آخرین نوشته

  • دسته‌بندی نشدهتصویر از بازی ادامه دارد پسرم!

    بازی ادامه دارد پسرم!

    توی تصور و خیالات من بودیم. رفتیم و نشستیم روی پله‌ی یک ساختمان، کنار یک خیابان شلوغ. جای دنجی بود. بعد از تماس آن روز عصر تو از خانه‌بازی بود. که گفتی بیایید دنبال‌ام، چون هم‌بازی محبوب‌ات با کس دیگری بازی می‌کرد. گفته بودی: حالم خیلی بده، بیایید دنبال‌ام. نشد که بیایم. ولی بعد توی عالم خیال آمدم دنبال‌ات. رفتیم و دور شدیم. روی پله‌ی ساختمانی نشستیم و زُل زدیم به خیابان، به شلوغی‌اش، به آدم‌های که می‌گذشتند و می‌رفتند. هیچ‌کس حواس‌اش به ما نبود. توی خیالات من جایی که نشسته بودیم دنج و ساکت بود. و حرف زدیم. – بابا؟ همیشه این همه درد داره؟ – چی بابا؟ – دیدن همبازی‌ات وقتی دیگه تو رو ترجیح نمی‌ده. – آره بابا. همیشه. از الان تا آخر پیرترین سنی که ممکنه داشته باشی. با حیرت برگشتی و نگاه‌ام کردی. با گلوله‌های اشکی که برای سرازیر نشدن‌شان التماس می‌کردم، نگاه‌ات کردم. مگر تا پیرترین سن هم بازی ادامه خواهد داشت؟ نمی‌دانستی. توی خیال من انتظار داشتی اینجور چیزها بمانند وسط بچه‌گی. که این دردها و رنج‌ها فقط برای کودکی باشد. که وقتی بزرگ شدی اوضاع خیلی فرق کرده است.  انگار دلت نمی‌خواست باور کنی بازی بعد کودکی هم ادامه دارد. انگار دلت …

    بیشتر بخوانید »

آخرین نوشته‌ها

در شبکه های اجتماعی

آرشیو تمامی نوشته ها

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن