دسته‌بندی نشده

و شما این رمان را نخواهید فهمید اگر …!

معرفی رمان خیابان کاتالین – اثر ماگدا سابو – ترجمه نصرالله مرادیانی – نشر بیدگل

یک خیابان، موضوع یک رمان؟ شاید بین این همه موضوع و مساله انسانی که می‌تواند پیرنگ یک رمان باشند، سرگذشت یک خیابان را موضوع محوری یک رمان گرفتن به نظر خیلی جذاب نرسد. موقع خواندن چنین رمانی هم شاید موضوع برایتان خیلی کشش و جاذبه‌ی لازم نداشته باشد. ولی برای من؟ تمام مدت رفتم توی کوچه و خیابان بچگی‌ها، اول شمالی، شهرک فرهنگیان. رفتم و نابودی قدم به قدم جایی را دیدم که تمام ۲۳ سال اول زندگی‌ام را لابه‌لای آن سپری کرده بودم. رفتم و شکل گرفتنم را توی کوچه‌ها، مابین دوست‌ها و هم‌بازی‌ها دیدم. سراغ اولین لحظه شکل‌گرفتن رفاقتم با مرتضی رفتم. عصر یک روز کاملا ابری پاییزی و  توی حیاط دبستان شفیع‌پور، موقعی که مرتضی پنجم بود(شایدم چهارم) و من اول(شاید هم دوم). قشنگ یادم نیست چرا، ولی مرتضی توی یک بگومگو یا چیزی معادل آن با بچه‌ای هم سن و سال خودم، طرفم را گرفت. چون ما توی یک کوچه بودیم، کوچه‌ی اول. یک کوچه، یک محله رفاقتی بین من و مرتضی شکل داد که هنوز هم ادامه دارد. رفتم و زیر درخت آلبالوی خانه آقای کامرانی نشستم. و با جاوید (که همین یکی دو سال پیش خبردار شدم که مُرد یا کشته شد) نشستم و خالی‌بندی‌هایش را با اشتیاق شنیدم. رفتم ته کوچه، چهار تا آجر را دروازه کردم، مرتضی را گذاشتم توی دروازه، وحید را برای خودم برداشتم تا گل خالی بزند، بیژن را رقیب گرفتم تا توی پرتاب اوت، برای هدزدن از روی سرش تلاش کنم، رامین را با دوچرخه ایرانی زوار دررفته‌اش، آقای ابراهیمی را جلوی در خانه‌شان با موهای تماما سفید که یک نظر بازی مرا می‌دید و می‌گفت از همه‌شان بهتر بازی می‌کنی، یاسر را گذاشتم تا موقع ضربه زدن با ادای دیود بکهام توپ را بفرستد لای درخت‌های همسایه.

 ایستادم نبش سه راهی وسط کوچه‌مان. همان‌جایی که شروع ِ نابودی کوچه و محله‌مان بود.  رشد مغازه‌ها را از سمت منزل مهین خانم دیدم. دیدم که چطور کوچه و محله و کل آن ناحیه را مغازه و پاساژهایی که مثلا ارزان می‌فروختند، بلعید و هر کسی خانه داشت کوبید و مغازه ساخت، یا اجاره داد و یا خودش و بچه‌هاش در آن کاسبی‌ای راه انداختند. و نگاه التماس کننده‌ام را در این چند سال اخیر، که دنبال چیزی آشنا لابه‌لای آن غوغا و هیاهوی مزخرف بخر و بفروش می‌گردم. و اشک‌های بی‌اختیاری که مزاحم دیدنم می‌شوند. تَرَک روی آسفالتی که آشنا می‌آید، درختی که هنوز دوام آورده و دَرِ خانه‌ی خودمان که تا دو سال پیش سرجایش بود و الان جرات ندارم دوباره برگردم و نگاهی بهش بیندازم.

شما خیابان کاتالین ِ ماگدا سابو را نخواهید فهمید، اگر مثل من حوالی چهل سالگی هنوز خواب خانه پدری و محله قدیمی‌تان را نبینید. اگر داغ نابودی چیزهای نوستالژیک را تجربه نکرده باشید. اگر عمیقا با این مساله مواجه نشده باشید که خیلی سخت است که آدم دوباره به یک مکان برگردد و آن را نبیند. عین این که متولد شهری باشید و چند سال بعد برگردید و آن شهر به کل نباشد! شما با این رمان درگیر احساس‌های عمیقی نخواهید شد اگر عین من، توی دنیای از تخیل چنین منظره‌ای را بارها تجسم نکرده باشید: ثروتی افسانه‌ای و قدرتی نامحدود به هم زده‌ام. رفته‌ام اول خیابان شمالی ایستاده‌ام. همه شهرک فرهنگیان را خریده‌ام. همه مغازه‌ها و مغازه‌دارها را بیرون کرده‌ام. آقای فخری(که هیچ‌وقت خانه نبود) و پسرهای پُر شر و شورش را گذاشته‌ام نبش کوچه. آقای جعفرپور را توی سوپرمارکت شلخته‌اش نشانده‌ام که باز هم مشغول هورت کشیدن چایی به شدت داغی با یک تکه بزرگ قند است. در دوم ماییم. بابا توی کارگاهش با عطر دل‌انگیز روغن و نفت، مشغول تعمیر ماشین تحریر، با عینکی روی دماغش. وقتی ماشین تحریر برای تعمیر آورده باشند، حسابی سردماغ است و حالش عالی است. ماما توی خانه با آدامسی که ترق ترق صدا می‌کند، با اشتیاق مشغول تمیزکاری و آشپزی. داداش خانه نیست. نسرین و سیمین سرخانه و زندگی خودشانند. پروین دوباره چسبیده به کتاب‌های درسی‌اش، روی میز کوچک چوبی‌اش و آماده است تا به کمترین سر و صدایی که مخل تمرکزش باشد اعتراض کند. می‌روم توی اتاق شیشه‌ای. اتاقی که قبلا پاسیو بود. تشکم روی زمین افتاده. کتاب‌ها و کاغذهایم. ماما فانوس نفتی را تمیز کرده و گذاشته سرجایش تا شب باز هم زیر نور زردش، توی آشپزخانه و روی میز غذاخوری‌ای که روزی دوزاده نفره بود و بابا به دو میز کوچک تقسیمش کرد، کتاب بخوانم. از در خانه می‌روم بیرون. آقای کامرانی از پنجره خانه‌اش باز به اوضاع کوچه سرک می‌کشد. همسرش(حاجیه خانم) لنگ‌لنگان سمت خانه ما می‌رود تا باز چند ساعتی ماما را از کار و زندگی‌اش بیندازد! روی پله خانه مرتضی می‌نشینیم. و باز من مسخره‌بازی در می‌آورم و مرتضی از ته دل و با صدایی بلند می‌خندد.

(Magda Szabó (October 5, 1917 – November 19, 2007

خیابان کاتالین حکایت ارتباط‌های انسانی‌ای است که در چارچوب موقعیتی مکانی رخ می‌دهند. داستان سه خانواده و اتفاق‌های مختلفی که در این خیابان به هم می‌رسند. داستان عشق‌های نافرجام، رخ‌دادهای تاریخی، جنگ، اسارت، و بازگشتی نوستالژیک. بازگشتی به چیزی که تغییر کرده و احساس دلتنگی عمیقی بابت نبودش. ماگداسابو قصه‌گویی کم‌نظیر است. فضای داستانی او آدم را مجاب می‌کند زمان غیرخطی و راوی‌های مختلف و تاحدودی دشوارخوانی رمان‌اش را نه فقط تحمل کنیم، که ازش لذت ببریم.  فضایی که شاید شما هم مثل من، خودتان و تجربه‌های زیسته‌تان را لابه‌لایش گیر بیاورید. دنیای ملموسی که فقط به مجارستان پس از جنگ جهانی دوم و آشوب و درگیری کمونیسم و دوران اختناق و فشار بعد آن ربط  ندارد. ماگدا سابو با این رمان قسمتی از ما را بیرون می‌کشد. قسمتی که به شدت درگیر یک موقعیت مکانی ویژه است.  شما هم اگر مثل من حس نوستالژیک عمیقی به یک مکان، یک کوچه، یک خانه، یک محله یا هر چیزی معادل آن داشته باشید، با خواندن خیابان کاتالین غمی لذیذ توی مخیله‌تان خواهد دوید. اصلا این رمان را شاید بهتر باشد از پنجره معنای اصطلاح نوستالژی خواند. کوندرا در رمان جهالت(که بی‌خبری هم ترجمه شده)، نوستالژی را این‌طور تعریف می‌کند: رنج بردن ناشی از آرزوی ناکام بازگشت. اگر از من بپرسید، همین یک جمله در برداشت نهایی‌ام از این رمان کفایت می‌کند!

سعید صدقی – ۹ دی ۹۹

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن