دسته‌بندی نشده

چرا آدم‌بدها جذاب‌ترند!

جُستاری درباره سندرم استکهلم ِ درون ما

سال ۱۹۷۳ بود که یان اریک اولسون (زندانی‌ای با آزادی مشروط)، به بانکی در استکهلم سوئد دستبرد می‌زند. اوضاع طبق نقشه‌ی اولسون  پیش نمی‌رود و او مجبور می‌شود سه کارمند زن و یک کارمند مرد بانک را گروگان بگیرد. او ۶ روز تمام آن‌ها را در خزانه بانک نگه می‌دارد. و در نهایت مجبور به آزاد کردن گروگان‌ها و تسلیم به پلیس می‌شود. تا این‌جای کار ماجرا شبیه به یکی از ده‌ها فیلمی است که در ژانر پلیسی ساخته شده‌اند و هرکدام‌مان احتمالا چندتایی‌اش را دیده‌ایم(من خودم به شخصه طرفدار مخمصه‌ ساخته‌ی مایکل مان و بازی بی‌نظیر دنیرو و آل‌پاچینو هستم). اما چیزی که دستبرد به بانک در آن سال را متفاوت کرد و شهرتی جهانی به آن داد، خارج از نُرم و انتظار بودن رفتار و واکنش گروگان‌ها حین و پس از پایان این حادثه بود. آن‌ها به هیچ عنوان با پلیس و مقامات قضایی بر علیه اولسون همکاری نکردند و حتی برای گرفتن وکیلی که بتواند دفاع بهتر از او کند، شروع به جمع‌آوری پول کردند! حتا شایعاتی مبنی بر رابطه عاشقانه یکی از گروگان‌های زن با اولسون در رسانه‌ها مطرح شد! این اصلا با عقل سلیم جور در نمی‌آمد. این که احساسی با این شدت به کسی پیدا کنید که قصد جان‌تان را کرده است!، اصلا با درک و شعور متعارف ما سازگار نیست! طرف قصد جان‌تان را کرده و شش روز تمام در یک مکان بسته نگه‌تان داشته. قابل پیش‌بینی‌ترین چیز احساس نفرت و انزجار، یا ترس و کراهت و در بهترین حالت، احساس دلسوزی و تاسف به حال آن شخص است. ولی عاطفه مثبت و احساس تعلق خاطر؟ اصلا!  

مشهورترین عکس از حمله مسلحانه و گروگان‌گیری در بانک Kreditbanken سوئد

روان‌پزشک و جرم‌شناسی به نام نیلز بجروت (Nils Bejerot) که از ابتدای شروع این اتفاق به پلیس مشورت می‌داد، بعد از اتمام این حادثه مامور تهیه گزارشی تحلیلی از این واقعه شد. او رفتار عجیب گروگان‌ها را با یک اصطلاح همراه کرد که بعدها با عنوان «سندرم استکهلم» معروف شد.  سندرم استکهلم به گرایشی عجیب و خارج از انتظار در افرادی اشاره دارد که در موقعیت‌های مشابه، نسبت به فرد یا افرادی که جان‌شان را به خطر انداخته‌اند، عاطفه‌ای مثبت را تجربه می‌کنند. بعدها موارد مشهور دیگری هم توجه رسانه‌ها را جلب کردند. مانند  مورد عجیب ناتاشا کامپوش که در سن ۱۰ سالگی به مدت ۸ سال و نیم توسط مردی ۴۴ ساله به نام ولفگانگ پریکلپیل  ربوده و در زیرزمین خانه‌ای مورد آزار و اذیت پرتکرار جنسی و جسمی قرار گرفت. او بعد از آن همه مدت گریخت و پریکلیپل که مردی شیفته هیتلر بود، خودکشی کرد.  اما شایعات زیادی درباره احساس عاطفی‌ ناتاشا به آزارگرش گزارش شد(مثلا شایعه شده بود که ناتاشا عکسی از پریکلپین توی کیفش داشته!).

تصویری از اعلامیه گم‌شدن ناتاشا کامپوش در دورانی که در منزل پریکلپین زندانی بود.

موارد این‌چنینی بسیار زیادند. درباره شیفتگی زنان  به همسران آزارگرشان زیاد شنیده و خوانده‌ایم. زنانی که نه از روی ترس، بلکه از روی وفاداری و اختیار فردی حاضر به شکایت یا شهادت علیه همسر آزارگرشان نبوده‌اند.

اما من گمان می‌کنم سندرم استکهلم را بشود به گرایشی در روان انسانی نسبت داد. یعنی به نحوی همه‌ی ما چیزی از این گرایش را در درون خود داریم. چیزی که باعث می‌شود گاهی انسان‌هایی با رفتار بد در چشم ما جذاب شوند. چیزی که شاید توضیح بدهد چرا دنیا برای آدم‌های خوب، جای خیلی جالبی نیست! چیزی در حدود سندروم استکهلم  در درون ما!

قانون تصویر- زمینه (Figure-ground)

شما موقع خواندن این سطور مشغول تجربه قانون تصویر-زمینه هستید. تصویر همان چیزهایی که مشغول خواندشان هستید(همین کلمات یعنی) و زمینه فضایی است که نوشته روی آن قرار گرفته است. به احتمال زیاد این کلمات به رنگ مشکی روی زمینه‌ای سفید قرار گرفته باشد. اگر زمینه هم درست به رنگ کلمات باشد، تصویر در زمینه گُم خواهد شد. تصویر(کلمات)مادامی قابل دیده شدن هستند، که در تضاد محسوسی با زمینه قرار بگیرند. اسم‌ش قانون تصویر-زمینه است که جزو اصلی‌ترین قوانین ادراکی در روان‌شناسی گشتالت محسوب می‌شود.

قانون تصویر-زمینه (تصویر پایه‌ای بر زمینه سفید، یا تصویر دو انسان در زمینه سیاه؟ )

حالا این موضوع چه ارتباطی با سندرم استکهلم آن هم در درون ما دارد؟ خوبی(رفتار خوب، با محبت و …) را جای همان تصویر در  نظر بگیرید، و بدی را زمینه. زمانی که با آدمی روبرو هستیم که رفتاری سراسر بدی دارد(آدم‌هایی که هرجوری که حساب کنی، حساب شر و بدی‌شان خیلی بیشتر از خوبی و منفعت‌شان است) ، هر خوبی و رفتار مناسب که ناغافل از زیر دست‌شان در برود، شبیه به تصویری در زمینه کاملا متضاد، واضح و پررنگ به چشم خواهد آمد. آن خوبی جلوه‌ای خاص و طعمی ویژه خواهد گرفت و بله، آن آدم هم موجودی خاص خواهد شد!

به حادثه بانک‌دزدی در استکهلم برگردیم. تصور کنید یکی از گروگان‌ها هستید. در خزانه بانکی که در آن مشغول کار بودید، توسط سارقی مسلح گروگان گرفته شده‌اید. درخواست یک لیوان آب دارید، یا اجازه برای رفتن به دستشویی، یا هر چیز پیش‌پا افتاده و معمولی‌ای در این حد. درخواست شما ممکن است حتا با اکراه و تهدید و بعد از چند مرتبه مورد اجابت قرار بگیرد. آن‌وقت آن چیز کوچک که جزو حقوق مسلم انسانی شما بود، به یک‌باره به لطف بزرگی در حق شما تبدیل خواهد شد! و آن آدم چه؟

اصلا از این موقعیت انتزاعی و با احتمال رخ‌داد خیلی پایین فاصله بگیریم. لبخندی یا کلامی محبت‌آمیز را از یک آدم به شدت بدرفتار و خشن در نظر بگیرید. یا نوازش و توجه را از آدمی سرد و بی‌احساس. اگر آدم‌هایی با رفتار نامناسب و آزاردهنده اطراف‌تان باشد، به حس خوبی که از رفتار بسیار کم‌تعدادخوب‌شان تجربه می‌کنید دقت کنید. قانون تصویر-زمینه تقریبا یعنی همین. یعنی وقتی از موجودی که متخصص بدرفتاری است، خوش‌رفتاری می‌بینیم، آن رفتار خوب برای‌مان حُکم کیمیا پیدا می‌کند. احساس می‌کنیم اتفاقی عجیب و خارج از انتظار، لطف بزرگ یا شانسی مغتنم برای ماست. در حالی که معادل همان خوش‌رفتاری از یک آدم دائما ًمهربان و خوش‌رفتار، لابه‌لای عادت ذهنی ما به خوب بودن آن طرف، گُم می‌شود و شاید عین کلمات سیاه در روی زمینه‌ای سیاه، به چشم نیاید. به عبارتی ساختار مغز و کارکرد  ادراکی آن، خیلی میانه خوبی با رعایت عدالت و انصاف بین آدم‌های خوب و بد ندارد.

این‌ها را نه از موقعیت کسی که خر برش داشته که خیلی آدم خوبی است و الان دارد از اوضاع جهان شکایت دارد، که از وضعیت مشاهده‌گر رونق و جذابیت آدم‌های بدرفتار می‌نویسم. از منظری که سعی می‌کند علت بنیادین بی‌انصافی را در تبار انسانی درک کند و بفهمد.  سندرم استکهلم یک‌جایی توی وجود همه ما هم هست. توی عمق بی‌انصافی کردن و بی‌انصافی دیدن‌مان. جذابیت آدم‌های بدرفتار و این واقعیت که دنیا جای خیلی خوبی برای آدم‌های خیلی خوب نیست، چیزی است که آن‌روزهای سال ۱۹۷۳، توی آن بانک در مرکز سوئد، به نحوی وارد آگاهی جمعی ما شد. و این درک تازه یافته از انسان، فسخ نهایی این باور ساده‌لوحانه بود که: خوبی کنی، خوبی می‌بینی!  و بدی آدم‌ها عاقبت به خودشان برخواهد گشت.

سندرم استکهلم  از این منظر، از منظری که تلاش کردم نشان دهم به نحوی(با شدت کم یا چهره‌ای متفاوت) در درون همه‌مان وجود دارد، می‌تواند باور آزاردهنده به جهان عادلانه و انتظارهای غیرواقع‌بینانه از آن را در ما کاهش دهد. و به ما قوتی بدهد تا بتوانیم واقعیت‌های نامطلوب ِ زندگی  را راحت‌تر تاب بیاوریم. 

سعید صدقی – ۱۲ اسفند ۹۹

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن