دسته‌بندی نشده

“من متهم می‌کنم” به روایتی دیگر!

معرفی رمان آرتور و جورج – اثر جولین بارنز- ترجمه فرزانه قوجلو – نشر نو

بعضی آشنایی‌هایی هستند که آدم احساس می‌کند طرف مقابل‌اش را سال‌هاست می‌شناسد. به قدری از اشتراک نظر و همانندی در طرف مقابل‌اش می‌بیند که زمان کوتاه آشنایی به یک‌باره بی‌معنی می‌شود و کیفیت دوستی عمق عجیبی به رابطه می‌دهد. من اسم‌ اشتراک و همانندی‌ای را که موجب چنین ارتباطی می‌شود گذاشته‌ام “عرصه‌ی تفاهم”. عرصه‌ای که در آن آدم بهترین دوست‌ها و آشناهایش را کشف می‌کند. روبرو شدن با شخصی که تماما در عرصه‌ی تفاهم به تور آدم بخورد، خیلی میسر نمی‌شود و شاید در زندگی جز یکی دوبار به معنای واقعی‌اش اتفاق نیفتد.ولی وقتی اتفاق بیفتد، آدم تازه با مفهوم دوست واقعی آشنا می‌شود. آن آدم گاهی وقت‌ها می‌شود تایید بیرونی چیزهایی که در درون داشته‌ایم. کسی که گاهی نگفته هم منظور شما را درک می‌کند و می‌فهمد.

 شبیه به همین حکایت درباره رابطه خواننده‌ها و نویسنده‌ها هم صادق است. این که نوع نوشتن کسی را دوست داشته باشی یک حرف است، و این که چیزهایی که آن شخص انتخاب می‌کند تا به آن‌ها بپردازد چیز دیگری است. ممکن است نویسنده‌ای را به شدت تحسین کنی ولی چند مورد از موردهایی که او بهشان پرداخته، برایت خوشایند نباشد. یا برعکس، موضوعی که انتخاب کرده برایت جذاب بوده، ولی شیوه نگارش و پرداختن‌اش به موضوع را دوست نداشته باشی. ولی انطباق کامل این دو، یعنی وقتی شیوه‌های نوشتن یک نویسنده در کنار انتخاب موضوع هر دو برایت جذاب و عالی به نظر برسند، اتفاق شگفت‌انگیزی شبیه به همان آشنایی با کسی است که از شدت تفاهم و اشتراک، رابطه‌ای عجیب با صمیمیتی فوری بین‌تان پا می‌گیرد. باید خیلی خوش‌شانس باشی که نویسنده‌ای را کشف کنی که با او در عرصه‌ی وسیعی از تفاهم قرار گرفته باشی. جولیان بارنز برای من اینطور رخ داده است.

هر کدام از کارهای بارنز را که خواندم، عرصه‌ی تفاهمی که با او پیدا می‌کردم وسیع‌تر می‌شد. انگار بارنز توی زمین‌هایی گام گذاشته بود، که قرار بود سرزمین من باشد. و من با قدم گذاشتن در هر کدام از آن زمین‌ها، ردپایی از بارنز را کشف می‌کردم. طوطی فلوبر ورود من و کارهای بارنز به عرصه‌ی تفاهم بود. هر دو شیفته‌ی فلوبر بودیم. من البته صرفا با مادام باووآری و بارنز با تمام آثار او و از منظری استادانه البته. بعد نوبت  درک یک پایان و فقط یک داستان رسید. دو رمانی که با شیوه نگارش و پرداخت‌شان برایم سخت جذاب و حتا تکان‌دهنده بودند. من شیفته بارنز شده بودم. شیفته‌ی نگاه‌اش، انتخاب موضوع‌هایش، پرداخت ریزبینانه و جذاب‌اش، بازی‌هایی که با زمان و خاطره در روایت‌هایش می‌کرد ‌ و دنیایی که از طریق زاویه‌ی دید بی‌نظیرش جلوی چشمان‌ام می‌گرفت. «عکاسی، بالن‌سواری، عشق و اندوه» اولین متن غیرداستانی بارنز بود که خواندم. شیفتگی‌ام بعد از این سوگ‌نامه چندین برابر شد. اثری که هنوز گمان می‌کنم بهترین توصیف برای داغ از دست دادن یک عزیز در ادبیات باشد.

Julian Patrick Barnes (1946 – )

بعد نوبت هیاهوی زمان شد. درست همان دورانی که سخت شیفته‌ی موسیقی شستاکوویچ شده بودم و با لذتی سیری‌ناپذیر سمفونی‌ها و کوارتت‌های زهی‌اش را هر روز چندین مرتبه گوش می‌دادم. دو کتاب درباره شستاکوویچ خوانده بودم که بلاخره متوجه شدم آن نقاشی کج و کوله‌ی جلد یکی از رمان‌های بارنز همان شستاکوویچ است! کتاب را باز هم با ولع زیاد و لذتی خاص خواندم. و دست آخر رفتم سراغ آرتور و جورج. و اصلا گمان نمی‌کردم این رمان باز هم منطقه‌ای جدید از عرصه تفاهم من و بارنز باشد. نام اول رمان، که یکی از دو شخصیت محوری اثر بود، همان سرآرتور کانن دویل معروف بود. خالق شرلوک هولمز. دومین نویسنده‌ای که در نوجوانی تلاش می‌کردم همه کتاب‌هایش را بخوانم.

Why 100 Years Ago, Arthur Conan Doyle Formed An Unlikely Friendship With An Unknown Indian
جورج اِدالجی و سرآرتور کانن دویل

بارنز در آرتور و جورج، شبیه به طوطی فلوبر و هیاهوی زمان، سراغ واقعه‌ای تاریخی و شخصیت‌های حقیقی می‌رود. سراغ وکیلی که بی‌گناه زندانی می‌شود و پس از آزادی، نامه‌ای به آرتور کانن دویل معروف می‌نویسد تا از او در برابر اعاده حیثیت دفاع کند. حاصل کار چیزی است شبیه به واقعه دریفوس در سال ۱۸۹۴ که در آن افسری یهودی، بدون ارتکاب گناهی، محکوم می‌شود و گروهی از نویسندگان که امیل زولا و مقاله‌ی معروف‌اش  «من متهم می‌کنم» معروف‌ترین‌شان بود، به دفاع از او می‌پردازند. سرآرتور کانن دویل در دوران اوج شهرت‌اش بابت ماجراهای شرلوک هولمز، به سراغ جورج ادالجی می‌رود. او به بی‌گناهی جورج باور دارد و قصد دارد از اعتبار و نفوذ خودش استفاده کند و بی‌گناهی او را اثبات کند. در واقع خالق شرلوک هولمز این‌بار در نقش مخلوق خودش وارد پرونده‌ای می‌شود تا از طریق شواهد و قرائن اثبات کند که موکل‌اش بی‌گناه است. بارنز در این رمان دو مرد را در دو موقعیت متفاوت ترسیم و بعد در نقطه‌ای واحد به هم می‌رساند. و با رندی تمام تفاوت جهان داستان‌های غالب اوقات با پایان خوش پلیسی-جنایی را، با جهان واقعیتی مقایسه می‌کند که گاه عدالت در آن مضحکه‌ای بیش نیست و در آن آدم خوب‌ها سوژه‌های مناسبی‌اند برای حسابی لِه شدن!

سعید صدقی- ۴ اردیبهشت ۱۴۰۰

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن