دسته‌بندی نشده

پناه بر هنر

علاج چشمانی که به تاریکی بشر خو کرده‌اند

ما تجربه کنندگان دو جهان‌ایم. یکی دنیایی که هر روز در واقعیت تجربه می‌کنیم و یکی هم دنیایی که زیر انگشت شست و یا اشاره‌ی ما، روی صفحه‌ای نورانی و توی دستگاهی که  انگار عضوی از بدن‌مان شده، شکل می‌گیرد و به دوام خودش ادامه می‌دهد. موبایل، اینترنت و شبکه‌های اجتماعیِ مجازی باعث شده‌اند از دایره محدود تجارب روزمره زندگی‌مان فراتر برویم و جهان با گستردگی سرسام‌آوری وارد زندگی ِ زیسته‌مان شود. این گستردگی، امکان تجربه چیزهایی را برابرمان قرار داده که در حالت عادی ممکن بود تا آخر عمر در معرض‌شان نباشیم. مثلا خیلی‌هایمان تا آخر عمر شاید شاهد قتلی نشویم. یا در دنیای عینی پیرامون ما هیچ پدری پسرش را سلاخی نکند و مادرش با لحنی مطمئن کار پدر را تایید نکند. شاید در دنیایی که خودمان در واقعیت تجربه می‌کنیم هیچ برادری با عموزاده‌ها دست به یکی نشود و سر برادرش را از بدنش جدا نکند، به جرم پسری غیرعادی بودن! در دنیای واقعی ما شاید هیچ پسر بچه‌ای با تیری از غیب کشته نشود. هیچ پدری با داس، توی خواب سر دخترش را نبُرد و خیلی چیزهایی شبیه به این‌ها.  ولی زیر دنیای انگشت شست یا اشاره ما، زیر همین صفحه نورانی، توی همان دنیای دومی که ما هر روز تجربه‌اش می‌کنیم، رخدادهایی این‌چنین با تمام متعلقات باورنکردنی‌شان، هر روز وارد زندگی ما می‌شوند.  

و ما با چشمانی گاه نیمه‌باز و تاحدود زیادی بی‌تفاوت زُل زده‌ایم به تاریک‌ترین جنبه‌های بشری.  اخباری وحشتناک را لابه‌لای عکس مهمانی فلان آشنا یا ناآشنایمان، تبلیغ لباس فلان مارک شناخته شده و حرف‌های صدمن یه قاز فلان سلبریتی چِت مُخ، نگاه می‌کنیم و رد می‌شویم. نگاه می‌کنیم و انگار حادثه تکه‌تکه‌شدن پسری توسط پدرش توفیری با تبلیغ رژ لب جدید فلان شاخ اینستاگرامی برایمان ندارد. ممکن است کنجکاوی‌مان گُل کند و چند خبری مرتبط با موضوعی وحشتناک را ببینیم و برای بقیه بفرستیم. بعد هم… خب همین دیگر! زندگی به روال عادی برمی‌گردد. آن شاخ اینستاگرامی تبلیغ جدیدی برای سالن اپیلاسیونی در تهران به اشتراک می‌گذارد و در ادامه خبر فاجعه، پدر به قتل دختر و دامادش هم اعتراف می‌کند!

 اما در همین فرایند اتوماتیک، تصویری از جهان به شیوه‌ای نامحسوس توی دنیای درون‌مان می‌خزد و جاخوش می‌کند. این موضوع تصویری وحشتناک از تجربه ویکتور فرانکل در آشوویتس(اردوگاه مرگ آلمان نازی) را به خاطرم می‌آورد. زمانی که غروب یکی از روزهای رنج‌آلود اردوگاه، مشغول مزمزه کردن تنها وعده غذایی روزانه خودش(سوپی به شدت آبکی) است که همان لحظه جنازه‌ای را کشان‌کشان به سمت محل جمع‌آوری اجساد می‌برند. جنازه با چشمانی گشوده به سمت او  خیره مانده است. انگار دارد نگاه‌اش می‌کند. همان کسی که چند روز قبل با فرانکل حین کار مشغول صحبت بود و دوست و رفاقتی هرچند کم‌رمق بین‌شان شکل گرفته بود. فرانکل توضیح می‌دهد که وفور جنازه، مرگ و فاجعه آنقدر شدید و پردامنه بود، که آدم‌های زنده را به یک وضعیت بی‌تفاوتی و کرختی عمیقی وا می‌داشت. آنقدرها که زنده‌ها به موجوداتی تبدیل می‌شدند که  جنازه‌ای با چشمان باز و خیره به سمت‌شان نمی‌توانست مانع لذتی باشد که ممکن بود از وعده ناچیز غذای‌شان ببرند!  

من اسم آن تجربه‌ی بی‌حسی و کرختی نسبت به فاجعه را گذاشته‌ام “موقعیت فرانکلی”. موقعیتی که در آن وفور رخدادهای فاجعه‌بار تحریک مشخصی را باعث نمی‌شود. موقعیتی که فاجعه را به امری روزمره و عادی تبدیل می‌کند. این نوع از بی‌تفاوتی شاید از خود فاجعه هم فاجعه‌بارتر باشد. موقعیتی شبیه به وضعیت فعلی ما. مایی که زیر رگباری از باران اخبار فاجعه گیر افتاده‌ایم.

ما جمعیتی زُل‌زده به تاریک‌ترین لحظات بشری، با چشمانی خو کرده به ظلمت، به موقعیتی مشابه تجربه ویکتور فرانکل نزدیک شده‌ایم. و شاید اصلا درست وسط همان موقعیت فرانکل ایستاده باشیم.

و راه علاج این بی‌تفاوتی گاهی صورت برگرداندن و نگاه کردن به جنبه روشن انسانی است. به هنر، به چیزی که انسان می‌تواند بابت خلق آن به خود ببالد. به بهترین چهره‌ای که بشر داشته است. علاج چشمان عادت کرده به تاریک‌ترین جنبه‌های بشری، نگاه کردن به آن سوی ماجراست.

میان باران سیل‌آسای اخبار فجیع‌ترین و شنیع‌ترین عمل‌های انسانی، بیش از همیشه به موسیقی نیاز داریم. بیش از همیشه به نقاشی، به ادبیات، به تئاتر و سینما و به همه جلوه‌های مختلف هنر نیاز داریم. چشمان خو کرده به تاریکی آرام آرام خود بخشی از ظلمت حاکم می‌شوند. هنر می‌تواند نجات‌مان بدهد. هنر می‌تواند یادمان بیندازد که بشر در کنار جنبه وحشتناک تاریک و اعمال به شدت وحشیانه و تلخ‌اش، امکان خلق زیبایی دارد. امکان آن که بتواند چیزی به جهان اضافه کند و آن را جایی بهتر یا دست‌کم تحمل‌کردنی‌تر کند. هنر می‌تواند امیدمان به موجوداتی که هستیم را از مرگ  و نابودی حفظ کند. هنر می‌تواند شبیه چتری باشد میان باران اخبار فجیع. و یا حتا قایقی که میان آن سیل عظیم، ما را از غرق شدن نهایی نجات دهد.

سعید صدقی – ۶ خرداد ۱۴۰۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن