دسته‌بندی نشده

دندان افتاده‌ی ماهان و واقعیت هولناک زندگی!

دیشب بود که با اولین گازی که به پیتزایش زد، برگشت و گفت: بابا دندونم! یکی از دندان‌های جلویی از  ردیف بالا چند روزی بود که لَق می‌زد و دیشب با همان اولین گاز افتاد. ماهان انگار دنیا را به نام‌اش زده باشند! خوشحال جست و خیز می‌کرد. با  آنیسا(دختر عمه‌اش) تماس تصویری گرفت، به بابابزرگ‌اش و خاله زیبا وویس فرستاد و آنقدر ذوق داشت که به کل بی‌خیال خوردن محبوب‌ترین غذای‌اش شد. وسط همان خوشحالی متوجه شد تلفظ بعضی آواهای کلامی‌اش تغییر کرده‌اند. س و ش دیگر مثل سابق نبودند. با چند کلمه(مثل سلام و خورشید)، تغییر در شیوه تلفظ کلمات‌اش را آزمایش کرد. نیلای با چشمانی که انگار نعمت بزرگی ازش دریغ شده باشد، نگاه‌اش می‌کرد و مثل خیلی از مواقع، با از خود گذشتگی تلاش می‌کرد شریک شادی ماهان شود.  

عکس برای همان دیشب است. برای ۳۱ خرداد ۱۴۰۰

قصه آخر شب‌مان باز هم به رخداد مهم آن روز ربط پیدا کرد. به دندان‌هایی که توی دهن پسری به نام ماهان زندگی می‌کنند. که دندان‌های هر بخشی با هم خانواده‌اند و با طبقات بالایی و کناری، همسایه و فامیل. که یک روز یکی از دندان‌های جلویی به نام “دندونی” متوجه شد که سر جایش ثابت نیست. دندونی ترسیده بود. می‌گفت: چرا این طوری شدم؟ چرا دارم تکون می‌خورم؟ دندان‌های عقبی که از ماجرا خبر داشتند، با خنده‌ای گفتند: خودت به زودی متوجه می‌شی. و یک شب، موقع غذا خوردن دندونی از جایش جدا شد. دندونی ترسیده بود. رفت بیرون از دهان ماهان، و توی کف دست‌اش. توی دنیایی غریبه. دندونی به شدت ترسیده بود. دل‌اش می‌خواست برگردد همان جای همیشگی. ولی با دیدن اشتیاق ماهان، کمی آرام گرفت. دندونی نمی‌دانست به زودی به سرزمین دندان‌های افتاده خواهد رفت. و آن‌جا کنار دو دندان از قبل افتاده‌ی ماهان، منتظر آمدن چند دندان دیگر خواهد ماند. و آن‌جا بهشان خوش خواهد گذشت.

عموما قصه‌های شب را بداهه و بدون فکر قبلی شروع می‌کنم. گاهی از بین‌شان چیزهای خوبی در می‌آید. مثل این یکی. انگار داشتم به بهترین جنبه‌ی وظیفه‌ی پدری‌ام عمل می‌کردم، به آماده کردن پسر و دخترم برای مواجه شدن با واقعیت‌های زندگی. با واقعیت‌هایی که گاهی به شدت تلخ‌اند. شبیه همان روزی که ماهان توی خانه بازی، با چشم‌هایی گریان سراغ من آمد که: بابا، اون دخترها با من بازی نمی‌کنند! و من: اشکالی نداره پسرم، ما که نمی‌تونیم آدم‌ها رو مجبور کنیم. و ماهان که: بابا آخه من خیلی دل‌ام می‌خواد باهاشون بازی کنم. و من: می‌دونم بابا. ولی آدم‌ها قرار نیست همیشه به خواسته‌ی دل ما باشن که! یک‌بار توی یکی از کلاس‌هایم در دانشگاه همین را تعریف کردم. یکی از دانشجوها گفت: استاد چقدر پدر بی‌رحمی هستید! هستم واقعا؟ نمی‌دانم.

البته قصه‌ی دیشب‌ام را با قسمت‌های آخرش تلطیف کردم. با تسکین دهنده‌ترین تخیل و توهمی که نهاد بشری را از ترس مرگ و نابودی رها کرده است، به آرزوی بقای آگاهی، به تداوم حضور در جهانی بهتر!  شاید روزی، اگر تا آن روز تغییر نکرده باشم، چشم در چشم ماهان، از واقعیت بی‌رحم و هولناک زندگی، بدون تلاشی برای تسکین و تلطیف گفتیم و خندیدیم. از ابهام سهمگین بودن یا نبودن، پس از مرگ. شاید روزی، دوش به دوش هم، وسط جهانی که با واقعیت‌های ترسناک‌اش احاطه‌مان کرده، از این فرصت بی‌نظیر بودن و آگاهی داشتن، به ریش تمام دغدغه‌های نهاد بشری‌مان خندیدیم. شاید. امیدوارم.

سعید صدقی – ۱ تیر ۱۴۰۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن