دسته‌بندی نشده

وقتی مرگ هم شوخی‌اش بگیرد!

جُستاری بر زوال معنای مرگ، در عصر کرونا

درست یادم نیست خبر مرگ سجاد را چه کسی داد. سجاد همکلاسی اول دبیرستان‌ام بود. موهای زرد قشنگی داشت که با همه لَخت‌بودن (که آن‌زمان حسابی خواهان داشت) و خوش‌فرم ایستادن‌اش، کمکی به قیافه و تیپ‌ نه‌چندان جالب‌اش نمی‌کرد! سجاد خیلی هم جوشی بود. یک‌باره قاطی می‌کرد و مثلن بابت شوخی نابه‌جای دوست و رفیق‌اش به میز و صندلی و در و دیوار مشت و لگد می‌پراند. اما نه آن موهای زرد خوش‌حالت و نه مزاج آتشین و عصبانیت انفجاری، هیچ‌کدام ویژگی بارز و اصلی سجاد نبودند. بلکه داشتن جمجمه‌ای به شدت محکم و سفت ویژگی او بود.  ظاهرا یک روز که من توی کلاس نبودم، آقای علوی(دبیر علوم اجتماعی) به قدری از شیطنت‌های ناتمام سجاد به تنگ آمده که او را زیر باران مشت و لگد گرفته بود. و سجاد آن زیر ضمن تمارض به مظلومیت، میخندیده چون مشت‌های آقای علوی توی سر سجاد می‌خوردند و اثری نمی‌گذاشتند.

شاید سجاد اولین کسی بود از دوستان و آشنایان من، که در نوجوانی می‌مُرد. تا آن زمان خیال می‌کردم مرگ تماما رخدادی است برای پیرها. ولی مرگ سجاد در شانزده‌سالگی همه تصورات‌ام را لرزاند. با سجاد رفاقت و دوستی خاصی جز همکلاسی بودن نداشتم، ولی  چیزی که بیشتر از هر چیز دیگری  آن مرگ را توی ذهن‌ام ماندگار کرد علت‌اش بود. سجاد به علت تصادف حین دوچرخه‌سواری و شکستگی جمجمه و خون‌ریزی داخلی در مغزش فوت کرده بود! چه طنز تلخی، نه؟ سجاد از راه قوی‌ترین عنصر جسمانی‌اش جوان‌مرگ شد، از راه بارزترین ویژگی‌اش. این دومی حتا بیشتر از امکان مرگ در نوجوانی توی ذهن‌م جاخوش کرد. این که گاهی رخدادهای بی‌حساب و کتابی چون لحظه مرگ آدمی چطور می‌توانند شوخی‌شان بگیرند. یعنی چطور می‌شود علت مهم‌ترین و آخرین واقعه زندگی یک نفر این همه شوخی زشتی باشد؟ مگر مرگ هم آغشته به طنز رخ می‌دهد؟ ولی چرا، رخ می‌داد، رخ داده بود آن روزها. و حالا دارد با شدتی سرسام‌آور هر روز و هر لحظه رخ می‌دهد. داریم در دوران اوج مرگ‌های ِ بی‌معنای ِ آغشته به تلخ‌ترین نوع طنازی زندگی می‌کنیم. چه کسی فکرش را می‌کرد روزی در قرن بیست و یکم بیاید، که نوعی از ویروس سرماخوردگی کرور کرور آدم را به کام مرگ هُل بدهد؟ چه کسی فکر می‌کرد سرفه و عطسه و دست دادن و بغل کردن به امری کشنده و ترسناک تبدیل شوند؟

همین تعطیلات عید خبر رسید یکی از بستگان ما که خانم مسن اما کاملا سالم و سرحالی بود، بر اثر کرونا فوت کرد. و چطور به کرونا مبتلا شد؟ از طریق پسرش! فکرش را بکن، عزیزترین کس زندگی‌ات بشود واسطه‌ی مُردن‌ات! مرگ انگار به شدت شوخی‌اش گرفته باشد. انگار دل‌اش بخواهد قدرت و هوشمندی انسان‌ها را مسخره کند. پیش از این لحظه مرگ را همیشه در رمان‌ها خوانده و در سینما دیده بودم. چه لحظه مهم و ویژه‌ای. مرگ است دیگر، چه چیزی از آن بالاتر می‌تواند باشد؟ ولی این روزها که خبر “فلانی رو می‌شناختی؟ مُرد. کرونا گرفته بود” دارد دایم میان گفت‌وگوهای روزمره‌مان تکرار می‌شود، مرگ هم به رخ‌دادی نه خاص و ویژه‌، که روزمره و عاری از معنا تبدیل می‌شود. انگار دیگر ابهت خاص سابق را نداشته باشد. انگار جز به تن کسانی که از فقدان عزیزشان زخم خورده‌اند، به بقیه کارگر نیفتد.

اوایل که کرونا داشت به پاندمی تبدیل می‌شد و همه جهان را می‌بلعید،  جمله‌ی «جهان دیگر به وضع سابق برنخواهد گشت و خیلی چیزها تغییر خواهد کرد» به نظرم کمی اغراق و بزرگ‌نمایی می‌رسید. خیال می‌کردم مدتی بعد که همه چیز به حال اول‌اش برگشت، خیلی‌هایمان به کل ماجرا را فراموش خواهیم کرد.  اما این روزها که مرگ شوخی‌اش گرفته و مثل جوان‌مرگ‌ شدن سجاد از ناحیه جمجمه سفت و معروف‌اش، از ناحیه قوی‌ترین پایگاه‌های زندگی‌مان، از راه روابط انسانی‌مان چوب لای چرخ زنده ماندن‌مان می‌کند، دیگر گمان نمی‌کنم آن جمله خیلی هم اغراق‌آمیز باشد. لااقل بین مناسبات ما با امکان و نحوه مُردن‌مان چیزی تغییر کرده است. مرگ با داس بلند و شنل سیاه‌اش، آن زیر دارد به ریش همه‌مان می‌خندد و بین‌مان جولان می‌دهد.

شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن