسطح ماست، دنیایی  که به شدت مبتلا به حرکتی در خط افقی و روالی کسالت‌آور است ، کمی شور زندگی از بچه‌ها یاد بگیریم. وارد دنیای رنگارنگ آن‌ها شویم. شیوه درست و معقول نگاه کردن را از آن‌ها یاد بگیریم. یاد بگیریم که می‌شود به جای کمبودها و نداشته‌ها، با امکانات و داشته‌های حتی محدود و اندک هم احساس رضایت کرد. یاد بگیریم که زندگی در حد دسته‌ی جارویی از کار افتاده‌ای می‌تواند بی‌معنا و مهمل باشد. اما می‌شود معنا را به آن تحمیل کرد و از آن چیز مهمی ساخت که ارزشی عجیب و اهمیتی زیاد بگیرد. که زندگی همین‌جوری خالی از معناست، مگر آن که ما معنا را برایش خلق کنیم. که زندگی‌مان را به سمتی ببریم که بشود در آن از فرصت ناخواسته و عاری از هرگونه الزامی که طبیعت نصیب شعور و آگاهی‌مان کرده(بودن‌مان یعنی، البته بودن به اضافه‌ی آگاهی از آن)، به نفع خوب زیستن و با رضایت سپری کردنش استفاده کنیم.

عکس مربوط به پاییز ۹۷

حالا خودمان هیچ، کمی هم به فکر متوقف کردن خط تولید انسان‌های مشابه با موجودات خسته و وامانده‌ای که هستیم، باشیم. که باید تلاش کنیم فرایندی را مختل کنیم که در آن موجودی که دنیا را محل شگفت‌انگیزی می‌بیند، به انسانی مبتلا به درجات مختلفی از احساس دل‌زدگی و عدم رضایت تبدیل نشود. که ما خیال نکنیم نوع نگاه ما، تنها شیوه صحیح و سالم نگاه کردن  است. که نگذاریم به رصد کردن کمبودها و نداشته‌ها، به نام بزرگ شدن و رشد کردن و واقع‌بین شدن خو بگیرند.  بچه‌ها به شیوه‌ای هنرمندانه مشغول مراوده با زندگی‌اند. و ما بزرگ‌ترها به شیوه‌ای کاسب‌کارانه نه فقط  گند زده‌ایم به سال‌های به شدت محدود زنده بودن‌مان، که با تحقیر و تنبیه و توهین به عنوان ابزارهای اصلی مثلا تربیت،  کودکان‌مان را هم مبتلا به ذهنیتی کاستی‌محور و کاشف کمبودها و نداشته‌ها کرده‌ایم . فاصله حماقت ما تا خلاقیت شگرف آن‌ها در معنابخشی به هر چیزی که دم‌دست‌شان است، اصلاح شیوه دیدن، فکر کردن و روش‌های مواجهه‌ای است که آن‌ها(بچه‌ها) هر روز مقابل چشمان‌مان در حال عمل کردن به آن‌هایند. زندگی اگر قابلیت معنا یافتن داشته باشد(که به گمان من دارد)، بچه‌ها متخصصین و الگوهای اعلای آن‌اند. و ما باید گاهی از موضع همه‌چیزدانی خودمان در قبال کودکان خارج شویم، و فرصتی برای یادگرفتن هنر زندگی از آن‌ها ایجاد کنیم.

 من البته که دلم نمی‌خواهد ماهان در بزرگسالی هم با چیزهایی در حد دسته‌ی جارو خوش باشد! اما شدید دلم می‌خواهد آن نگاه و شیوه‌ی مواجهه با داشته‌ها، آن استعداد و پتانسیل ِ از چیزی بی‌معنا و پیش‌پا افتاده، موضوعی برای لذت و رضایت ساختن‌اش را با خودش تا بزرگسالی‌ و کهنسالی‌اش حمل کند. آن‌وقت زندگی‌اش دیگر محل تورم نداشته‌ها و کمبودها نخواهد بود. ماهان و نیلای اگر بزرگ‌ترین موهبت بچگی‌هایشان یعنی زندگی را با طراوت و زیبایی‌ای کودکانه دوست داشتن را حفظ کنند ، و برای رضایت از زندگی منتظر دستاوردهای بزرگ و چیزهای زیادی با اهمیت نباشند، من بزرگ‌ترین پروژه‌ی زندگی‌ام را با موفقیت به سرانجام رسانده‌ام.  و اگر یاد بگیرم که از این دو موجود به‌شدت خواستنی، می‌شود هنر خوب زندگی کردن هم یاد گرفت، از چیزی که الان هستم موجود بهتری خواهم ساخت، بی‌شک.

سعید صدقی – ۲۸ آبان ۹۹

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن