دسته‌بندی نشده

نارضایتی از زندگی و ترک اعتیاد به‌ آن

(نسخه‌ای شوپنهاوری برای کاستن از احساس بدبختی)

«ما به داشته‌هاعادت می‌کنیم و نداشته‌ها در محوریت تمرکز ذهن ما قرار دارند.» این تجربه مشترک نوع بشر است. این ویژگی تکاملی مغز ماست. این‌که مغزی داریم که حساسیت بالایی دارد نسبت به امور نامطلوب. امر مطلوب آرام آرام از دایره تمرکز و حساسیت مغز خارج می‌شود و امر نامطلوب اولویت آن می‌شود. به عنوان مثال اگر یکی از دندان‌های من درد بگیرد، مغز من چنین برآوردی را توی ذهن‌ام تولید نمی‌کند که:«ببین پسرجان! نسبت یک دندان تو به کل اعضا و جوارح بدن‌ات نیم ‌درصد هم نیست. تو بیا به آن ۹۹/۵ درصد سالم توجه کن. توجه به دردِ آن عضو ناچیز خیلی بی‌انصافی است! اصلا نیمه پُر لیوان که نه، لیوان تا مرز لبالب پُرش را ببین و شاد باش!» بعید بدانم کسی چنین کارکرد مغزی‌ای داشته باشد، من هم ندارم البته. این‌جور مواقع آن یک دندان در بین کل ۳۲ دندان من، می‌شود محوریت حساسیت و تمرکز و اولویت ذهنی من،  و شب و روز مرا به هم می‌ریزد(مخصوصا شب‌ها که شیفت کاری دندان‌درد شروع می‌شود). هرچند همین موضوع البته نقشی رهایی‌بخش و نجات‌دهنده برای نوع بشر در تنازع بقا داشته است. چرا که برای بقا و زنده ماندن، تمرکز بر روی خطر و آسیب، اولویت و اهمیت بیشتری داشته تا تمایل به چیزهای مطلوب و مناسب.

با این همه چنین گرایشی به امور نامطلوب در کنار فایده و اهمیت‌اش برای بقا، خالی از آسیب و ضرر هم نبوده است.  به عنوان مثال در مورد  فلسفه‌ی کلی و نگاه کلان ما به زندگی‌مان. در این که چه قضاوت، داوری و ارزیابی‎‌ای از خودمان و زندگی‌مان و شرایط حاکم بر آن داریم؟ و خب مواجهه با این موضوع با مغزی که تنظیمات اولیه‌اش برای نادیده گرفتن خوبی‌ها و تمرکز مفرط بر روی بدی‌هاست، معلوم است که چه نتیجه‌ای در پی خواهد داشت: احساس عمیق نارضایتی، حتی اگر مشکل یا معضلی بسیار مهم و حیاتی در کار نباشد!  اگر تنی سالم داریم، اگر حداقلی از شرایط و امکانات برای زنده‌ماندن و زندگی کردن داریم، اگر چیزهای باارزشی توی زندگی‌مان هست، کم‌کم آن‌ها را به پس‌زمینه منتقل می‌کنیم و توجهی معطوف‌شان نمی‌کنیم. در واقع این‌ها با همه‌ی اهمیت و اولویتی که دارند، هیچ‌گاه وارد معادله حساب و کتاب وضعیت زندگی‌مان نمی‌شوند. شاید دقیقا به خاطر همین باشد که برخلاف رشد و پیشرفتی که بشر نسبت به گذشته‌های خودش داشته، چیزی به احساس خوشبختی و رضایت‌اش اضافه نشده است. به قول بیونگ چول‌هان(فیلسوف کره‌ای) انسان امروز سوژه‌ی دستاوردخواهی مبتلا به افسردگی و فرسودگی است. سوژه‌ای دائما در حالتی از نارضایتی بابت فهرست ناتمامی از چیزهایی که می‌خواهد(والبته  نمی‌داند از کجا و چرا این خواستن بر او تحمیل شده) و بابت نداشتن این خواسته‌ها، احساسی از ناکامی، شکست و استیصال را با خودش حمل می‌کند.

اما این وضعیت بی‌توجهی به داشته‌ها، وضعیت ثابت و پایداری نیست و در موقعیت‌هایی برهم می‌خورد. احتمالا بارها این جمله را شنیده و به کار برده باشید که: «قدر چیزی را وقتی می‌دانیم که دیگر نداریم‌اش.» از دست دادن چیزی، موقعیتی یا انسانی ما را متوجه قدر و منزلتی می‌کند که آن چیز یا آن کس داشت ولی توی روزمرگی‌هایمان گم شده بود. شوپنهاور (که با اختلاف‌ بدبین‌ترین فیلسوف تاریخ است) همین موضوع را با دقت و ظرافتی خاص بررسی کرده است.

آرتور شوپنهاور (۱۸۶۰ – ۱۷۸۸)

جالب است که آرتور شوپنهاور تنها یک کتاب فلسفی تخصصی دارد(جهان همچون اراده و تصور که در سال ۱۸۱۸ منتشر و بعدها و در سال ۱۸۴۴ ویراسته و بازنویسی شد)، و مابقی آثارش را می‌توان در زمره فلسفه برای عموم مردم یا فلسفه زندگی روزمره قرار داد. و اگر فرض بگیریم که نوشتن فلسفه برای زندگی روزمره به قصد افزایش زندگی خوب و کاستن از درد و رنج است، و اینکه آدمی به تلخی و تاریکی او، چقدر می‌تواند در مورد خوشبختی یا خوب‌زیستن حرف قابل استنادی برای گفتن داشته باشد، موضوع جدایی است. به گمان من، اتفاقا آدم‌های ناشاد و بدبین می‌توانند از پنجره‌ای متفاوت و شاید هم دقیق به این کیمیای بشری(خوشبختی) نگاه کنند.  شوپنهاور درباره تجربه اهمیت و منزلت ِ چیزی پس از فقدان‌اش جایی نوشته بود:« بزرگ‌ترین نعمت‌ها سه نعمت‌اند: سلامتی، جوانی و آزادی؛ و ما وقتی از آن‌ها برخورداریم، به وجودشان توجه نداریم، تا وقتی که از دستشان می‌دهیم.»

این‌را همه‌مان به نحوی در زندگی تجربه کرده و می‌کنیم. یک دندان درد جزئی، ما را به حسرت روزهایی می‌اندازد که دندان‌هایمان سالم و بدون مشکل بودند و می‌توانستیم بدون درد و ترس سیبی را گاز بزنیم. شوپنهاور درد تنگی کفش را با سلامتی کل بدن قیاس می‌کند:«ما سلامتی تمام بدن خود را احساس نمی‌کنیم، اما امان از فشاری که تنگی کفش به پایمان وارد می‌کند!» در جلوه‌های دیگر زندگی‌مان هم همین‌ داستان کم و بیش در جریان است. قهر با آدمی که برای‌مان هنوز خاطرش عزیز است، او را موجودی خیلی بهتر از چیزی که هست به ذهن‌مان می‌آورد. و فقدان و مرگ عزیزی ما را درگیر روزها و ماه‌ها و سال‌هایی می‌کند او را داشتیم ولی شاید آن‌قدرها حواس‌مان به حضور و وجودش نبود. “حسرت” شاید احساس اصلی حاکم در چنین تجربه‌هایی باشد. حسرت از بین رفتن روزمرگی، وقتی اتفاقی مدتی درگیرمان می‌کند حسرت داشتن چیزهایی که اکنون از دسترس‌مان خارج‌اند. حسرت آدمی که اکنون نمی‌توانیم داشته باشیم‌اش.  

اولین چیزی که برای مقابله با چنین وضعیتی به ذهن می‌رسد، این است که باید تلاش کنیم همیشه همه‌ی داشته‌ها و چیزهایی که در زندگی‌مان حضوری موثر و مهم دارند را یادآوری کنیم. دائم به خودمان یادآوری کنیم که سالم‌یم، که حداقلی از امکانات برای بقا و زندگی در اختیارمان است، که چه آدم‌ها خوب و باارزشی در زندگی‌مان هستند و … این البته چیز بدی نیست. اما بعید بدانم همیشه شدنی باشد. شاید بشود به عنوان تمرینی گاه و بیگاه، خصوصاً مواقعی که نارضایتی از زندگی به اوج می‌رسد، بشود پیاده‌اش کرد. منظورم اصلا ترویج یا تایید مثبت‌اندیشی توام با تلقین و توهم  نیست. حتی نگاهی واقع‌بینانه هم آنقدرها میسر نخواهد بود. ذهن ما جوری تکامل پیدا کرده که بقا و حفظ زندگی برایش اولویت اول و اصلی است. و برای چنین هدفی، توجه به هرچیزی که می‌تواند عامل مخل یا خطر برای بقا باشد، چیزی است منطقی و قابل انتظار.

شوپنهاور یکی از تجربه‌های بر هم خوردت عادت به داشته‌ها و دیدن قدر و اهمیت‌شان را البته  به عنوان یک رذیلت اخلاقی بزرگ چنین اسم می‌گذارد:«احساس لذت از بدبختی دیگران!» درواقع شاهد اتفاق ناگواری برای بقیه بودن، ما را متوجه داشتن چنان چیزی در زندگی خودمان می‌کند. که همین درگیر آن مساله‌ی دیگری  نبودن نوعی احساس شکرگزاری و رضایت و لذت در ما پدید می‌آورد. وقتی کسی مثلا دست یا چشم‌ش را از دست می‌دهد، مقایسه خودمان با تجربه او، ما را در موقعیت رضایت و لذتی ناشی از داشتن دست یا چشم خودمان قرار می‌دهد. و یا وقتی کسی عزیزش را از دست می‌دهد، ما به خاطر این‌که تجربه وحشتناک او را از سر نمی‌گذرانیم حسی مثبت و جالب را تجربه خواهیم کرد. شوپنهاور با لحنی تند، این نوع خروج از عادت به داشته‌ها را “بدترین خصیصه در طبیعت بشر” می‌داند.

پاسخ شوپنهاور به پرسش «چه‌ باید کرد؟» البته پاسخ مدنظر من نیست. او خروج از چنین وضعیتی را  مشروط بر طرد تمام و کمال میل به زندگی می‌داند. شوپنهاور انسان را به عنوان موجودی سرگردان مابین دو وضعیت رنج و ملال معرفی می‌کند. موجودی که دائم در رنج برآورده نشدن خواسته‌های خود است و پس از ارضای آن، به صورت موقتی تکسین و احساس شادمانی را تجربه می‌کند، اما پس از مدتی دوباره به وضعیت ملال و سرخوردگی و عادت برمی‌گردد. شوپنهاور هم به گمان من مانند بسیاری از فلاسفه و متفکرین، مساله‌یابی فوق‌العاده اما راه‌حل دهنده‌ای نه لزوما خوب و موثر است.

با این همه به گمان من با الهام گرفتن از نگاه تیزبینانه شوپنهاور در برهم زدن وضعیت ذهنی عادت و نادیده گرفتن داشته‌های ارزشمند، و طلب سوزناک و گاه اغراق‌آمیز نداشته‌ها، می‌شود به شیوه‌ای امروزی از تکنولوژی بهره گرفت! اسم‌اش را گذاشته‌ام «تکنولوژی رویاساز یا دستگاه رویا». این دستگاه البته وجود خارجی ندارد اما تصورش خیلی هم توهمی نیست و شاید بشود روزی عملی‌اش کرد. در این تکنولوژی ابتدا گزارشی کلی از داستان زندگی شما وارد سیستم پردازش‌گر و هوش مصنوعی می‌شود. این که شما چه چیزهایی در زندگی دارید، چقدر امکانات زندگی دارید، چه میزان از برخورداری‌های بدنی و روانی در اختیارتان است، چه آدم‌ها و روابط با ارزشی در زندگی‌تان وجود دارند و در کل به چه چیزهای مطلوبی در زندگی عادت کرده و حواس‌تان به داشتن و حضورشان نیست. بعد شما وارد دستگاه می‌شوید. الکترودهای مختلفی به جمجمه‌تان وصل می‌شوند. بعد خواب سنگین و عمیقی شروع می‌شود و دستگاه رویاساز شروع به کار تولید و تلقین رویا می‌کند. ابتدا در سطح سوم، داشته‌ها و موقعیت‌های زندگی‌تان را در یک رویای واضح از دست می‌دهید. خانه‌، ماشین، شغل یا هر چیز دیگری که برایتان اهمیت دارید یا در زندگی‌تان تاثیر مهمی دارد. شما وارد تجربه‌ی “تا بود قدرش را نمی‌دانستم” می‌شوید. اما در رویای سطح سوم فقط امور مادی و بیرونی از شما گرفته می‌شوند.

پس از تجربه از دست دادن امکانات مادی، نوبت به سطح دوم می‌رسد. در این مرحله امور بدنی و مربوط به خودتان شروع می‌شوند. بدن‌تان به نوع یا انواع خاصی از بیماری(ها) مبتلا می‌شود. و شما در رویا، نداشتن چیزهایی که همیشه داشته‌اید را تجربه خواهید کرد. مثلا امکان درست و راحت راه رفتن، نعمت بزرگی به نام دیدن، شنیدن، حرف زدن، و خیلی چیزهای دیگر در کنار آن از دست می‌روند. شما در رویا همه این‌ها را عمیقا تجربه خواهید کرد. تجربه تلخ نداشتن چیزی که همیشه در پس‌زمینه یا به کل خارج از حیطه توجه و ادراک ما قرار داشتند. و  در وسط آن رویای به شدت واقع‌نما، جای خالی‌شان اعلام قاطع اهمیتی خواهند بود  که داشته‌اند اما در طبقه عادت‌واره‌ها مورد توجه خاصی قرار نگرفته‌اند.

 بعد نوبت به سطح اول و شدیدترین و سخت‌ترین مرحله می‌رسد. مرحله‌ی فقدان و از دست دادن عزیزان. شما در داخل دستگاه رویا، رنج مرگ و فقدان عزیزترین آدم‌های زندگی‌تان را تجربه خواهید کرد. کسانی که تا دیروز بودند، اما هیچ‌وقت جزو قشنگی‌های زندگی بهشان توجه نمی‌کردید. این سطح البته بسیار دردناک و سنگین خواهد بود. اما به همان اندازه می‌تواند خواسته و هدفِ غایی از این تکنولوژی را برآورده کند.

حالا تصور کنید پس از چند ساعتی که در این رویاهای دردناک و کابوس‌وار غرق شده‌اید، بیدار می‌شوید. شما همه آن‌چیزهایی که در آن چند ساعت در فقدان و نداشتن‌شان عذاب کشیده‌اید را دارید. شما آن آدمی را که برای‌تان با ارزش بود و در رویا درگیر عمیق‌ترین سطح سوگ و رنج نبودن‌اش بودید را هنوز هم دارید. شما بدن‌تان را با چیزهایی که به وجودشان عادت داشته‌اید دارید. شما حتی امکانات مادی در دسترس‌تان را دارید. و این تجربه می‌تواند برخلاف عادت ساختاری مغز در توجه به امور نامطلوب، ما را کمی متوجه داشته‌های مهم اما خارج از دامنه توجه‌مان کند. این تجربه می‌تواند به ما کمک کند که سطح نارضایتی از زندگی‌مان را تعدیل کنیم. که در کنار دلخوری و رنج بابت نداشتن بسیاری چیزها، کمی هم متوجه چیزهایی باشیم که رویای نبودن‌شان در آن آزمایش خیالی در دستگاه رویاساز، ما را درگیر عمیق‌ترین عذاب و درد ممکن کرده بود.

تا رسیدن به چنان تکنولوژی عمیقی،البته نمی‌شود دست روی دست گذاشت. می‌شود به تربیتی ذهنی و نگاهی عقلانی رسید که در آن گاهی هم به داشته‌ها توجه کرد. به چیزهای باارزشی که می‌توانستند نباشند. حتی می‌شود درد و رنج زندگی را جوری نگاه کرد که آنقدرها بزرگ و فاجعه به نظر نرسد. ما صاحب‌های ذهن‌هایی هستیم که می‌توانند موضوعی کوچک را به فاجعه‌ای بزرگ تبدیل کنند و بلعکس. و احساس رضایت یا نارضایتی از زندگی مشروط به همین شیوه نگریستن و عملکرد ذهنی است. نگاهی که در آن باید بر عادت پیش‌فرض تکاملی مغز غلبه کرد و امور مطلوب و داشته‌های ارزشمند را، نه لزوما همیشه و همه وقت، هرچند وقت یک‌بار هم که شده وارد آگاهی و ادراک روزمره کرد. اعتیاد ما به نارضایتی ناشی از میراث تکاملی مغز ماست و ترک آن، لازمه‌اش تمرین و تربیتی ذهنی است، و شاید هم تکنولوژی و دستگاه خیالی رویاساز!

سعید صدقی – ۸ بهمن ۱۳۹۹

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن